عشق اول فقط یه خاطره ست، عشق بعدی هماره فاجعه ست، عشق همیشه در مراجعه ست*

http://s8.picofile.com/file/8311813776/IMG_20171114_225309.jpg

*نامجو

۴

یکی با من تماس گرفت و گفت: خانوم حسنی؟ شما در آزمون قبول شدید

یک پسر اواخر دهه شصتی با قد متوسط، چشم های گرد و نیمه خنثی با پوست شل و سفید را تصور کنید که برای بیان مطالب طنز و کنایه های انتقادی شیوه ی خاص خودش را دارد. از تاریخ سینما و گریفیث و جنبش مونتاژ روسیه زیاد می داند و از نه سالگی تارکوفسکی دیده. وقتی قرار است مسئله ای را با او در میان بگذارید تا حد امکان گوش هایش را نزدیک می کند، سرش را پایین می اندازد و به زمین خیره می شود. همان تمرکز مخصوص به آدم هایی که برای کارشان و همچنین برای تو اهمیت زیادی قائل اند. این چند هفته که در جلسه های نقدش بودم مدام با خودم فکر می کردم بعد از شروع شدن دوره ها و کلاس ها احتمالا دیگر نمی شود او را دید. چون دقیقا در همان ساعت و همان روز من باید در کلاس دیگری در همان مجتمع شرکت می کردم.

ایستاده بود رو به روی همه ی ما و انگشت اشاره اش را برده بود بالا و کلمات طوری که انگار هر ثانیه صدبار مرورشان می کند تا بهترین ها را برای توضیح انتخاب کند، از دهانش بیرون می آمدند:" با یک روایت کلاسیک رو به رو هستیم. ساختار ارسطویی. سه پرده. قسمت اول مقدمه. قسمت دوم تنه ی داستان. قسمت آخر پایان و نتیجه گیری. که در زمان و مکان معینی اتفاق می افته و امکان بازگشت به گذشته نیست"

انگشت اشاره ش در هوا باقی ماند. نگاهش را سریع و خشک به سمت چشم های من برگرداند و با صدای آرام تری گفت:" که البته من همه ی این ها رو خیلی جدی تر در دوره ی فیلم نامه نویسی به شما یاد خواهم داد. اون دوره رو من تدریس میکنم". من؟ نیشم تا بناگوش باز شده بود و با سر تکان دادن سعی می کردم از اعماق گلویم صداهایی در بیاورم تا حداقل به خودم اثبات کنم آداب معاشرت بلدم. اما مسئله اصلی این است که من در آن ثانیه به چنان درجه ای از خوشبختی رسیده بودم که دلم میخواست بپرم و از گردن یک پسر اواخر دهه شصتی خودم را آویزان کنم و داد بزنم:" بله بله. بله میدونم و حتی با ساختار ارسطویی آشنا بودم از قبل و به هرحال دارم از خوشحالی دق می کنم و خیلی هم خوشحالم که قرار یکی مثل تو استادم باشه!"


خوشبختی های این روز های من یک ساعت و نیم قبل از شش عصر روزهای زوج، نشستن روی صندلی های خاکی آن مجتمع است. داستایوفسکی خواندن و هر چند صفحه ساعت را چک کردن که نکند از شیش گذشته باشد و من به کلاس نرسم. تمام این سال ها در اتاقم تنها بودم. تمام حرف هایی که دوست داشتم بزنم با آدم های مجازی بود. تمام حرف هایی که دوست داشتم بشنوم از آدم های مجازی بود. برای داستان نوشتن و نقد داستان در گروه های مجازی عضو بودم. مسائل مهم را از مقاله ها و استاد های مجازی می شنیدم. تنها بودم. حالا اینکه جایی باشد و برای بهتر نوشتن، بهتر ایده دادن، بهتر فکر کردن، بهتر به دنیای اطراف نگاه کردن و برای بیشتر خواندن و بیشتر دانستن با کسانی رقابت کنی برایم زیادی رویایی ست. اینکه یک آدم سه بعدی برایم از سینما حرف بزند و تشویقم کند به همینگوی خواندن ( که بار ها و بارها توسط هزاران آدم مجازی به آن تشویق شده ام) برای من چیز دیگری ست. انگار همه ی آنچه که در ذهن تو اتفاق افتاده حالا همه ش رو به روی توست. پویاست. و قابل لمس. بی انصافانه ترین نگاهی که می توانم به مزایای این دوره ی هفت ماهه داشته باشم همین است که آدم های شبیه خودت کنارت می نشینند. قابل لمس اند و بیرون از ذهن. راستش من برای این موفقیت زیادی هیجان زده ام. شاید بیشتر از چیزی که لازم است .به هر حال. قبول شدنم مبارک :)



http://s8.picofile.com/file/8311626542/IMG_20171112_190208_223.jpg

۱۶

موسیقی پاپ ایران

تعریف موسیقی پاپ ایران و اینکه چرا نباید به شعر در موسیقی توجه کرد.


میکس و نوشته برای حسین هست و اجرا رو هم من انجام دادم : /موسیقی پاپ ایران/

۱۴

و چه نوای درونی غم انگیزی وقتی مدام تکرار میشه: انتظار نداشته باش. توقع هم نداشته باش

انگار که عادت کرده باشی به دوست داشتن آدم هایی که به چپشون هم حسابت نمیکنن حتی.

اگه ام مهم نیست که هیچی

اگه مهم برات دل هایی که ازم شکستی و میخوای جبرانشون کنی، یه کار کن جفتی بتونیم زنده به موسیقی مهرداد مهدی دیوانه و آسو کهزادی با اون اسم فوق العاده ش گوش بدیم یه روز: عروس/ از البوم درنادئون
۶

شناخت یا دانشی که از طریق هنر درک می شود، تجربه ای از فرم یا شیوه ی دانستن یک چیز است

_ شناخت یا دانشی که از طریق هنر درک می شود، تجربه ای از فرم یا شیوه ی دانستن یک چیز است و نه کسب دانش و آگاهی درباره ی آن چیز. چرا که هنر، شیوه ی گزاردن است نه گزاره. ( این مسئله خیلی مهم است. کسایی که فقط به دنبال آگاهی صرف هستن و هیچ چیز از هنر نمی فهمند عصبی کننده اند. حمایت از آثاری که صرفا قرار است اندیشه ای منتقل کنند بدون توجه به شیوه ی بیان آن اندیشه را هیچ وقت نمی فهمم)


_فرم تکنیک نیست. و هست. تکنیک امری آموختنی ست. و مقدمه ی فرم است. فرم امری زیستی: زیستن با خود، با جهان و با سوژه. از وجود، ریشه ها و زیست هنرمند زاده می شود. و از صدق با خود. 


_هنر، بناکردن خود _و خود مدام در حال شدن_ است. و استقرار فردیت.


جملات از سرمقاله ی مجله ی فرم و نقد است. حتی اگر با مسعود فراستی مشکل دارید می شود دو سه نوشته ای که از آن در مجله چاپ شده کنار بگذارید و مقاله های دیگر را بخوانید. خیلی از مقاله های این مجله برای اولین بار در ایران ترجمه شده و برای کسانی که دوست دارند در سینما و ادبیات و به طور کلی هنر عمیق تر شوند مفید است. یک مقاله هم از فریدون هویدا دارد که هم خوشحال می شوید به خاطر اینکه گاهی جایی یک ایرانی هم می توانست هم ناراحت که چرا از یک تاریخی به بعد دیگر نشد....

۳

نکوهش

« اوه، این آدم های گنده دماغ! اصول!... در وجود همه ی شما اصول کار گذاشته اند، مثل فنر، جرئت نمی کنید به اراده ی خودتان بچرخید»*

مگر تجربیات زندگی، نه حتی از آن جدید هایش، بلکه همان قدیمی هایی که به طور مداوم با آن ها برخورد داشته ایم و در طول زمان چیزهای جدیدتری از دلشان بیرون کشیده ایم و کشف کرده ایم، همیشه ثابت و یکنواخت و کلی اند که بتوان راجع به آن ها قوانین و اصول مطلق و کلی ساخت؟ حتی یک موضوع واحد هم در شرایط و موقعیت های متفاوت می تواند هزار جور شکل و رنگ بگیرد که برخورد با هرکدام از انواع آن نیاز به یک تصمیم جداگانه و متناسب با آن شرایط را دارد. برخلاف چیزی که به نظر می رسد اتفاقا داشتن قوانین کلی می تواند به ضرر خود فرد تمام شود. و جدای از همه ی این ها. با این همه اصول و قانونی که خودمان را در آن ها خفه کرده ایم، تا حالا چندتا از آن تجربه های نو و جدید و ناب را ، لذت تجربه کردن را، از خودمان گرفته ایم؟ فرقی هم ندارد. قوانین شخصی. یا قوانین بیرونی مثل دین. هرطور که نگاه می کنم می بینم، هیچ قانونی در دنیا کامل نیست. قانون انعطاف پذیر هم که در کل یک شوخی محض هست. به نظرم تنها یک اصول وجود دارد: وقتی یک کاری از نظرت درسته، حتی اگه خلاف روند همیشگی ت بود، پس حتما انجامش بده.

« نه، به نظر من اگر کسی آدم خوبی باشد این برای من اصل است، و دیگر چیز بیشتری نمی خواهم بدانم»*

* جملات از کتاب جنایات و مکافات داستایفسکی

+ یک چیزی هم هست که این روزها همه ش درگیرم. شما هم به خنده ی آخر کیوسک یک فحش دوستانه میدید هربار بعد از تموم شدن آهنگ یا نه ؟ : تو کجایی/ نامجو و کیوسک
۳

آحاد ملت یک یک شرمنده ی تو

برای صنم


موهام چرب چرب بود. انگاری یک کیلو روغن خالی کرده باشی روشون. بدنم کوفته بود. انگاری سه ساعت یکی بی وقفه بنا کرده بود به مشت و لگد زدن بهم. روحمم کبود شده بود. عضله های پشت ساق پام منقبض منقبض. دیشبی آخه سه ساعت پیاده راه رفته بودم و بیشترشم سربالایی. همون سربالایی های ولیعصر خودت که میدونی. میخواستم زودتر سوار یکی از اون تاکسی زردا شم برسم خونه فقط بخوابم. گشنمم نبود. نفسم بالا نمیومد واسه گشنگی. نفسم بالا نمیومد هیچ. بعد یهو یاد تو افتادم. چوب شور. بیسکوییت ترد. خال زیر چونه. خنده ت با اون پیرن گل گلی قشنگ. رامو کج کردم از کنار سواری ها رد شدم. آخه دیشبی ازش پرسیده بودم تا حالا کجاها رو با هم قدم زدین. میخواستم از همون راه هایی که رفتین برم. صدای خنده هاتون و نگاه هاتون و همه ی اون حس های خوبی که داشتین به یقین فقط روی خودتون تاثیر نذاشته. رو برگای درختا. رو دیوارای ساختمون. کف زمین. اتاقک ها کوچیک نگهبانی. میخواستم روم اثر کنه. سرمو انداخته بودم پایین. هیچ حال نداشتم. صادق بخوام باشم صبح گهی بود در کل. آقا گفته وقتی از خیابون رد میشم هندفری و در بیارم از تو گوشم ولی در نیاوردم. حتی سرمم بلند نمیکردم ببینم کجا پیاده رو تموم میشه کجا خیابون شروع میشه. سعی میکردم یه کفش که عاقلانه مسیر و طی میکنه دنبال کنم و هرجا توقف میکنه یا حرکت میکنه منم همون کار و باهاش انجام بدم. نا نداشتم سرمو بیارم بالا جدی میگم. فکر می کردم به شما دوتا. به صدای خنده هاتون. آخه دیشبی می گفت به جای حرف زدن می خندیدین. بیشتر می خندیدین. خب چی از این به بهتر. هرچند بعدش همش دهن سرویس کنی ه. منم باس ترک کنم علاقمو به ماجراهای عشقی دهن سرویس کنی ولی خب به هرحال وقتی فکر می کردم روز اول اون چطور پاهاش تو هم میپیچید و نمی تونست زیاد حرف بزنه خندم می گرفت. عین مستا مسیر و زیگ زاگی می رفتم و خندم می گرفت. به کفش های ورزشی م که نگاه می کردمم یاد تو میوفتادم چون میدونم جز ترد و چوب شور از کفش ورزشی هم خوشت میاد. فکر می کردم عشق، حتی اگر از اون دهن سرویس کنی هاش باشه، حتی اگر بفهمی خیلی وقت پیش... چهارسال پیش مثلا... تو یه مکانی اتفاق افتاده چه قدرتی داره برای حال خوب کردن. ببین واقعا میخواستم سریع برسم خونه. اما تو اسمت صنم بود. یه پسری تو خیابونای ولیعصر تبریز تو رو دوست داشت. منم اگه پسر بودم عاشق یکی که اسمش صنم بود می شدم. به نظرم همین اسمت کفایت میکنه.  واسه عشق و واسه اینکه من بخوام یک ساعت راه و پیاده برم. با عضلات منقبض و روح دردناک. وقتی رسیدم آبرسان هیچ باورم نمی شد که تموم شده. اصلا نفهمیدم کی رسیدم. از اونجا به بعد جزو مسیر هاتون نبود واس خاطر همین نکردم یه آب طالبی بخرم واس خودم. سوار توبوس که شدم فقط یه بار به اون دختر بچه ی رو به رویی خندیدم. دهنشو وا کرد از خجالت و روشو برگردوند. از همین خجالت های مرسوم دختر بچه ها. بعد صورتمو برگردوندم سمت شیشه و دلمم نسوخت که  با همه ی اون کاراش واس جلب توجه یذره ام نگاش نکردم. حوصله نداشتم. دوباره وقتی رسیدم آبرسان نفسم بالا نمیومد. خیلی صبح گهی بود.

۵

بی جایی. بی همسفری

میخواهم پول جمع کنم. و از همین حالا شروع کنم به راضی کردن مامان و اثبات اینکه از پس یک سفر یک روزه بر می آیم. می خواهم تا چند هفته پول هایم را برای یک سفر یک روزه جمع کنم. یک سفره تنهایی. یک روزه و تنهای تنها. میخواهم بدون وابستگی خودم را به چیزی که دوست دارم برسانم. تا بیش از این قلبم مچاله نشده.

احمق بودم که حرف های نویسنده را از همان اول نمی فهمیدم

تنها یادداشتی که دوست داشتم بعد از تمام شدن کتاب "جنگ چهره ی زنانه ندارد" بنویسم

اوایل کتاب بود که بعد از هر روایت آن را می بستم و تلاش می کردم فکر کنم. صحنه ها را در ذهنم بازسازی کنم و هی مشتاق تحلیل باشم که مثلا :" دیدی؟ بچه درست زمانی که توانست بگوید مادر، درست همان موقع مادرش را از دست داد. وای چه غم انگیز". مخصوصا همین قسمت آخرش از همه بدتر بود. "وای چه غم انگیز". "خیلی دردناک است". "خدای من این دیگر چه جورش است". و از همین قبیل واکنش های مسخره که فقط از پس یک ذهن بیرون از ماجرا بر می آمد. راه را اشتباه می رفتم. نیتم خیر بود. میخواستم روی رنج دقیق شوم. تحلیل کنم تا دردها درونم جان بگیرند. بچسبند به وجودم. به روحم. تقلا می کردم و دست و پا میزدم. ترس این را داشتم که نکند یک وقت سطری را از زیر چشم گذرانده باشم و عمق فاجعه ای که کلمات زور می زنند قسمتی از آن را منتقل کنند نفهمیده باشم. مدام فکر می کردم اما احساس بدی داشتم. فهمیدن بعضی مسائل نیاز به این گونه تلاش ها ندارد. اینگونه تلاش ها حتی از صداقت احساساتت کم می کند. نیازی به تجزیه و تحلیل و زبان ذهنی نیست. برای فهمیدن آن ها باید روی کلمات مکث کنی. کلمات را نگاه کنی. خطوط را چندین بار از زیر چشم هایت بگذرانی. حتی عین همان جملات را گوشه ای بنویسی. چندین بار بنویسی. نصف یک صفحه را از یک جمله ی تاثیر گذار پر کنی. عشق، نفرت، درد، غم، رنج و انسانیت نیازی به تحلیل ندارند. تحلیل به انتقال این مفاهیم صدمه می زند. تنها تلاشی که در این باره جواب می دهد سکوت ذهنی ست. و غرق شدن در آن. این را اواسطش فهمیدم. امکانش هست که بیشتر روایات کتاب را فراموش کنی اما چیزهایی که از پس خواندن آن ها به درون تو نفوذ می کند، اگر در انتقال صدمه ای وارد نشود، هرگز از بین نمی روند. به این مسئله ایمان قلبی دارم.

۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان