براساس یک داستان واقعی

صبح گفتند که پیرمرد یک ساعت پیش مرده. ناراحتی چهره اش شکل ناراحتی از سر فقدان نبود. خودش چند ساعت بعد گفت که دیشب آن کسی که وسط بازی منچ با تلفن هایش مزاحممان میشد و جوابش را نمیداد و قرار بود صبح خودش با او تماس بگیرد، پیرمرد بود.
۱۰
هدی !
۰۳ مرداد ۱۶:۲۶
گیییجی محضه حس این مدل لحظه ها

پاسخ :

:(
کتایون دولتشاهی
۰۳ مرداد ۱۷:۲۵
سلام امیدوارم همیشه در زندگیتان موفق باشید.من شمارو دنبال کردم اگه امکانش هس شما هم وبلاگ منو دنبال کنید با تشکر
پرواز ...
۰۳ مرداد ۱۹:۱۴
😣😣😣😣

پاسخ :

:(
آبان دخت ...
۰۳ مرداد ۱۹:۵۳
ما آدمای بی معرفت...
:(

پاسخ :

:(
کروکودیل نیمه فمنیست
۰۳ مرداد ۲۱:۵۳
حالا بده یا خوب؟

==========
راستش پستو نفهمیدم چندان!

پاسخ :

نمیدونم:))

سعی کردم مفهوم بنویسمش پر کژتاپی میدونم. کشتم خودمو تا این بشه. هنوز کار دارم تا نویسنده بشم
ree raa
۰۳ مرداد ۲۲:۰۴
چطور بعد همچین باری میشه نفس کشید... وای

پاسخ :

:(
sorna nik
۰۴ مرداد ۱۷:۵۶
پیرمرد باهاش تماس گرفته که از حال بدش بهش خبر بده.من اگه بودم عذاب وجدان میگرفتم
شما چطور :|

پاسخ :

بله منم عذاب وجدان میگرفتم:(
فروردین دخت
۰۴ مرداد ۱۸:۳۱
واای....:(

اون احساس گناه آدمو خفه می کنه...

پاسخ :

اره
:(
گربه بنفش
۰۴ مرداد ۱۹:۰۲
عذاب وجدان...

پاسخ :

:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان