برای روزهای خوشی که پرگل بهاری بودم

این پست

و بغض.

پینوشت: راستش را بخواهید، هر وقت که یکی از دوست های قدیمی بلاگفا را در اینستاگرام پیدا می کنم، اینکه از بیان و جو فعلی وبلاگ نویسی حالم بهم می خورد جزو اولین مسائلی ست که با او مطرح می کنم. اینکه هیچ چیز مثل آن وقت ها عمیق نیست. هیچ کس شاعر نیست. مسئله نویی وجود ندارد. تاثیر هر کلامی که می شنوی تنها چند ثانیه دوام دارد. شخصی نوشت ها نه حس خوبی منتقل می کنند نه نکته ای برای مخاطب دارند. همه چیز تغییر کرده. آدم هایش معمولی اند. دلم برای کامنت ها و وبلاگ نویس های قدیمی تنگ شده. دلم برای آنکه هر وبلاگ حال و هوای مخصوص خودش را داشته باشد تنگ شده. دیگر به ندرت پیش می آید کسی را جدی بخوانم. تعداد خوب ها برایم انگشت شمار شده. ادبیات و مطالب تخصصی درباره ی هنر ضعیف است یا شاید دیگر حتی وجود ندارد.

خیلی وقت است که دلم برای یکی از بهترین دوره های زندگی ام تنگ شده

دلم خیلی تنگ شده.

۱۶

رادیو چهرازی

گفتیم داداش چتوری این یارو جنبش و اینا چی شد آخر؟

گفت خوبه اونم هس با دوسدخترش خونن

گفتیم خب صداشون میکردن اونام میومدن امشب

گفت بیرون نمیتونن بیان گرفتارن

گفتیم تا کی حالا باید چیکار کرد؟

در مواجهه با جمله ی "نوشتن که کاری نداره" چه واکنشی باید نشان داد؟

سه روز است که سعی می کنم راجع به فیلمی بنویسم. نظریه های روان شناسی میخوانم. نقد محتوا و ساختاری. طرح می نویسم. بعد از هر سکانسی که می بینیم هر جمله ای که در ذهنم نقش ببندد تایپ می کنم. فیلم را هزار دفعه دیدم. در نهایت آخر شب چیزی را که نوشتم می خوانم و می فهمم هیچ تحلیلی در دنیا نمی تواند به مزخرفی چیزی باشد که نوشته ام. به قول منتقدِ گوییدو، دنیا به قدر کافی پر از زائده است. چرا وقتی مطمئن نیستیم قوز بالا قوز شویم؟

خیلی مسخره است میل به کامل بودن، به جای تلاش برای بهتر شدن تو را از انجام هر کاری منصرف کند!

۱۱

تازه شما نمیدونین هوای بیرون چقدر خوبه

۱۰

به مناسبت آن قسمت از آهنگ که می گوید: دیگه تکست نده بهم! بذار بگذره بره!

| احساس خشم و ناراحتی پشت متن کاملا تزئینی ست! |

فکر می کنم/ یعنی اگر برایت مهم باشد که چه فکری می کنم/ فکر می کنم رابطه ی تو با کتاب ها درست بعد از خاموش کردن چراغ و بستن در اتاقت در شب شروع می شود. تصور می کنم همه ی شان را پهن می کنی روی تخت و شروع می کنی به لمس کردن جلد و صفحه هایشان. نه یک لمس ساده و معمولی. مثل مردی که تمام معشوقه هایش را با هم روی یک تخت دارد، آن ها را لمس میکنی. می بوسی. آرام و گاهی هم پر صدا. تصور این صحنه هرشب حالم را بهم می زند. مسخره ست که به کتاب هایت حسودی می کنم. از اینکه نمی توان با کلماتی مثل "دغدغه" یا "تحقیق" و "مطالعه" شب ها روی یک تخت خوابید خوشحالم. یک منبع حسی در نزدیکی آرنج دست چپم به وجود آمده که به این شیوه ی نوین خیانت تو مدام واکنش نشان می دهد. منبع حسی دیگری نزدیک قوزک پای راستم هم وجود دارد که با ابراز احساسات، یک نوع خاصی از ترس را پخش می کند در تک تک شبکه های آندوپلاسمی سلول هایم. ایمان دارم که احساساتم خام است و از بروز دادنشان می ترسم. منابع حسی مختلف دیگری را هم در بدنم کشف کرده ام که من را به این نتیجه رسانده: بعضی از احساسات، چه ارزشمند و چه بی ارزش، فقط برای خودم هستند. اگر با آن دستگاه لیمبیک قراضه ت بتوانی کمی از دلتنگی، بی قراری، غم و فقدان را درک کنی به هیچ وجه نمی فهمی این حس مزخرف منع احساسات عاشقانه از ترس ملال آور بودنشان چقدر کشنده است. تنهایی من را نمی فهمی وقتی لازم بود برای یکی از تمرین های عملی نمایشنامه نویسی خاطره ام را به کسی بسپارم و از همان آدم خاطره ای بگیرم اما هیچ کس را نداشتم. من هیچ دوستی نداشتم. آنقدر پیر شده ام که حتی یک دوست خیالی هم پیدا نکردم. خاطره ام را برای یک صندلی آبی پلاستیکی تعریف کردم. و نمیفهمی چقدر غم انگیز است وقتی یک ربع منتظر ماندم تا شاید معجزه شود و صندلی پلاستیکی خاطره ای برایم تعریف کند تا کارم راه بی افتد. یک سری لوله های زنگ زده از نافم شروع می شود تا گوشه ی چشم ها. وقت های ناراحتی آب از نافم شروع می کند تا گوشه ی چشم هایم دویدن و چکیدن. نمی فهمی اوضاع تا چه حد بد شده که وقتی غمگین می شوم دیگر گریه نمی کنم. صدای چکیدن هیچ قطره ای در فضای تاریک لوله های زنگ زده ام منعکس نمی شود. روز به روز خنثی تر می شوم و می فهمم که علاقه ی تو به کتاب هایت، به خود لعنتی ت بیشتر از هرکسی ست. می فهمم که به هیچ چیز نیاز نداری اما هیچ نقطه ای در بدن خودم برای ایجاد این بی نیازی پیدا نمی کنم. آنقدر گشته ام و پیدا نشده که گاهی آرزو می کنم به یک طلسم شوم دچار شوی. هرچقدر که با چشم هایت دنبال کلمات بگردی، کلمات فرار کنند و جمله ها محو شوند. چیزی که واقعا در منبع حسی قسمت چپ قفسه ی سینه ام احساس می کنم نیاز است. نیاز به اینکه آنقدر بدوی دنبال کلمه ها تا چشم هایت خسته شوند. بعد از روی نافم شروع میکنی به لمس تا لوله ها را زیر شکمم حس کنی. کم کم متوجه آن برجستگی نزدیک آرنج دست و قوزک پا می شوی و مسائل را حل می کنی. 

البته می شود یک آرزوی انسانی هم کرد.  اینکه کاش حداقل شبیه یکی از آن کتاب های نقد ادبی ت بودم.

۳

لوس که هست. ولی نه بیشتر از یکم

۱۲

یکی از هزاران چیزی که من میخوام در این تصویر هست

صرف لذت بردن از طبیعت بدون توجه به زیبایی های شهری، مثل ارزیابی یک اثر با پارادایم هایی ست که در خود اثر وجود ندارند. مثل این که با شنیدن موسیقی سنتی از لذت شنیدن موسیقی راک محروم شویم. با دیدن عکس های سیاه و سفید حس خوب عکس های شاد رنگی را از خودمان بگیریم. فقط وقتی به سینما برویم که فیلم کمدی باشد یا حتما حرفی برای زدن داشته باشد.  مثل این می ماند که ما برای حس و حال خوب خودمان قفس بسازیم. به سلیقه ی تربیت نشده ی مان اعتماد کنیم. لذت بردن را با طرفداری سلیقه ی مان از یک سبک خاص محدود کنیم. یک محدودیت بی فایده.
تمرین کنیم تا بهتر به شهر نگاه کنیم. به چراغ های روشن وقت شب. ماشین ها و پل های عابر پیاده. به انتشاراتی های قدیمی. هتل های کهنه. از شلوغی رستوران های معروف هم می شود لذت برد. از قدم زدن در پیاده رو های شلوغ هم. هر چیزی که بتواند برای یکی از هزاران حس پنهان ما، از یک مسئله ی خنثی به یک محرک قوی تبدیل شود. حس های پنهان و تبعیدی که منتظرند گرد و خاک هایشان را بتکانیم و بهشان فرصت بدهیم. کافی ست از این زندان " من فقط سنتی گوش میدم، فیلم کلاسیک می بینم، کتاب های طنز می خونم و در طبیعت می تونم از محیط اطرافم لذت ببرم" خودمان را رها کنیم تا ببینیم این احساسات چطور می توانند تا حد غیر قابل باوری حالمان را خوب کنند.


عکس از یک عکاس ناآشناست
۱۶

بیا بیشتر به این فکر کنیم چرا ادبیات نمایشی نیمه متمرکز است اما فیلم نامه نویسی نه

جمعه شونزدهم تیر ماه. زمان برگزاری کنکور سراسری تجربی سال 96

قرار بود صدای تکان خوردن برگ های چنار را بدهم وقتی باد از کنارم رد می شود. دنبال سلفی گرفتن در آیینه های کثیف مسافرخانه ها بودم. دنبال اینکه بلند حرف زدنم با دستیگره های در و صندلی های کافه صادقانه به نظر بی آید. دلم دوست هایی میخواست که بشود با آن ها پشت بام های نم گرفته ی زیادی را کشف کرد. دلم می خواست از تنهایی هربار به کلمات پناه ببرم. به درونم. با خودم شوخی کنم. وقت های تنبلی به خودم بگویم موز له شده با آب بینی حلزون. دنبال حس های نو بودم. هر روز توی شیشه های مغازه ها به خودم لبخند زدن. بی دغدغه سایه ی زهوار در رفته ام را روی دیوار بوسیدن. دنبال دوستی با دستیار کارگردان هیچکاک بودم. تو تلگرام دنبال آیدی فاکنر میگشتم. من که یک جهان عمیق میخواستم. که عاشق حفظ کردن اسم شخصیت های نمایشنامه های چخوف باشم. برای نقاشی ها تحلیل های دوزاری بنویسم. برای معشوقه ام در ماه هرشب نامه پست کنم. با دیدن آپارتمان های بلند رنگی و چرک دلم غنج برود. میخواستم به جای دقیق شدن رو مارک ساعت آدم ها به چشم های شان دقت کنم. طرفدار چروک های عمیق دور لب باشم وقت خنده. میخواستم از تهران پاریس بسازم. صندلی های کافه م را در پیاده رو بچینم. من که قرار بود شاگرد کلاس های نقد فیلم و داستان باشم. بیشتر باخ گوش بدهم. بیشتر شعر بخوانم. بیشتر برقصم و تعداد آدم های خیالی اتاقم را بیشتر کنم. دنیای شخصی خودم را داشته باشم. قصد بی روح شدن نداشتم. نمیخواستم آنقدر احمق باشم که از دیدن خودم در آیینه فرار کنم. قرار نبود در چهل سالگی به یکی از آن دهه پنجاهی های کودن که دیگر با علی شریعتی نمیتوانند حرفی برای گفتن داشته باشن تبدیل شوم و برای جبران عقب ماندگی هایم شروع کنم به فعالیت های ضد انتلکتی. قرار نبود هر روز بیشتر کم شوم و بیشتر بمیرم. من که هیچ وقت نمی خواستم خودم را با فاصله گرفتن از چیزهایی که دوست دارم دفن کنم.

من قرار بود صدای تکان خوردن برگ های درخت چنار را بدهم. وقتی که باد از کنارم رد میشود...

پ.ن : سال بعد کنکور هنر میدم. هر اتفاقی که بیوفته.

۱۶

عشق امری بشری ست. بشری ترین رگه در شخصیت انسان

جامعه با این تصور که عشق وحدت پایداری است که هدفش به وجودآوردن و پرورش فرزندان است منکر طبیعت عشق می شود. جامعه عشق را با ازدواج یکی می کند. هرگونه عدول از این قاعده مجازات دارد و شدت مجازات بستگی به زمان و مکان دارد. حمایت از ازدواج موجه می بود اگر جامعه امکان انتخاب آزاد می داد. و چون این چنین نیست، جامعه باید بپذیرد ازدواج تحقق والای عشق نیست. بلکه شکلی حقوقی، اجتماعی و اقتصادی است که اهداف آن با اهداف عشق مغایر است. ثبات خانواده بستگی به ازدواج دارد که صرفا حمایتی است از جامعه و هدف آن چیزی جز بازتولید همان جامعه نیست. بنابراین ازدواج ذاتا به نحوی عمیق محافظه کارانه است. حمله به آن به معنای حمله به ارکان جامعه است. و عشق درست به همین دلیل عملی ضد اجتماعی ست. اگر چه عاملا و عامدا چنین نباشد. هرگاه عشق بتواند تحقق یابد، ازدواجی را در هم می شکند و آن را تبدیل به چیزی می کند که جامعه نمیخواهد: ظهور دو موجود تنها که دنیای خود را خلق می کنند...

مقاله دیالکتیک تنهایی/ اوکتاویوپاز

۴

ونگوگ

«من خواسته ام ضمن کار به گونه‌ای عمل کنم که نشان بدهم این انسان‌های بی چیز که در نور چراغ خود سیب‌زمینهای خود را می‌خورند و حتی بشقاب را با دست بلند می‌کنند. خود زمینی را که این سیب‌زمینها در آن رشد کرده بیل زده‌اند...»

از نامه های ونگوگ به برادر کوچکش

۶
|نرگسِ سبز|
•از دوستانِ نزدیکِ هولدن کالفیلد
•عضو انجمن حمایت از تیر های چراغ برق
•عضو انجمن حمایت از هواکش ها
•زوج هنری مورد علاقه : پشت بوم و نردبون
#در_زندگی_قبلی_درخت_بودیم
#تینیجر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان