در مغز ما، قسمتی وجود داره به اسم دستگاه لیمبیک. نقش مهمی در احساسات مختلف، مثل احساس رضایت، عصبانیت لذت و... بنابراین احساسات هیچ ربطی به روح نداره و مختص جسم. روح چیز دیگه ای. با دیدن انیمیشن Inside Out نظریه م برام بیشتر به اثبات رسید. احساسات مختلف در مغز وجود دارند. همشون توی کلمون هستن و هیچ ربطی به روح ندارن. اتفاقات مختلف می تونن رو احساسات ما تاثیر بذارن. اما چطور؟ اتفاقات مختلف ما رو به فکر می ندازن. در نهایت فکر احساسات ما رو میسازه. من به یک گل زیبا نگاه می کنم و فکر میکنم چقدر این گل قشنگه. احساس خوبی پیدا می کنم. بدهکاری دارم و فکر می کنم اوج بدبختی. احساس بدی پیدا می کنم. محبوبم من رو دوست نداره. اتفاق بدیه. به نظرم اتفاق بدیه. پس ناراحت میشم. حالا اگر کس دیگه ای، از کنار یک گل با بی تفاوتی رد بشه، ممکن احساس خوبی دریافت نکنه. بدهکاری و بدبختی ندونه ممکن احساس بدی پیدا نکنه. محبوبم دوستم نداره، خب مهم نیست من که دوستش دارم، ممکن حتی احساس خوبی هم پیدا کنم از این بابت. همه چی بر میگرده به طرز تفکر ما. و در مورد اینکه نسبت به مسائل و اتفاقات چطور نگاه کنیم و راجبشون فکر کنیم هیچ بایدی وجود نداره. اصلا بایدی وجود نداره که بدترین اتفاقات زندگیمون رو به فال نیک بگیریم و بگیم به به به به چه اتفاق خوشی چقدر همه چی خوبه، فقط چون احساس خوشحالی کنیم. احساس خوشحالی خیلی مهم نیست. ناراحتی هم خیلی مهم نیست. مهم نیستند تا زمانی که ما رو از رسیدن به چیزی که باید برسیم منع کنن. ما حتما برای چیز ارشمند تری زندگی می کنیم. مگه نه؟ ما برای خوشحالی زندگی می کنیم؟ اگر واقعا دنبال روح هستیم، چیز هایی که به جسم مربوط هستن این همه اهمیت دارند؟ میگن روح سالم در بدن سالم. در جسم سالم. جسمتون ، احساساتتون و سالم نگه دارید. سرخوشی زیاد مانع. همونطور که غم زیاد. همه چی به اندازه ش خوبه. مگه میشه بچه هایی که دارن تیکه پاره میشن و توی تلویزیون دید و غمگین نشد؟ مگه میشه برای مرگ آدمی غمگین نشد؟ مگه میشه با این همه بی اخلاقی غمگین نشد؟ یا وقتی عزیزی و بعد از مدت ها می بینیم خوشحال نشیم؟ میشه وقتی تو موقعیت های جدید قرار می گیریم احساس گنگی نکنیم؟ میشه وقتی مجبوریم کسی که مدت ها باهاش در ارتباط بودیم و فراموش کنیم و احساس خلا نکنیم؟ طبیعی اما قابل کنترل. کنترل برای ضربه نخوردن. احساسات گرایی بیش از اندازه ما رو از اصل دور می کنه. کنترل کردن احساسات راحته. فقط کافی جمله ای که احساسی خلاف احساسی که دارین و داره، مدام تکرار کنین. یا به هر شیوه ی دیگری. اما سوالی که اینجا پیش میاد. روح واقعا چیه؟ اصل چیه؟ من هم نمیدونم...
پینوشت1: این ها بدون هیچ تحقیق علمی روانشناسی یا هر چیز دیگه ای. اگر مثال نقض باشه یا چیزی که ثابت کنه دارم اشتباه فکر میکنم حتما بهم بگینش. حتما حتما
پینوشت2: نظراتتون میرسه. معلومه که تایید هم میشه. فقط یکم دیر تر. دارم میرم سفر. خیلی خوشحال نیستم چون جاده هرچقدر قشنگ با اتوبوس دیگه به آدم خوش نمیگذره.