سرانجام یک داستان عاشقانه

چشم مشکی افتاد کف زمین و قل خورد سمت من. وقتی که از پشت آن چشم مشکی به پسری که روی کاناپه نشسته بود نگاه می کردم، می دیدم اعضای بدنش با میخ های آهنی زنگ زده بهم متصل شده بودند. در کل کهنه به نظر می رسید. و بوی کپک میداد.  با چشم های خودم که نگاه میکردم پسر معمولی ای بود که لم داده بود به کاناپه و پاهایش را باز کرده بود. به جای کپک هم بوی ادکلن مردانه ای می داد. چشم مشکی را به صاحب اش دادم. به دختری که کنار پسر روی کاناپه نشسته بود. چشم را توی حفره ی سیاهی که سمت چپ صورت اش بود گذاشت و به زل زدن ادامه داد. اشک های سیاه تا زیر چانه اش آمده بودند. ریمل اش هنوز پاک نشده بود.

سایه، روی دیوار رو به روی کاناپه شیطنت می کرد. از همان روزی که آمده ام اینجا به فکر یک نمایش سایه ای هستم. با حضور افتخاری سایه ی خودم. از همان روزی که آمده ام، به فکر یک داستان عاشقانه هستم که روی این کاناپه اتفاق بی افتد. شخصیت هایش رمق ندارند. به دختره گفتم این یک داستان عاشقانه است و او باید سعی کند لبخند بزند. خیلی زور زد. ولی تنها اتفاقی که افتاد خارج شدن چشم چپ اش بود. 

سایه گفت می خواهد نقش یک بالرین را بازی کند. داشتم به شخصیت های داستان عاشقانه ام نگاه می کردم. گفتم من باله بلد نیستم پس این غیر ممکن است. گفت باید تا وقتی که نمایش را میسازم بال یاد بگیرم و با او قصه ی یک بالرین را روایت کنم. شخصیت های داستانم بدجور غمگین بودند. هر دو زل زده بودند به دیوار رو به رویی و نفس نمی کشیدند. سایه ایستاد رو به رویشان. شکلک در آورد. هیچ واکنشی نشان ندادند.

 گفت:" این ها الان باید تو ذهنت آب نبات رنگین کمانی بخورند و بیخودی هرچیزی به نظرشان جالب باشد و الکی بخندند." گفتم همین طور است. گفت:" مشگل چیه؟ " گفتم به جای آنکه اصل قصه از ذهنم بیرون بی آید مدام سرانجام شخصیت ها می نشینند روی کاناپه. قصه ی شادی از روی این کاناپه در نمی آید. سایه داشت سعی می کرد روی نک پاهایش راه برود. اصلا نفهمیدم آن لباس باله با آن دامن زیبا را از کجا آورده بود. گفت:" این چه سر انجامی دیگه؟ یه کاری کردی همون اول همه ی احساساتشون تموم شد". گفتم احساسات تمام شدنی نیست. سایه روی پاهایش ایستاد. گفت سرم را بجسبانم به دیوار. طوری که بتواند لمس اش کند. سرم را چسباندم به دیوار. دست اش را مشت کرد و نزدیک سرم آورد. بعد آرام چند ضربه به سرم زد. قسمتی از از دیوار به همراه سرم گچ شدند و ریختند کف زمین. اخم کردم. گفت:" احساسات تمام شدنی ان احمق."

بعد دوباره روی نک پاهایش ایستاد و گفت:" دو بار تو زندگیم شکست واقعی خوردم. یک بار وقتی بابا گفت هیچ وقت نمیشه روی ابر های پنبه ای واقعا نشست یا حتی دراز کشید. مثل کارتون ها" و شروع کرد به رقصیدن. پسر خمیازه کشید. کسل ترین موجودی بود که تا به حال دیده بودم. گفتم دومی ش؟ مسخره بازی هایش گل کرده بود. از این ور دیوار سر می خورد آن ور. بعد زبان در می آورد و ناگهانی جدی می شد و باله می رقصید. اپرا می خواند. با این متن:" نبااااااااایییییید به نـــــیااااااز هایی که به محض رفع شـــــدن همه چــــیز و نابووووود میکنن توجــــه می کردیییییی" با صدای بلند گفتم حتما روزی در کره ی زمین چیزی پیدا می شود که تا ابد نگذارم نور به طور مستقیم به من بتابد. آن وقت برای همیشه نابود می شود پس بهتر است آرام بگیرد و درست توضیح دهد.

آرام گرفت. گفتم یعنی چی؟ گفت همه چیز نیاز است. ببین وقتی نیاز به شنیدن دوستت دارم، صبح ها با بوسه از خواب بیدار شدن، اسمس دادن های شبانه، ببین وقتی همه ی این ها تمام شد به چه روزی افتادن. گفتم پس اصل قضیه چیه؟ گفت دومین شکست زندگی ام وقتی بود که فهمیدم عشق های این چنینی جز تفاوت جنسیتی هیچ هیچ هیچ بیس دیگری ندارند! 

۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان