در بهشت قرار است که هر چند وقت یک بار تو از پا شروع کنی به محو شدن. و این محو شدگی آنقدر بالا بیاید تا به گردن و سر و در نهایت مغزت برسد و تو نیست شوی. انگار از همان اول نبودی. تنها راه نجاتت هم بوسه های من باشد. اصلا آنجا موجودیتت نیازمند من است. حالا هر چقدر این طرف صبح های جمعه به جای وقت گذاشتن برای من خبر بخوانی و تحلیل کنی، کتاب بخوانی و تحلیل کنی، موسیقی بشنوی و تحلیل کنی، سینما ببینی و تحلیل کنی، آدم ها را نگاه کنی و تحلیل کنی و یا هر چیز دیگری که به من مربوط نباشد، از آن ور تلافی می کنم. وقتی زمانش رسید می گذارم محو شدگی تا پایین چشم هایت بیاید و همان طور دست به سینه با لبخندی که از این ور و آن ورش همین طور بدجنسی می ریزد نگاهت می کنم. و تو که دهانت هم محو شده، تنها بتوانی با چشم هایت خواهش کنی و بترسی که:« نکنه اندفعه میذاره کامل محو شم؟ نکنه این دفعه کامل میذاره نیست شم؟ نکنه این دفعه دیگه فرق داره و واقعا تلافی شو سرم در میاره؟»