ما در یک بحث خانوادگی بودیم. از تمام آن خانه ی کوچک زیر زمینی هم تنها میز و صندلی های آشپزخانه، که محل مباحثه بود، پیدا می شد. بقیه وسایل خانه در سیاهی محو شده بودند. همیشه سر هر بحث خانوادگی این اتفاق پیش می آید. من به عنوان شخص ثالث تنها به فکر "تکان" بودم. گفتم:" به نظرم از عدم اعتماد به نفس میاد" زمین اندکی تکان خورد. لامپ آویزان بالای سرمان دور خودش چرخید و چیزی از بالای کمد به زمین افتاد و صدا داد. با دهان باز لبخند زدم و به تکان های لامپ نگاه کردم. شخص اول خیلی توجه نکرد. شخص دوم داشت به تکان فکر می کرد. شخص اول گفت:« مصنوعی. به دل آدم نمیشینه". بعد از آن بود که زمین برعکس شد و ما به جای سقف قرار گرفتیم و سقف آمد کف زمین. لامپ دیگر آویزان نبود و خوابیده بود کف سقف. به شخص دوم چشمک زدم که کاری بکن. گفت:« مگه آدم چه چیز طبیعی ای داره که خوب باشه؟ ما تمام چیز های خوب مون اکتسابی" زمین به همان اندازه چرخید و ما سر جای خود قرار گرفتیم. از شخص دوم تشکر کردم. لامپ دوباره آویزان شده بود و تکان می خورد. شخص دوم کتابی از تاریکی بیرون کشید و ظرف پنیر صبحانه را روی میز کنار زد و کتاب را باز کرد. اولین کلمه از اولین جمله ی مد نظر با صدای او در کره ی زمین تغییراتی به وجود آورد که ما هنوز از آن بی خبریم. ما با هر جمله با سرعت بیشتری می چرخیدیم. دست هایمان را به دیوار چسبانده بودیم و شخص دوم بدون هیچ تلاشی برای ثبات روی صندلی اش نشسته بود و راجب این می خواند که طبیعت انسان جز آدم کشی، برادر کشی و خوی حیوانی چیزی در خود ندارد و حتی زیبایی های اخلاقی هم اکتسابی هستند و آرایش تنها نشان دادن زیبایی های زن است و این زیبایی قابل ستایش است. نه آنکه طبیعت پنهان شود بلکه بیشتر به چشم می آید. جملات که تمام شد زمین در زاویه ای نا معلوم توقف کرده بود. تقریبا کج شده بود. می خواستم بحث را خاتمه دهم. زمین را به جای خودش بر گردانم و تمام وسایل خانه را از سیاهی بیرون بکشم چون یک ربع دیگر تلویزیون برنامه ی مورد علاقه ام را پخش می کرد. اما شخص اول همه چیز را خراب کرد و کره ی زمین در لحظه منفجر شد. او کتاب را سمت خودش کشید و به جلد اش نگاه کرد تا نویسنده را بشناسد. بعد گفت:« این نویسنده اش یک مرد. پس طبیعیه همچین چیزی بنویسه!»