لطفا آیینه های خود را محکم به دیوار بچسبانید!

به مامان بزرگ گفتم این انجیر مال من. گفت مگه خودت دست نداری. برو از روی درخت بردار. این مال منه. یواشکی انجیر رو از تو بشقاب بر داشتم از آشپزخونه پریدم توی اتاق دایی. گفتم یه انجیر دزدیم. حرف ام که تموم شد یه سوسک بزرگ از توی انجیر اومد بیرون. جیغ کشیدم پرتش کردم سمت دیوار. له شد افتاد زمین. مامان بزرگ اومد جمعش کرد گفت:« ای نرگس ای نرگس» و در انتها به دلیل عصبانیت با صدایی که شبیه جیغ نازک بود گفت:« اصلا مگه تو درس نداری؟» گفتم دایی یکی از شاخای اینستا دوربینش عین دوربین منه. بعد پشت سرم و خاروندم گفتم البته اون لنزش خیلی قوی تره. گفت امسال تولد یه لنز خوب میخریم برات. گفتم از این قول ها زیاد دادین. گفت امروز یه صحنه ی خوب دیدم واسه عکاسی اجتماعی. یه مرده از تو پارک اومد بیرون شاد و خندون با وسایل سفرش. چادرشم جمع کرده بود. میرفتن سمت مشهد. اومد بند و بساطشو بذاره تو صندوق عقب دید ماشینش نیست. همونجا کپ کرد. پلیس اومد همون طوری کپ بود. وسایلم هنوز دستش بود. یه ساعت همونطوری وایساده بود به جای خالی ماشینش نگاه میکرد. وسیله هاشو هم زمین نذاشته بود حتی. اون دزد و باید بدن دست داعش. گفتم من تو این صحنه نمیتونم عکس بگیرم. میشینم وسط آسفالت خیابون واسه قیافه ی مرده زار می زنم. چون وسط خیابون نشستم ترافیک درست میشه. ماشین ها پشت سرم هم وای میسن. شایدم یکی اومد زد به جلویی. اون موقع اگه تو این ترافیک دزده پشیمونم شده باشه و خواسته باشه ماشین و بذاره سرجاش ماشین داغون شده چون خورده به جلویی. دایی محکم زد رو دستم گفت الاغ از کناره نزن تو برق میمیری. از بالا فشار بده. داشتم دوربینم و میزدم به شارژ. رنگش پریده بود. داد زد مگه تو درس نداری؟ رفتم وایسادم رو ایوون یکم حالم جا بیاد. دیشب با آقا دعوا کردم. قهر کرد باهام. گفتم بیام رو ایوون حداقل پسره همسایه که پنجره ی اتاقش باز میشه به حیاط خونه ی مامان بزرگ یه چشمک بزنه یکم حال و هوام عوض شه. دیدم نشسته پشت میزش داره با دست اشاره میکنه: تو مگه درس نداری هی میای رو ایوون تمرکز منم بهم میزنی؟

رفتم نشستم در غیر معمول ترین جای خونه. یه راه رو که وسطش پرده ی گل گلی زدن. پشت پرده سرویس بهداشتی. جلوش آیینه. نشستم همونجا کتابامم جلوم. اول یکم با جوشام ور رفتم. بعد واسه خودم ادا بازی در آوردم خندیدم. بعد یهو ترسیدم. گفتم از کجا معلوم آیینه الان نلرزه خورد نشه تو سرم؟ اون وقت چطور به مامان بزرگ اثبات کنم که تقصیر من نبوده خودش یهویی افتاده. فکرشو بکن وقتی یه تیکه ش رفته وسط مغزم و همین طوری داره از سرم خون میاد مامان بزرگ دست به کمر وایساده کنار در، آقا دایی اخم کرده و پسر همسایه کتابشو چسبونده به سینه ش و هرسه به خاطر این فاجعه فریاد می زنن:« ای بابا نرگس. تو مگه درس نداری؟»

پینوشت: احتمال زیاد آقا زیر این پست کامنت میذاره: مگه درس نداری نشستی به مزخرف نویسی؟ البته اگه از دیشب تا حالا آشتی کرده باشه.

۱۳
reza majdi
۰۲ مرداد ۱۶:۱۵
سوسک !!! انجیر !!!!
مگه میشه ، مگه داریم اصن !!!
ذائقشون هم مثل اندازشون تغییر کرده !!!

پاسخ :

:))
دایناسور
۰۲ مرداد ۱۶:۲۴
عججججججججججججججججب !

پاسخ :

:))
بای پولار
۰۲ مرداد ۱۷:۱۸
مالیخولیایی داره دنیای نویسندگیت. باید بشینم حسابی بخونمت :)

پاسخ :

اگر مثل بچه ی ادم بنویسم تا اخر..
:))
:)
ree raa
۰۲ مرداد ۱۸:۰۵
خیلی جالب بود :)) با نظر بای پولار موافقم:))
آفرین:دی

پاسخ :

مچکرم:)
پژی
۰۲ مرداد ۱۸:۵۰
نههههههههههههههههههههه
چرا قهرین باهام؟ قهر نباشید تو رو خدا
تو هم بشین درس تو بخون. از اون بزغاله یاد بگیر که همش خر میزنه
یه توضیح کوچک:من از لفظ خر زدن خیلی بدم میاد ولی واسه این بزغاله فقط همین یه لفظ کاربردیه

پاسخ :

:)))) درست میشه. نگران نباش:*

باور کردی بزغاله همچین کاری کرد؟:)) بابا اصن پنجره ی اتاقش باز نبود ک. این. یه متن ب شدت اغراق شده است:))
آبان دخت ...
۰۲ مرداد ۱۹:۰۱
این قهرا که ثبات نداره! پشتش کلی چیزای خوبه :)))

:: کل پستو خوندما ولی نمی دونم چی بگم جدا! مثلا بگم: تو مگه درس نداری؟؟؟ :)))

پاسخ :

پشتش یه قهر دیگ است:))

درس دارم حوصله ندارم:D
پژی
۰۲ مرداد ۱۹:۰۷
انقد که خوب نوشتی باورم شد
باورت میشه هر وقت یه چیزی مینویسی حالا میخاد داستان باشه یا از روزمرگی هات باید حداقل دو بار بخونمش تا درکش کنم
فک نکن اغراق میکنم. نه. هم متن های تو خیلی خوبه هم مغز من در ادبیات افلیج به تمام معنا.
کلا ادم زودباوری هستم واسه همین زیادی ضربه خوردم

پاسخ :

معزت تو چیز دیگ ای مهارت داره ک در زمان و موقعیت فعلی ب ادبیات ترجیح داده میشه:)
و اینک باس زیاد ادبیات بخونی:)

:(
آبان دخت ...
۰۲ مرداد ۱۹:۵۲
ولی طبیعیش اینه بعد قهر منت کشیه و بعد منت کشی ناز و بعد ناز خندیدن و خوب شدن و زندگی شیرین می شود و این داستانا :)))

:: این حسو درک می کنم :|

پاسخ :

بله خیلی لذت بخش. ولی تا حالا در هیچ قهری تجربه نشده:)) فک کنم بستگی ب نوع قهر داره. قهر سر مسائل جدی زندگی ازش همچین چیزایی در نمیاد. در نهایت به یه تعییر خوب باید ختم بشه و درسی ازش گرفته بشه. 

:))
آبان دخت ...
۰۲ مرداد ۲۲:۱۸
همممم درست میگی :)

پاسخ :

حرفای خودم نبود البته ولی مجبورم اینطوریشو بپذیرم:))
هدی !
۰۲ مرداد ۲۲:۵۷
اون قسمت شاخای اینستا رو خیلی همذات پنداری کردم :)

پاسخ :

:))
Lotus ...
۰۳ مرداد ۰۸:۳۷
سوسک ... :(
ماشین دزد ... الهی بمیرم... ی سری چادر ما را بردن کلی غصه خوردیم حالا فک کن ماشین!

پاسخ :

:(
پرواز ...
۰۳ مرداد ۱۵:۳۲
خیلی جالب مینویسی.‌.یه جوری هم مینویسی که آدم قسمت کامنت نویسه مغزش غیرفعال میشه :|

پاسخ :

ممنونم:)
ناز مهر
۰۳ مرداد ۱۷:۵۳
خیلی وبت باحاله
عکس خودته؟

پاسخ :

بله
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان