روایت اول

عابر:

خیلی جدی خودم را عادت داده ام که با چایی فقط یک قند بخورم. اما عادتی که بیش از این برایم اهمیت دارد، تماشای دسته ی گنجشک هایی ست که روی درخت چنار رو به روی مغازه مدام شیطنت می کنند. آن قدر که یک بار برای این عادت کهنه دو ساعت وقت گذاشتم. ولی برای چهارشنبه ی هفته ی پیش نمی شد همچین زمانی خرج کرد. تنها رفیقی که داشتم انتظار کشیدن سر قرار را بلد نبود. دیر می رسیدم قرار بعدی مان می افتاد سال بعد. برای همین وقتی صاحب کارم ولم کرد، دیگر جلوی مغازه نایستادم به تماشا. از مغازه بیرون آمدم. سرم را انداختم پایین و راه افتادم.

شهر ته مانده هایی از عصر را داشت هنوز. باد هم بود. یک جوری می آمد که گرمای ظهر را فراموش می کردی. در ذهن من هم جز گرمای ظهر یا باد خنکی که وقت غروب موهایم را نامرتب میکند، چیز دیگری نیست. گاهی هم به چطور خرج کردن حقوقم فکر می کنم. گاهی فقط. اما آدمی که چهارشنبه ی هفته ی پیش، در مسیر رسیدن به قرار، وسط پیاده رو راه می رفت را نمی شد نادیده گرفت. حتی می شد به اندازه ی گنشجک های جلوی مغازه هم به آن توجه کرد.

کت شلوارش چروک بود. کراوات رنگی اش را هم انداخته بود دور گردن اش. همان طور باز. شبیه داماد ها نبود. اما جایی ندیده بودم جز داماد کسی پیدا شود که کت شلوار سفید بپوشد. گردن اش را خم کرده بود و داشت برای سنگ فرش های پیاده رو موضوع مهمی را توضیح می داد. دست هایش هم موقع حرف زدن تکان می خوردند. زیاد نه ولی تکان می خوردند. نزدیک تر شدم. بوی عرق می داد. معلوم نبود چند ساعت پیاده روی کرده. صدایش ضعیف بود:« از لج من اومدن از مغازه ی من خرید کردن. از لج منم دوباره اومدن پس بدن کت شلوار رو. مگه من مسخره ام؟» 

پیاده رو را پیچید. رفتیم توی یکی از همان کوچه هایی که چنار هایش دو طرف، تا سقف ساختمان ها می رسند. خیلی نزدیک شده بودم. طوری که اگر گردنش را صاف می کرد، پشت سرش محکم می خورد به بینی ام. شاید هم گوشه ای از لبم. از هر پنج جمله ای که می گفت یکی را می فهمیدم:« بهش گفتم یکم صبر کن. گفتم فقط می ترسم یکم صبر کن. چی گفتم که همه چی و بهم ریخت مگه؟»

از کوچه که بیرون آمدیم تازه فهمیدم برای زیاد نشدن فاصله مان و از دست ندادن صبحت هایش مجبورم پشت سرش بیش از حد معمول سریع راه برم. حال اش خوب نبود. نه اینکه اوتیسم داشته باشم اما هیچ لحظه ای تا آن اندازه حال کسی را درک نکرده بودم. متوجه حسی شدم. از کنار نافم شروع می شد. به گردنم می رسید. بعد بر می گشت و توی قلبم را خالی می کرد. من هم می ترسیدم. برای همین هیچ وقت حقوقی را پس انداز نمی کردم؟ یک مدت طولانی ای سکوت کرد و ناگهانی وسط پیاده رو ایستاد. من برای چی هیچ وقت به ازدواج فکر نکردم؟ دست انداخت توی جیب شلوارش. گوشی تلفن همراه اش مشکی بود. بزرگ. بزرگ تر از گوشی من. برای همین هیچ وقت دیپلم نگرفتم؟ اصلا از کجا ترس شروع شد؟ ممکن است قبل از ده سالگی این ترس را حس کرده باشم؟ حتی قبل تر. حتی وقتی درست و حسابی زنده نشده بودم؟ فریاد نمی زد اما نمی گذاشت آن ور خط حرف اش را کامل کند. خوب می شنیدم که می گفت خودش تا چند دقیقه ی دیگر می رسد. باید کسی که حالا در اتاق پرو مغازه گیر افتاده را فراموش کند. من واقعا می ترسیدم. قلبم هم خالی می شد. می گفت تنها مشکلی که وجود دارد کارت عروسی ست. که حاضر است اسم شناسنامه اش را هم به خاطر کارت عروسی عوض کند. هرچقدر هم اسم آن کسی که توی اتاق پرو گیر کرده به نظر مزخرف باشد ولی حاضر است هم اسم او باشد. لحن اش آرام بود اما تند تند حرف میزد. صدای زن پشت تلفن را می شنیدم. فقط جیغ میزد. انگار هیچ وقت یاد نگرفته بود کلمه ادا کند. می گفت تا چند دقیقه ی دیگر خودش را می رساند. چند بار گفت.خیلی. شاید بیست بار. بعد گوشی را قطع کرد. 

فهمیدم همه مدتی که صحبت می کرد نفسم را حبس کرده ام. بلافاصله نفسم را بیرون دادم که پشت گردن اش حس کرد. محکم و سریع چرخید. نمی دانم چند میلی متر با صورت اش فاصله داشتم. گفتم:« خوبی؟» 

تمام اجزای صورتم را از زیر نگاهش گذراند. بعد پیشانی اش چروک شد و چشم هایش آب افتاد. خودش را انداخت توی بغلم و طوری گریه کرد که شانه هایش تکان می خورد. گوشی از توی جیب شلوارم زنگ می زد. داماد را همراهی کرده بودم و به اندازه ی یک ساعت از مکان قرارم دور شده بودم. رفیقی پشت تلفن قرار بود خبر از قطع دوستی ای بدهد که تا همین جا هم به خاطر ترحم پایش ایستاده بود. دیر کرده بودم.