این پسره هفتاد و نه ایه

با این پسر هفتاد و نه ایه کلاس عکاسی و پیچوندیم رفتیم دیدن کلاغ آ.  البته ساعت چهار هنوز نبودن. واس همین از ولیعصر تا فلکه دانشگاه رو پیاده رفتیم. گفت بریم بشینیم تو اون کافه هه که تابلو زده سیگار ممنوع ولی میذارن طبقه بالاش اون گوشه موشه ها یدونه بکشی. گفتم نه راه بریم فقط. یه هفته س سیگار و شروع کردم. ولی میخواستم راه برم. پسره هفتاد و نه ایه. کتونی آل استار مشکی میپوشه. صورتش پر جوش. لباساش به تنش زار میزنن. اکشن دوست داره. تو کلاس همه اذیتش میکنن. بچه س. از فیلم تجربی خوشش نمیاد. از شهرام مکری یا اون کارگردان ژاپنی که فیلم بی سر و ته میسازه هم. تو گروه انجمن سینما پست های عجیب غریب میذاره. راجع به تحریم تخم مرغ. راجع به گربه ها و مجید. راستی چرت و پرت. چرت و پرت زیاد میگه سر کلاس های شنبه. نمی فهمه هنر رو هنوز. ولی دلم براش میسوزه. یه بار استاد آشنایی با سینما جلو همه ری..... یعنی ضایع ش کرد. گفت تو حرف نزن یه مدت. ولی دلم میسوزه براش. هفتاد و نه ایه. حرف های استادا رو نمیفهمه. فقط میره نمایشگاه های طبقه هم کف عکس ها رو میبینه که تهش شیرینی ور داره. اندفعه ای هم فحش داد بهشون که به من شیرینی تعارف کردن به اون نه. نزدیک بود به منم فحش بده حتی. ولی دلم میسوزه براش. باهاش بد حرف میزنن. بهش بد نگاه میکنن. به سوال هاش جواب نمیدن. من باهاش مهربونم فقط. واس همینم همین که میاد تو کلاس کیفشو میذاره کنار صندلی من که کس دیگه نشینه. حتی اندفعه ای آیسان رو بلند کرد از کنارم. به شوخی های لوسش میخندم. نه که تظاهر کنما. از سر دلسوزی میخندم. میفهمه از سر دلسوزی و ایناس. ولی خب انگار همینم براش کافیه. خلاصه پیچوندیم رفتیم کلاغ آ رو ببینیم. باهاش خوش نمیگذره.لوده س. حرف جالبی نداره. شوخی هاش بی مزن. عمق نداره. ولی کنارش راه می رفتم. چون یه علاقه مشترک داشتیم که اونم دیدن کلاغ آ بود. به کلاس عکاسی ترجیحش میدادیم. کلاغ آ وقت غروب همه دست جمعی میرن رو اون درخت های حیاط دانشگاه و بیمارستان. آسمون پر از کلاغ میشه. بعد تو همون محدوده ی درخت ها هی دور میزنن. چهار رفتیم قدم زدن تا موقع برگشت اونام ببینیم. چهار خوب بود هوا ولی هرچی شب تر شد دستام بیشتر یخ زد. اونقد که لمس شده بود. میخواستم لیوان چایی دو تومنی ای رو که از اون ماشین بوفه ای جلوی دانشگاه خریدیم، ببرم سمت دهنم دیدم قشنگ لمسه لمسه. با خنده گفتم دستام از سرما لمس شده. همینطوری گفتم. بیخودی. بعد دیدم نخندید. واکنش گذرایی هم که اکثرا نشون میدن هم نشون نداد. وسط پیاده رو واستاد انگشتای دستی که توش چایی داشتمو خوب دور لیوان چسبوند تا گرم شه. اون یکی ام برد سمت دهنش تند تند ها کرد. کسی تو پیاده رو نبود. دستم گرم تر شده بود. کلاغ ها شروع کرده بودن دسته جمعی برگشتن روی اون درخت ها. آسمون پر کلاغ بود. بچه س. هفتاد و نه ایه. هیچکی بهش توجه نمیکنه تو کلاس. حوصله فیلم تجربی نداره. دلم خیلی براش میسوزه. میفهممش... .
۱۶

بیست و یک روز (1)

برای بیست و یک روز پنج تمرین نوشتم. یک اینکه کم تر حرف بزنم. و بیشتر گوش کنم. این اشتیاق زیاد به حرف زدن، مخصوصا مدام از مسائل شخصی گفتن ها را کم کنم. فهمیده ام آدم ها حوصله ندارند تماما به ضعف ها یا علایق یا احساساتی که تجربه میکنیم گوش کنند. تا حدودی، حداقل در مورد آدم هایی که خیلی حرف زدن با آن ها سرگرمم نمی کند موفق بودم. تمرین دومم این بود که واکنش نسازم. اگر واقعا با شنیدن حرفی خنده ام گرفت بخندم. اگر چیزی واقعا برایم جالب بود هیجان نشان بدهم. اگر واقعا حرفی برخوراننده یا رفتاری ناراحت کننده دیدم غمگین شوم و بی خود برای سرگرم شدن غصه درست نکنم. اینطور آدم هم با خودش و هم با بقیه روراست است. و احساس نمی کند تمام روز را نقش بازی کرده. تمرین سوم این بود که هر روز آن قدر شعر بخوانم تا همانی که دوستش دارم را پیدا کنم و حفظش کنم. حالا پر از کلمه ام. یا بهتر از آن پر از تاثیر و حس. تمرین چهارمم ساختن یک منظره درونی بود. برای این بیست و یک روز غروب آفتاب را انتخاب کردم. کارکرد این منظره ی درونی این است که در شرایط بد و موقعیت های تنش زا، که دقیقا مطمئن نیستین حق با شما هست یا نیست، شما را آرام و مهربان می کند. به جای آنکه مدام از درون یا بیرون به نقد رفتار آدم های اطراف مشغول باشین راحت تر از همه چیز می گذرید. این پناه بردن به منظره درون آنقدر موثر بود که بعد از دو روز نتیجه اش را دیدم. شبنم بغلم کرد و گفت:" چقدر مهربون شدی!". پنجمی را از همه بیشتر دوست داشتم. نجات بخش بود. تسکین دهنده ی این روز ها. قرار شد خیلی خوب به همه چیز نگاه کنم و حتما هر روز یک تعبیر یا کار خلاقانه به زندگی ام اضافه کنم و آخر بیست و یک روز بهترینشان انتخاب شود. تعبیری که بیشتر از همه دوستش می دارم :" سایه ام هر عصر با آفتاب روی دیوار غروب می کند" و کار خلاقانه ای که هربار با انجام دادنش کیفی یک ثانیه ای تماما گلبول های خونم را سبز می کند این است که آخر نامه های شبانه را با این جمله تمام میکنم: ارادتمند خال روی گردنت، نرگس.

۱۲

عقاید نوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو

من به اندازه ی کافی عاشق بودم. فاصله ها برای من هم طولانی ست. جاده ها دقیقا همان بلایی را سر من می آورند که سر بقیه. بی پول بودم. من هم از خستگی میفهمم به ابولفضل. چرا وقتی تصمیم به رفتن میگیرم به هیچ کدامشان فکر نمیکنم پس؟ من خل این تلاش های یک طرفه ام که هیچ وقت هم از خودم نمی پرسم:" یعنی ارزشش رو داره؟". میخواستم در محدوده ی توان تا می شود تلاش کرد. اصرار کردم بیاید. من خل این اصرار های بی حاصل ام. گفتم هواپیما مسافت را کم می کند. از هفتگی هایم به اندازه ی پول کتاب و چیکن کریسپی و شارژ سیمکارت بر می داشتم و بقیه را می فرستادم تا پول روی پول جمع شود برای خرید بیلیط دیدار. من زیاد شنیدم که "دوره". زیاد شنیدم که "وقت ندارم" یا " هوا اونجا خیلی سرده" . من یک خلم که هیچ وقت، حتی یک ثانیه گذر نکرد از ذهنم:" یعنی ارزشش رو داره؟" 
پنج شنبه های دی ماه یکی یکی تمام می شود. دیگر هیچ پولی برای خرید بیلیط رفت و برگشت و ماندن و گذراندن وقت نمانده. پول ها را خرج کرد. خرج چیزی جز بیلیط دیدار. ما هیچ پنج شنبه ای در دی ماه وقتمان را با هم نمی گذرانیم و من همچنان برایش دورم. او همچنان برایم وقت ندارد. و هوای اینجا برای کلیه هایش خیلی سرد است. 
من به اندازه ی کافی عاشق هستم. میدانم حالا که همه چیز تمام شد نباید هیچ وقت از خودم بپرسم :" یعنی ارزشش رو داشت؟" .....
۱۵

کشتن گوزن مقدس

این یادداشت فاقد محتوای نظری یا نقدی (!) ست و فقط یک گزارش سینماییه و تا حدودی مقاله ی تحلیلیه و سعی داره از فرم به محتوا برسه. اگر نکته  و نقدی راجع به یادداشت و همین طور فیلم دارین لطفا حتما بنویسین واسم. اگر فیلم و ندیدین نخونین.


با وجود ساختار سه پرده ای کهنه ای که فیلمنامه را قاعده مند کرده، داستان تا اندازه ی زیادی نو و نفس گیر است. پنجاه دقیقه ی اول فیلم به معرفی مکان ها و شخصیت ها اختصاص دارد. زمانی که ممکن است طولانی به نظر برسد اما وجود یک عنصر خلاقانه، انتظار شروع شدن داستان را به یک انتظار آزار دهنده ولی در عین حال هیجان انگیز تبدیل می کند: پسر شانزده ساله ای به اسم مارتین که برخلاف بقیه ی شخصیت ها  به طور کامل معرفی نمی شود و همچنان علت وجود آن در پرده اول داستان معما باقی می ماند.

بعد از اولین اتفاق دراماتیک یعنی فلج شدن باب، مارتین درست در نقطه ی عطف اول به طور کامل معرفی می شود. در مرز بین پرده ی اول و پرده ی دوم فیلمنامه. انتظار زجرآور با آشکار شدن نیت این پسر شانزده ساله با آن نگاه های وحشتناک و نحوه ی خاص ادا کردن جملات از بین می رود و داستان با کشمکش های درونی و بیرونی دکتر شروع می شود. نقطه ی عطف دوم زمانی ست که دکتر می پذیرد باید یک نفر را از بین اعضای خانواده انتخاب کند و نقطه ی اوج زمانی ست که اعضای خانواده اش را روی مبل می نشاند و به طور اتفاقی به یکی از آن ها شلیک می کند. فیلم تنها چند دقیقه بعد از نقطه ی اوج ادامه پیدا می کند و با سرعتی بیش از حد انتظار تمام می شود. با وجود  یک ساختار کلاسیک، شاید بشود گفت کشتن گوزن مقدس یک فیلم نئوکلاسیک است. فیلم شخصیت محور نیست. وجه تماتیک و دراماتیک در وهله ی اول تقابل خیر و شر به نظر بی آید اما خیر و شر دقیقا چیست؟ دکتر بی مسئولیتی که قبل از عمل الکل می خورد خیر است؟ که برای خلاصی از عذاب وجدان سعی می کند پسر بیماری را که به خاطر مصرف الکل کشته با ساعت مچی خوشحال کند؟ درجایی که مارتین برای فهماندن این مسئله به دکتر دست او را زخم می کند و مستقیما به او، و به مخاطب، می گوید که این زخم یک استعاره است به نظرم بهترین سکانس فیلم است. معذرت خواهی فایده ای ندارد. و نوازش یک زخم باز، خریدن ساعت مچی با بند فلزی یا قدم زدن کنار رودخانه، زخم را دردناک تر می کند. پس در عوض باید چیکار کرد؟ پسر همان بلایی که سر دکتر آورده را، شاید با شدتی بیشتر، روی خودش عملی می کند.

فضا سازی با موسیقی اذیت کننده ای که تقریبا در تمام طول فیلم می شنویم شکل می گیرد. با تراولینگ دوربین در اکثر صحنه ها و به خصوص زمانی که وارد محیط یا نزدیک بازیگر ها می شود و به ما تکنیک تازه ای یاد می دهد که استفاده ی زیاد از تراولینگ، خاصیت روانی زیادی دارد و سبب استرس درونی و اذیت شدن چشم و ذهن می شود. و همینطور نما های خارج از قاعده و تدوین صحنه هایی، مخصوصا در پرده ی اول داستان، که سعی دارد خیلی آشکارا بگوید اتفاقی بدی در راه است، بدون آنکه تلاشی کند این اتفاق بد را از اواسط فیلم شروع کند و مخاطب را اینگونه غافل گیر کند. غایت فیلم ابدا این نیست. بلکه قرار است از ابتدایی ترین سکانس بهم بریزیم و ترس را احساس کنیم. و این فرم کاملا متناسب با غایت فیلم است. ما در وهله ی اول با اذیت شدن چشممان توسط تصاویر اذیت کننده و قرار گرفتن در فضاهایی دلهره آور با بازی خاص بازیگر ها ( ادا کردن جملاتی بدون احساس، نگاه ها، و تناسب جملات با حرکات بدن، نه با میمیک صورت) و سینه خیز راه رفتن با پاهای بی حس روی زمین تنها قرار است انواع مختلفی از احساسات بد را تجربه کنیم. با این وجود محتوای فیلم ترس است. اما مضمون آن می تواند عدالت باشد. درستی نحوه ی رسیدن به این عدالت زیرسوال است. که البته اگر مجری عدالت قرار است یک روانی شانزده ساله باشد دیگر بحثی در آن نیست. با این وجود به نظر من به جای عدالت، بهتر است مضمون تاوان را جایگزین کرد.

 

پس نوشت: با اینکه زوده برای من اعلام علاقه، ولی میخوام بگم ازش لذتی نبردم. منظورم جدا از اون هدفی که فیلم داره که مخاطب رو آزار بده. به طور کلی لذت نبردم. و با اینکه میخواستم نقدی نباشه، ولی همش سوال میکنم از خودم چرا از نور پردازی برای ساختن این فضا کمک نکردن. مخصوصا اینکه فضای فیلم یه فضای سورئاله و لزومی نداشت انقدر رنگ و نور طبیعی باشه.

۱

ای عرش کبریایی، چیه پس تو سرت؟ کی با ما راه میایی...جون مادرت؟

http://s9.picofile.com/file/8316162634/IMG_8945.JPG

۴

غول مدفون

از غول مدفون/ کازوئو ایشی گورو/ برنده جایزه نوبل ادبیات 2017/ نشرچشمه


حرف زدن از یک مفهوم واقعی و قابل لمس در دنیایی خیالی که وجود غول و پری در آن کاملا بدیهی و عادی ست.

فرمی که پیش از این ها هم در انیمیشن های معروف ژاپنی آن را دیده ایم. مفاهیم زندگی واقعی در دنیا های خیالی ضربه می بینند یا تقویت می شوند. توسط عوامل غیر واقعی. در شهر اشباح مفهوم خانواده با چیزهایی غیر معمول بر هم می ریزد یا در انیمیشن پونیو روی صخره ی کنار دریا، مفهوم دوستی بین یک انسان و یک موجود غیر واقعی شکل می گیرد. نبود دلایل واقعی و یک پروسه ی خیالی برای تخریب یا شکل گیری یک مفهوم واقعی شاید سبب تمرکز زیاد ذهن بر روی اصل مفهوم شود و او را پررنگ تر کند. در این شیوه ی پرداخت با دلایل واقعی کاری نداریم. دنیای غول مدفون دنیایی شبیه دنیای انیمیشن های ژاپنی ست. مفهوم مطرح شده در آن عشق است. عشق در جهان غیر واقعی ایشی گورو توسط غباری از فراموشی تهدید می شود. آدم ها برای آنکه بدانند هم را دوست دارند یا نه به خاطراتشان نیازمندند در حالی که بخار فراموشی ممکن است حتی اتفاقات یک ساعت قبل را هم از ذهن آن ها پاک کند. سوال خوبی آخر جلد کتاب نوشته شده: در روزگاری که همه چیز فراموش می شود، آیا عشق هم از یادها می رود؟

از پس سوال می شود چیزهای زیادتری پرسید. عشق چگونه به وجود می آید؟ اگر اعمال در خاطرات فراموش شده اند، تاثیرات اعمال هم ممکن است از قلب ها پاک شوند؟ عشق تا چه حد وابسته به گذشته و وابسته به زمان حال است؟ آیا ممکن است گذشته بر عشق حال تاثیر بگذارد؟ تا چه اندازه؟

شیوه ی روایت یک شیوه ی خاص است. در اکثر فصل ها دانای کل با زوج پیر همراه است اما در دو فصل با پسر زخم خورده و در دو فصل از زبان اول شخص شهسوار داستان روایت می شود. و فصل آخر هم به کلی زمان روایت را می شکند و از گذشته به حال می رسد. و از زبان یک ملاح روایت می شود. شکستن زمان و استفاده از فعل های حال، شاید باعث یک پایان بندی پویاتر شود. انگار سرگذشتی را دیده اید و نتیجه و پایان همین حالا دارد رو به روی شما اتفاق می افتد. ضرورت روایت های مختلف دیگر هم برای آشکار ساختن قسمت هایی از داستان بود که به شیوه ی خطی شاید کسل کننده می شد.

در دنیای کتاب، جزیره ای وجود دارد که فقط زوج هایی با پیوند های عمیق می توانند در آن ها همچنان کنار هم زندگی کنند. ملاحان قبل از عبور آن ها، سوال هایی درباره ی خاطرتشان می پرسند و اگر در پیوندشان چیزهایی ببینند که نشانه از سستی بدهد تنها یکی از روج ها را به جزیره می رسانند و دیگری همانجا در ساحل می ماند. قسمتی از کتاب که مربوط به همین مسئله است و از زبان ملاح روایت می شود:

ممکن است زوجی ادعا کنند پیوندشان عاشقانه است، ولی ما ملاحان چه بسا که در عوض دلخوری را ببینیم، یا خشم را، و حتا نفرت را. یا ملالی بزرگ را. گاهی هراس از تنهایی را، و نه چیزی بیشتر.

۶

the rebel in the rye

سلینجر: نمیدونم به درد این کار میخورم یا نه.

ویت: آره شاید نمیخوری

سلینجر: فکر میکنی به درد نمیخورم ؟ ( حالت چهره ش. حالت نگرانی چهره ش. شک و نداشتن ایمان درونی. ترس از دست دادن استعداد.)

ویت: بذار یه سوال ازت بپرسم. برای چی مینویسی؟

سلینجر: چون من درباره ی خیلی چیزا عصبانی میشم. وقتی که می نویسم حس میکنم دارم یه کاری درباره ش انجام میدم. مثلا بالاخره چیزی که تو ذهنمه رو دارم بیان می کنم.

ویت: میبینی جری. اینکارو باید در مورد نوشتنت انجام بدی. چیزی که عصبانیت میکنه رو کشف کن. و بعد اونو توی یه داستان بذار. ولی نکته ی قضیه اینجاست. با این حال ممکن هیچ وقت کارت چاپ نشه. 

سلینجر: هیچ وقت؟

ویت: نه. شاید همینطوری تا آخر عمرت رد بشی. و الان باید از خودت یه سوال بپرسی. حاضری که زندگی ت رو فدای داستان نوشتن بکنی درحالی که میدونی قرار هیچی ازش گیرت نیاد؟ 


چه بحران بزرگی ست. حالم از پست های وبلاگم بهم میخورد. از دست نوشته هایم. از یادداشت ها. از نمایشنامه ای که رویش کار میکنم و موقع شخصیت پردازی ها و فکر کردن به روند داستان حالم خوب است اما همینکه پشت برگه ها می شینم حالم از تمام جملات و دیالوگ هایی که می نویسم بهم می خورد. میخواستم از این مسیر بعد از نوشتن این دیالوگ ها حرف بزنم. نیم ساعت است تلاش میکنم کلمات به درد بخورم بنویسم راجع به فیلم اما نمی شود. فقط همینکه مسیر مسیر سخت و لذت بخشی ست. شک به اینکه واقعا اینکاره هستید یا نه. حرفی برای گفتن و نوشتن توی کله ی پوکتان ( منظورم خودم است) دارید یا نه. استعدادی وجود دارد یا همه ی این ها کشک است؟ شوق درونی تا چه اندازه است؟ تا چه حد باید برای فهمیدن میزان شوق به عملکرد استناد کرد؟ و اینکه چقدر خلا و فقدان به خلاقیت شما کمک می کند. هربار که مشکل بزرگی ایجاد می شود برای فرار یا تحمل، یا برای پر کردن خلا سراغ نوشتن میروم. یا یک سری شخصیت ها. یا یک سری رابطه ها. نزدیک و واقعی. خلا کیفیت زندگی انسان را، حداقل نویسنده  و هنرمند را بالا می برد. و این جمله ی ویت وقتی گفت :" کتابی که دوست داری بخونی تصور کن، و حالا بنویسش". خب فوق العاده بود. کاری که همیشه انجام میدادم. هرچند ناخودآگاه. در مورد فیلم. خوب نبود. سلینجر شخصیت جذاب تری دارد. سلینجر درون فیلم خنثی ست. دغدغه هایش درک نمی شود. هولدن کالفیلد هیچ جا در زندگی او نقش ندارد و فقط حرف درگیری ذهنی او درباره ی هولدن کالفیلد به میان می آید اما ما در عمل چیزی نمی بینینم. هیچ حسی منتقل نمی شود. نه درد و رنجش از جنگ. نه وقت هایی که داستانش نقد می شود و آدم هایی انگیزه های درونی او را به چالش می کشند. نه حتی مشکلاتش با خانواده. همه اش با حرف به فیلم چسبانده شده و در عمل و تصویر و نوع پرداخت فیلمنامه هیچ چیز نمی بینیم. فقط یک سری صحنه های نا منظم برای یک روایت خنثی از یک شخصیت معروف. اما نکته هایی که برای نوشتن به سلینجر گفته شد لذت بخش بود. با لذت به خیلی از آن ها گوش دادم. و آرزوی آدم هایی را کردم که کنار سلینجر بودند و به او آموختند.

بد می نویسم . گریزی هم نیست.

هرچند نگرانش نیستم. بحران های تلخ و شیرین مسیر. 


پس نوشت: اینکه هرچیز مربوط به ناتوردشت و هولدن را برایم میفرستید لذت بخش است. من نیازی به دنبال کردن مسائل مربوط به هولدن ندارم هیچ وقت وقتی همیشه پیغام هایی مربوط به او را از جانب دوستان دریافت میکنم. مرسی از جناب رامین برای معرفی فیلم.

۲

تنها راه درست مواجه با ضعف، تلاش برای اصلاح است

نیاز به دو دوست:

دوستی که ما را برای ضعف هایمان ترک کند. دوستی که به خاطر ضعف هایمان در کنار ما بماند. ترک و همراهی هر دو به یک اندازه در اصلاح ما مفیدند. ترک، باعث مواجهه ی جدی تر ما با ضعف هایمان می شود، و همراهی برای ما نوعی احساس مسئولیت خودخواسته به وجود می آورد برای اصلاح. 

در غیر این صورت هرچیز مربوط به ضعف سبب حقارت است. ناآگاهی از ضعف خود. توجیه ضعف. کنار آمدن با ضعف. قبول ضعف. افتخار به ضعف و نگاه کردن به آن به عنوان یک ویژگی فردی. صداقت ناشی از ضعف. غم ناشی از ضعف. عجز ناشی از ضعف. اگاهی درمورد ضعف اما اصلاح نکردن آن به یک جور لج بازی درونی و بیرونی می رسد، رفتارها از حالت نرمال خارج شده سبب یک حقارت ذاتی می شود. ضعف را تنها باید اصلاح کرد. تنها راه مقابله با ضعف، تلاش برای اصلاح است. حتی اگر نتیجه حاصل نشود. 

حالا فقط باید به دنبال دوستی و عشق هایی باشیم که به خودشناسی یا مهم تر از آن به ضعف شناسی برسد. آن ها که همراهی یا ترکشان هر دو هم موجب غم و هم موجب سعادت است. این مسیری بود که ناخواسته برایم روشن شد و حالا گمان میکنم احساس متفاوت تری نسبت به بقیه در این مسیر دارم: غم و رستگاری...

پس نوشت: دوست های من نعمت های الهی بودند و هستند. در انتخاب دوست های جدی سخت گیر باشید.

۴

خورشید از دیدارمون تو شونزده آذر نوشته

نوشته از خورشید است. دیدنش، اثرات بعد معاشرت و حالا هم نوشته اش. خورشید که لبخند و صدا و حتی ریتم راه رفتنش می تواند به ترکیباتی مثل " لطافت سقوط آخرین برگ زرد پاییزی" یا "قشنگ متمایل به سبز آرام" معنا بدهد

:

 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ننه دلاور،استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است.
پس نوشت ۱: دانشکده هنرهای زیبایی تهران. دانشکده هنرهای زیبایی تهران. دانشکده ی هنرهای زیبایی تهران. دانشکده ی هنر های زیبایی تهران. دانشکده هنرهای زیبایی تهران...
پس نوشت۲: روح خدا رو دیدم. کافه اگزیت. وقتی با یه دختر مو آبی نشسته بود و معلوم نبود راجع به چی حرف میزنه. به قیافه ش هم نمیخوره به هیچ کدوم از اون دخترا گفته باشه رنگین کمان و درخت و .... ( کلیک)
۴

دیدار

مجبورم به شیوه ی همینگوی بنویسم : سه ثانیه کپ کرد وقتی معرفی شدم. هلما جهان و رنگی کرد. و منم بزرگ ترین سوتی عمرم رو دادم. ما زیاد خندیدیم. و وقت رفتن غمگین بودم که دارم میرم. 
همین. مجبورم کوتاه بنویسم که حداقل پست مربوط به دیدارمون رو بخونن. چون باورتون نمیشه، اما قدیمی ترین دوست های من پست های بیشتر از چهارخط من رو کامل نمیخونن. حتی اگر مربوط به خودمون باشه:))

من و رامین و هلما :) 
۱۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان