نشستم وسط. یک آقای دیگر نشست جلو. سمند زرد بود. ریش های راننده تا روی شکم اش می آمد. گفت خیلی خوشحال است که در یک جامعه ی اسلامی زندگی می کند. خوشحال است که فساد در این جامعه کم است. خوشحال است که با خانوم های بی حجاب برخورد قانونی می شود. گفت در هیچ آیه و حدیثی گفته نشده که زن باید بیرون از خانه باشد. گفت خوشحال است که انقدر به این مسائل در کشور اهمیت داده می شود و هر کس هر غلطی که خواست نمی کند. آقایی که نشسته بود جلو گفت همینجا پیاده می شود. در ابتدای یک جاده ی جنگلی که مردم زیادی آنجا پیاده روی می کنند. تا قبل اش متوجه اش نشده بود. متوجه یک زن که صورتی بود. یک زن که گرم کن و کلاه صورتی داشت و آنقدر دوییده بود که پیشانی اش عرق کرده بود. وقتی داشت بقیه ی پول آقایی که جلو نشسته بود را می داد باز هم متوجه نبود. ماشین را که راه انداخت آن موجود صورتی را از پشت شیشه ی ماشین اش دید. از کنارش که رد شد، با آیینه ی بغل دنبالش کرد. وقتی زن صورتی از آن آیینه هم خارج شد با هول و ولا به آیینه ی جلو نگاه کرد تا پیدایش کند که نگاه اش افتاد به من. چشم هایش را پایین انداخت و به جلو نگاه کرد. بوی بدی کل ماشین را گرفت.