مجله ی فرم و نقد/ مسعود فراستی/ و چقدر خوشحالم/ و چقدر و چقدر خوشحالم

http://s8.picofile.com/file/8306901368/IMG_20170919_224810.jpg

مسئله ی فرم مسئله ای نیست که هر آدمی از پس آن بربیاید. من هیچ کس را نمی شناسم که فرم را درست و حسابی فهمیده باشد. به نظر می رسد مسعود فراستی در مجله با فیلم های ایرانی کاری ندارد که چقدر هم خوب. به قول آقا، مردم ما لیاقت حرف های جدی را ندارند. بی صبرانه منتظر مهر ماه هستم. قرار است خیلی بفهمم. قرار است خیلی بدانم. قرار است کلی سوژه برای حرف زدن با آقا داشته باشم. و چی از این بهتر؟

۱

تو میدونی چقدر خوشحالم؟ خودت باس بدونی...

| برای صدرا. دوست سینمایی. بابا رتبه نود و شیشی. بابا دانشجوی سینمای دانشگاه سوره|


گفتم بابات چی پس؟

گفت گور باباش!


حداقل در مورد دیوید لینچ به توافق رسیدیم. وگرنه که من حالم بهم میخوره هی جمله های گدار و واسم فوروارد میکنی تا از فیلم سخت نترسم. من میفهمم تو از چی خوشت میاد. کافی یه کارگردان بخواد برای سکانس هاش از تابلوهای مونش یا هر نقاش مزخرف دیگه الهام بگیره. اون وقته که تو شیفته میشی. میفهمم تو اتاق خودت زندونی بودن یعنی چی. زایل شدن مغز. تنهایی محض. ولی من کوتاه نمیام در مورد گشاده چشمان فروبسته. تو یه متعصب واقعی هستی. اگه من چهل درصد باشم تو صد در صد شیفته ی کوبریکی. شیفتگی الکی. یه شب از حرص بابا ناخن هامو فرو کردم تو گوشت دستم. خیلی فشار دادم. وقتی برداشتم جاش مونده بود. تو اینو میفهمی ولی یذره هم در مورد وودی آلن و اینکه فکر میکنی دوربینش زخمته کوتاه نمیای. به هرحال خوبی ش اینه که در مورد لینچ به یه توافق هایی رسیدیم. گاهی برات تعریف کردم که بابا چقدر بلند سرم داد می زد؟ تو تعریف کردی. ولی اونی که سیگار داره تویی. خیابون داری. من یه اتاق داشتم همش. مغزم زایل می شد. تنهایی محض. یادت میمونه واسه فیلم هایی که پیشنهاد میدادیم درجه ی زاویه ی مانیتور لپ تاپ با در ورودی اتاق رو هم معین میکردیم؟ همیشه حوصله سر بر ها رو تو معرفی کردی. همیشه سرگرم کننده ها رو من پیشنهاد دادم. ما در مورد لینچ توافق داریم. این خودش خیلی خوبه. توافق کردیم که لحظه ی فرو رفتن تو صندلی های سینما و تاریک شدن سالن یکی از بهترین لحظات خلق شده توسط بشره. مثلا اگر همچین لحظه ای نبود ، فریاد های بلند "نه" ای که می شنیدیم رو چطور تحمل می کردیم؟ تو اون روزها که فحش دادن به محبوبت رو ول می کردی میرفتی تست ژنتیک بزنی خیلی خر بودی. فحش های بدی هم می دادی. بعد ببین وقتی رفتی مکعب چقدر خوشحال شدم. ما که جز فیلم و جنگیدن با پدر ها و کسایی که دوسشون داشتیم راجع به چیز دیگه ای حرف نمیزدیم. تو حتی سعی نمی کردی منو بخندونی. یا هرچیز دیگه. تو فقط خوشت میومد به اون دختر فحش جنسی بدی. منم عاشق همین چیزام. ما در مورد پدر هامون، در مورد دیوید لینچ، در مورد لحظه ی تاریک شدن سالن سینما، در مورد دیوید لینچ، در مورد تنها موندن تو اتاق دربسته، زاویه ی مانیتور لپ تاپ با در وروردی اتاق، در مورد دیوید لینچ و در مورد سینما، خود خود سینما کلی توافق داشتیم. در مورد اینکه هیچ کاری از دستمون برنمیاد.

پسر. هیچ نفهمیدم تو چطور انقدر قوی شدی. وقتی اونجا برای رشته ی قبولی ت نوشته بود سینما اونقدر خوشحال بودم که گریه م گرفت. دلم میخواست با مشت بزنم رو بازوت و بپرسم تو چطور انقدر قوی شدی؟ بپرسم پس بابات چی؟دلم میخواست حداقل با مشت بزنم رو بازوت. بفهمی چقدر خوشحال شدم. از حضورت. وقتی گفتی خودتو از اتاق نجات بده. برام عکس های کم کیفیت از کتاب هایی که خوندی فرستادی. واس خاطر کیفیت پایینش شرمندگی تو اعلام کردی. بعدم نوشتی: " بخون نرگس. میخوام سال بعد سر اینکه دانشگاه تهران بهتره یا سوره باهام کل کل کنی".

۶

تمرین مونولوگ خوانی (2)

متن یکی از پست های قدیمی و خوندم. اگر ممکن انتقاد کنین و از یک تا پنج نمره بدین


/کلیک/


پینوشت: بگین که موسیقی به متن نمیخوره. لطفا بگین :دی

۱۴

the handmaids tale


هنوز مطمئن نیستم موضوع و طرح سریال پتانسیل این را داشته باشد که به اندازه ی چندین فصل، چیزهای جدیدی به مخاطب اضافه کند. تمام حرف ها و مفاهیم، زیر سوال بردن ها و ترس هایی که تماشاکننده باید از سریال دریافت کند در همان فصل اول اتفاق می افتد و علت آن هم ماهیت فیلمنامه و موضوعی ست که انتخاب شده. هر داستان و حادثه ی جذابی "مجبور است" پیرامون همین موضوع رخ دهد و گمان نمیکنم بتوان مفاهیم جدیدی در فصل های بعدی از آن دریافت کرد.
اما،
برای توصیف سریال در انتخاب کلمات باید دقت کرد. هیجان انگیز. پرکشش. نفس گیر. ترسناک. تاثیر گذار. مهم تر از همه ی این ها تاثیر گذار. چینش و روند داستان، کارگردانی و کادربندی ها، حرکت دوربین و تمرکز آن روی کلوزآپ، بازی ها فوق العاده. شخصیت هایی که به اندازه ی کافی جان گرفته اند. لوکیشن هایی که به قدر کافی باور پذیرند. دنیایی ساخته می شود که تجربه نشده اما کاملا قابل درک است. 
به قدری که گمان می کنم ارزش این را داشت که چند روزی از زندگی ام بزنم و هرقسمت از سریال را، و یا بعضی از سکانس ها را بار ها و بارها تماشا کنم. 
مطلبی که بیشتر از هرچیزی در سریال دوست دارم، وجود و حضور مردی به نام نیک است. نیک همان مرد جوانی ست که سکوت و احساساتش مخصوص خودش است. اگر سکوت انواع مختلفی داشته باشد، سکوت نیک شبیه هیچ کدام از آن ها نیست. نه هوشمندانه و نه ابلهانه. نه اسرار آمیز نه عامیانه. سکوتی ست که شرایط و قصه برای نیک خلق کرده و حالا عضو اصلی شخصیت او شده. او، هیچ مانعی برای ابراز احساساتش نمی بیند. باوجود آنکه جاسوس یک خانه ست می تواند به خدمتکار خانه عشق بورزد و حتی برای شبی که خدمتکار با فرمانده در بار گذرانده، حسادت کند و صبح روز بعد جواب لبخند معشوقه ش را ندهد. نیک یک تکیه گاه است. مخصوصا با آن سکانس آخر از آخرین قسمت فصل یک، وقتی با آرامش منحصر به فرد خودش کلمات را ادا می کند:" فقط باهاشون برو. به من اعتماد کن".

اگر برایتان مهم است مفاهیم و محتوا، قرار است با چه "کیفیتی" ( و منظور از کیفیت، کیفیت دوربین یا ابزار نیست) به شما منتقل شود. حتما سریال را ببینید.
۱

تردست شدی مفتی

http://s8.picofile.com/file/8305936726/Untitled.png


بی ربط نوشت: این پست و بخونین.

۳

علی الحساب فعلا معرفی فیلم رو داشته باشیم تا هرموقع وقت شد بیشتر راجع بهش حرف بزنیم

http://s9.picofile.com/file/8305851926/perfetti_sconosciuti_700x400.jpg
۴

برای وودی آلن و منهتن

http://s8.picofile.com/file/8305652326/woody.png
از این جهت که اور شولدر کلوز آپ نبود احساس راحتی می کردم. دوربین دور از ما ایستاده بود و بدون آنکه کنجکاوی خاله زنکی در فریم هایش باشد، از خلوتمان فیلم برمی داشت. در یک سکانس نیمه مهم از فیلم منهتن، به جای معشوقه ی هفده هجده ساله ی وودی آلن روی کاناپه ی راحتی خانه ش نشسته بودم. با پیراهن مردانه و موهای زبر خودم. بدون لباس خواب یک دختر آمریکایی که هیجده سالگی اش را در اواخر قرن بیستم میلادی می گذراند. بدون عمقی که در نگاه آن دختر وجود داشت. در هیچ سکانس دیگری از این فیلم نمی توانستم حضور داشته باشم. آنجا نبودم تا مدام یک مرد چهل و دو ساله بچه خطابم کند و یا یادآور شود این رابطه نمی تواند جدی باشد. من این مرد خنگ را، این مرد که نشان می دهد علاقه ش به برگمن و جرالد تا هفتاد درصد خالصانه و صادقانه ست، که می تواند روابط مختلف، انواع خیانت، انتظاراتی که آدم های عمیق تر در یک رابطه از هم دارند را به بهترین شکل به تصویر بکشد، دوست دارم. برای همین می خواستم در سکانسی حضور داشته باشم که به جای آن دیالوگ های ابلهانه در مورد سن و سال کمم، با من از آینده حرف بزند. از اینکه زمان دارم و میتوانم روابط مختلف زیادی را، با عمق های متفاوت تجربه کنم. امروز کنارش نشستم و از مردها حرف زدم. از پسر ها. از اینکه هرکدام از آن ها شبیه یک عنصر از طبیعت هستند. بعضی هایشان غروب آفتاب. بعضی از آن ها ستاره های شب های کویر. معاشرت با بعضی هایشان به شدت لذت بخش است. بعضی از آن ها لازمند تا ازشان محبت دریافت کنی. بعضی هایشان لازم اند تا صرفا به آن ها عشق بورزی بدون آنکه منتظر دریافت دوست داشتن متقابل باشی. با بعضی از آن ها خیلی جدی شروع می کنی و تاثیر زمان را در رابطه می بینی، ولی بعضی هایشان هم هستند که درست چند ساعت بعد از اینکه درخواست می کنند هیچ وقت عکس پروفایل اینستاگرام را عوض نکنی، حرفشان فراموش می شود و عکس جدیدی را در پروفایل اینستاگرام تماشا می کنن. برایش توضیح دادم برخلاف معشوقه ی باهوش و درست و حسابی ش، من هنوز آدم بزرگ روابط جدی نشده م. گفتم با وجود آنکه با آن عینک و شلوار های مسخره ش ، از مرد های میانسال مورد علاقه ی من است، اگر موقعیت خوب تحصیلی در لندن برایم پیش می آمد بدون فکر کردن به رابطه ی مان یک بلیط هواپیما می خریدم و تمام سعی م را می کردم که دیر به پرواز نرسم. آن جا بودم. در یک نمای درست حسابی بدون آنکه دوربین وودی آلن دوربین فضولی باشد. همین سکانس را از مردی انتخاب کرده بودم که طنز منحصر به فرد خودش را داشت و حتی خرید کردن از مغازه ها هم با وجود او کار هیجان انگیزی می شد. او ادامه می داد که نباید به روابط وابسته باشم. زمان زیادی پیش رو دارم و قرار است مردهای زیادی را ببینم. روابط مختلفی را تجربه کنم. با عمق های متفاوت. او برایم تکرار می کرد و روی پایم می زد که " با مردهای خوب خیلی زیادی آشنا میشی..."
وگرنه در هیچ سکانس دیگری نمی توانستم آنجا باشم. فکرش را کن مثلا سکانس آخر. بعد از ترک شدنش توسط زنی که به خاطر او قلب من را شکسته بود، به من باز می گشت و از من می خواست به لندن نروم. پوف. مردک عوضی!

پینوشت: وودی آلن را دوست دارم. خیلی.
۳

این قسمت: مشکلات شهروندی

تو قسمت جدید رادیو فانتوم داستان احمدرضا رو من خوندم. بشنوین که به نظرم پیشرفت خیلی خوبی داشته:)


۷

من طرفدار خنده های بلند و چروک های عمیقم

می توانم پیرزن خوشحالی باشم اگر تا هفتاد سالگی عمر کنم و از شبی که قرار است بمیرم با خبر باشم. وقتی بعداظهر همان شب لخت رو به روی آیینه استاده ام و از اینکه با لکه های قهوه ای و چروک های دستم، افتادگی پوست شکمم و قوز بلندی که چند سانت از قدم کم کرده شبیه به یک قدمت واقعی شده ام لذت می برم. از خودم راضی می شوم وقتی به این فکر می کنم که هیچ وقت برای پاک نشدن رژم خودم را برای خوردن کاهوهای سالاد سزار اذیت نکرده ام یا با مدام چک کردن انعکاسم در آیینه برای خودم زندان نساختم. و مهم تر از همه ی این ها، چروک های دور چشم و خط لبخند دور دهانم هستند که حسابی قرار است باعث خوشحالی باشند. سعی می کنم به یاد بیاورم آن چروک ریزی که پایین تر از همه، تازه روی صورتم افتاده اولین بار برای چه خنده ای بوده. به عمق چروک های دور چشمم نگاه می کنم تا مطمئن باشم در طول زندگی ام به اندازه ی کافی بلند و از ته قلب خندیده ام. سعی می کنم به خاطر بیاورم خط لبخندم بیشتر برای لبخند زدن به بچه های بازیگوش پیاده رو ها پررنگ شده یا اینکه هربار پرنده ها و گربه ها به چشم هایم زل زده اند و ناخودآگاه لبخندم آمده. راستش دیدن اثرات خوشحالی در هفتاد سالگی بیشتر از هرچیزی سرگرمم می کند. دلم می خواهد ساعت ها برایشان داستان ببافم. می توانم پیرزن خوشحالی باشم و به جوانی ام که در آن هیچ وقت لبخندم را کنترل نکردم یا خنده های بلندم را از نگرانی پیری پوست خفه نکردم افتخار کنم. من به نشانه های شادی روی صورتم نیاز دارم. از نیاز های عمیق و صادقانه و مبرم من هستند. هرچقدر عمیق تر باشند، بعداظهر شبی که قرار است بمیرم پر آرامش تر خواهد بود.

۱۰

این چه جور، این چه جور جفایی ه، که دیگه جفا نمی کنی؟

http://s9.picofile.com/file/8304812618/image.jpg

۱۰
|نرگسِ سبز|
•از دوستانِ نزدیکِ هولدن کالفیلد
•عضو انجمن حمایت از تیر های چراغ برق
•عضو انجمن حمایت از هواکش ها
•زوج هنری مورد علاقه : پشت بوم و نردبون
#در_زندگی_قبلی_درخت_بودیم
#تینیجر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان