امروز ساعت شش صبح خودم را به آشپزخانه رساندم. برای احساس گرسنگی ام تخم مرغ آب پز خوردم و به همراه اش شوپن گوش کردم در حالی که تمام تلاشم بر این بود تا فکر نکنم این مرد از روی شکم سیری پیانو می زند. در واقع قرار است توضیح دهم اگر آن سوسک قهوه ای، آزادانه روی دیوار کنار تخت چندش بازی در نمی آورد، تا دوازده ظهر در تخت می ماندم و در اثر اینستاگرام گردی(یکی از آلت های قتاله ی نرگس برای کشتن خود) به چنان درجه ای از پوسیدگی مغزی می رسیدم که حتی ممکن بود ترغیب شوم به فالو کردن پیج دنیا جهانبخت. بزرگ ترین ننگی که می شد در اواسط هیفده سالگی برای آینده گان برجا گذاشت!