به مامان بزرگ گفتم این انجیر مال من. گفت مگه خودت دست نداری. برو از روی درخت بردار. این مال منه. یواشکی انجیر رو از تو بشقاب بر داشتم از آشپزخونه پریدم توی اتاق دایی. گفتم یه انجیر دزدیم. حرف ام که تموم شد یه سوسک بزرگ از توی انجیر اومد بیرون. جیغ کشیدم پرتش کردم سمت دیوار. له شد افتاد زمین. مامان بزرگ اومد جمعش کرد گفت:« ای نرگس ای نرگس» و در انتها به دلیل عصبانیت با صدایی که شبیه جیغ نازک بود گفت:« اصلا مگه تو درس نداری؟» گفتم دایی یکی از شاخای اینستا دوربینش عین دوربین منه. بعد پشت سرم و خاروندم گفتم البته اون لنزش خیلی قوی تره. گفت امسال تولد یه لنز خوب میخریم برات. گفتم از این قول ها زیاد دادین. گفت امروز یه صحنه ی خوب دیدم واسه عکاسی اجتماعی. یه مرده از تو پارک اومد بیرون شاد و خندون با وسایل سفرش. چادرشم جمع کرده بود. میرفتن سمت مشهد. اومد بند و بساطشو بذاره تو صندوق عقب دید ماشینش نیست. همونجا کپ کرد. پلیس اومد همون طوری کپ بود. وسایلم هنوز دستش بود. یه ساعت همونطوری وایساده بود به جای خالی ماشینش نگاه میکرد. وسیله هاشو هم زمین نذاشته بود حتی. اون دزد و باید بدن دست داعش. گفتم من تو این صحنه نمیتونم عکس بگیرم. میشینم وسط آسفالت خیابون واسه قیافه ی مرده زار می زنم. چون وسط خیابون نشستم ترافیک درست میشه. ماشین ها پشت سرم هم وای میسن. شایدم یکی اومد زد به جلویی. اون موقع اگه تو این ترافیک دزده پشیمونم شده باشه و خواسته باشه ماشین و بذاره سرجاش ماشین داغون شده چون خورده به جلویی. دایی محکم زد رو دستم گفت الاغ از کناره نزن تو برق میمیری. از بالا فشار بده. داشتم دوربینم و میزدم به شارژ. رنگش پریده بود. داد زد مگه تو درس نداری؟ رفتم وایسادم رو ایوون یکم حالم جا بیاد. دیشب با آقا دعوا کردم. قهر کرد باهام. گفتم بیام رو ایوون حداقل پسره همسایه که پنجره ی اتاقش باز میشه به حیاط خونه ی مامان بزرگ یه چشمک بزنه یکم حال و هوام عوض شه. دیدم نشسته پشت میزش داره با دست اشاره میکنه: تو مگه درس نداری هی میای رو ایوون تمرکز منم بهم میزنی؟

رفتم نشستم در غیر معمول ترین جای خونه. یه راه رو که وسطش پرده ی گل گلی زدن. پشت پرده سرویس بهداشتی. جلوش آیینه. نشستم همونجا کتابامم جلوم. اول یکم با جوشام ور رفتم. بعد واسه خودم ادا بازی در آوردم خندیدم. بعد یهو ترسیدم. گفتم از کجا معلوم آیینه الان نلرزه خورد نشه تو سرم؟ اون وقت چطور به مامان بزرگ اثبات کنم که تقصیر من نبوده خودش یهویی افتاده. فکرشو بکن وقتی یه تیکه ش رفته وسط مغزم و همین طوری داره از سرم خون میاد مامان بزرگ دست به کمر وایساده کنار در، آقا دایی اخم کرده و پسر همسایه کتابشو چسبونده به سینه ش و هرسه به خاطر این فاجعه فریاد می زنن:« ای بابا نرگس. تو مگه درس نداری؟»

پینوشت: احتمال زیاد آقا زیر این پست کامنت میذاره: مگه درس نداری نشستی به مزخرف نویسی؟ البته اگه از دیشب تا حالا آشتی کرده باشه.