مجموعه داستان " چهارشنبه ی هفته ی پیش"

روایت اول

عابر:

خیلی جدی خودم را عادت داده ام که با چایی فقط یک قند بخورم. اما عادتی که بیش از این برایم اهمیت دارد، تماشای دسته ی گنجشک هایی ست که روی درخت چنار رو به روی مغازه مدام شیطنت می کنند. آن قدر که یک بار برای این عادت کهنه دو ساعت وقت گذاشتم. ولی برای چهارشنبه ی هفته ی پیش نمی شد همچین زمانی خرج کرد. تنها رفیقی که داشتم انتظار کشیدن سر قرار را بلد نبود. دیر می رسیدم قرار بعدی مان می افتاد سال بعد. برای همین وقتی صاحب کارم ولم کرد، دیگر جلوی مغازه نایستادم به تماشا. از مغازه بیرون آمدم. سرم را انداختم پایین و راه افتادم.

شهر ته مانده هایی از عصر را داشت هنوز. باد هم بود. یک جوری می آمد که گرمای ظهر را فراموش می کردی. در ذهن من هم جز گرمای ظهر یا باد خنکی که وقت غروب موهایم را نامرتب میکند، چیز دیگری نیست. گاهی هم به چطور خرج کردن حقوقم فکر می کنم. گاهی فقط. اما آدمی که چهارشنبه ی هفته ی پیش، در مسیر رسیدن به قرار، وسط پیاده رو راه می رفت را نمی شد نادیده گرفت. حتی می شد به اندازه ی گنشجک های جلوی مغازه هم به آن توجه کرد.

کت شلوارش چروک بود. کراوات رنگی اش را هم انداخته بود دور گردن اش. همان طور باز. شبیه داماد ها نبود. اما جایی ندیده بودم جز داماد کسی پیدا شود که کت شلوار سفید بپوشد. گردن اش را خم کرده بود و داشت برای سنگ فرش های پیاده رو موضوع مهمی را توضیح می داد. دست هایش هم موقع حرف زدن تکان می خوردند. زیاد نه ولی تکان می خوردند. نزدیک تر شدم. بوی عرق می داد. معلوم نبود چند ساعت پیاده روی کرده. صدایش ضعیف بود:« از لج من اومدن از مغازه ی من خرید کردن. از لج منم دوباره اومدن پس بدن کت شلوار رو. مگه من مسخره ام؟» 

پیاده رو را پیچید. رفتیم توی یکی از همان کوچه هایی که چنار هایش دو طرف، تا سقف ساختمان ها می رسند. خیلی نزدیک شده بودم. طوری که اگر گردنش را صاف می کرد، پشت سرش محکم می خورد به بینی ام. شاید هم گوشه ای از لبم. از هر پنج جمله ای که می گفت یکی را می فهمیدم:« بهش گفتم یکم صبر کن. گفتم فقط می ترسم یکم صبر کن. چی گفتم که همه چی و بهم ریخت مگه؟»

از کوچه که بیرون آمدیم تازه فهمیدم برای زیاد نشدن فاصله مان و از دست ندادن صبحت هایش مجبورم پشت سرش بیش از حد معمول سریع راه برم. حال اش خوب نبود. نه اینکه اوتیسم داشته باشم اما هیچ لحظه ای تا آن اندازه حال کسی را درک نکرده بودم. متوجه حسی شدم. از کنار نافم شروع می شد. به گردنم می رسید. بعد بر می گشت و توی قلبم را خالی می کرد. من هم می ترسیدم. برای همین هیچ وقت حقوقی را پس انداز نمی کردم؟ یک مدت طولانی ای سکوت کرد و ناگهانی وسط پیاده رو ایستاد. من برای چی هیچ وقت به ازدواج فکر نکردم؟ دست انداخت توی جیب شلوارش. گوشی تلفن همراه اش مشکی بود. بزرگ. بزرگ تر از گوشی من. برای همین هیچ وقت دیپلم نگرفتم؟ اصلا از کجا ترس شروع شد؟ ممکن است قبل از ده سالگی این ترس را حس کرده باشم؟ حتی قبل تر. حتی وقتی درست و حسابی زنده نشده بودم؟ فریاد نمی زد اما نمی گذاشت آن ور خط حرف اش را کامل کند. خوب می شنیدم که می گفت خودش تا چند دقیقه ی دیگر می رسد. باید کسی که حالا در اتاق پرو مغازه گیر افتاده را فراموش کند. من واقعا می ترسیدم. قلبم هم خالی می شد. می گفت تنها مشکلی که وجود دارد کارت عروسی ست. که حاضر است اسم شناسنامه اش را هم به خاطر کارت عروسی عوض کند. هرچقدر هم اسم آن کسی که توی اتاق پرو گیر کرده به نظر مزخرف باشد ولی حاضر است هم اسم او باشد. لحن اش آرام بود اما تند تند حرف میزد. صدای زن پشت تلفن را می شنیدم. فقط جیغ میزد. انگار هیچ وقت یاد نگرفته بود کلمه ادا کند. می گفت تا چند دقیقه ی دیگر خودش را می رساند. چند بار گفت.خیلی. شاید بیست بار. بعد گوشی را قطع کرد. 

فهمیدم همه مدتی که صحبت می کرد نفسم را حبس کرده ام. بلافاصله نفسم را بیرون دادم که پشت گردن اش حس کرد. محکم و سریع چرخید. نمی دانم چند میلی متر با صورت اش فاصله داشتم. گفتم:« خوبی؟» 

تمام اجزای صورتم را از زیر نگاهش گذراند. بعد پیشانی اش چروک شد و چشم هایش آب افتاد. خودش را انداخت توی بغلم و طوری گریه کرد که شانه هایش تکان می خورد. گوشی از توی جیب شلوارم زنگ می زد. داماد را همراهی کرده بودم و به اندازه ی یک ساعت از مکان قرارم دور شده بودم. رفیقی پشت تلفن قرار بود خبر از قطع دوستی ای بدهد که تا همین جا هم به خاطر ترحم پایش ایستاده بود. دیر کرده بودم.

۱۷
پسرِ خاکستری
۰۵ شهریور ۱۵:۵۷
تموم شد الآن ؟

پاسخ :

خودت چی فکر میکنی؟
bahar ...
۰۵ شهریور ۱۶:۱۰
(: همین؟  تموم شد یا ادامه داره؟

پاسخ :

همین
پسرِ خاکستری
۰۵ شهریور ۱۶:۱۵
شبیه فیلمای اصغر فرهادی بود!
یعنی بخاطر قطعیه رابطه ش با دوستش اونجوری شده بود؟

پاسخ :

خدا نکنه!
پسرِ خاکستری
۰۵ شهریور ۱۶:۱۷
یا  بخاطر اینکه هیچکس دوستش نداره و بخاطر ترحم باهاشن؟

پاسخ :

داستانی ک خودش نتونه خودشو توضیح بده وای ب حال نویسنده ش
چی بگم؟
یه دور دیگ بخون هرچی دریافت نکردی از ضعف داستانه
پسرِ خاکستری
۰۵ شهریور ۱۶:۴۶
خب مسلمون!چرا اینقدر سعی در توصیف و‌تصویر سازی های پیچیده داشتی؟به نظرم میشد ساده ترم بیانش کردا!
شایدم من بد خوندم.
بازم میخونم ولی!

پاسخ :

موفق باشی
.: جیرجیرک :.
۰۵ شهریور ۱۷:۱۰
متاثر از پستی که قبلن نوشتی و اعتراض داشتی به تحسینِ بی نقد، دارم جلوی خودم رو می گیرم که فقط نگم چه قدر خوب بود و چقدر خـــوب. 

یکی از معیارهام برای سنجیدن یه متن میزان قوت اون نوشته برای به تصویر کشیدن واژه هاست. نوشته ای که نتونه تخیل رو به کار بگیره و خودش رو توی یک قاب توی ذهن مخاطب جا بده به نظرم گنگه و زیاد خوشایند نیست. من تونستم از پشت پیشخوان مغازه درختای چنار رو ببینم و حتا سنگ فرش های مربع شکل و لق پیاده رو برام جون گرفت. توصیف ها و حس ها قابل درک بودن و شاید تنها موردی که برای ویرایش می تونم پیشنهاد بدم اینه که معدود جاهایی از نوشته فعل ها از حالت کتابی خارج شدن و گفتاری تایپ شدن مثل پاراگراف پنجم خط دوم که حس می کنم فعل برم باید بروم می بود. :)

پاسخ :

حالا ک انقد خوشت اومد و تعریف کردی بذار دعوتت کنم تا روایت چهارم این داستان و دنبال کنی چون فقط با تمام شدن روایت چهارم داستان کاملا روشن میشه
.: جیرجیرک :.
۰۵ شهریور ۱۷:۴۰
مشتاق خوندنشونم :)

پاسخ :

:*
پسرِ خاکستری
۰۵ شهریور ۱۸:۳۷
خب چرا نمیگید ادامه داره :///
عجبا

پاسخ :

خب ادامه نداره. داستان همینه.فقط روایت های متفاوتی در موردش میشه.عصبانی نشین.
با ما همراه باشین:)
ابراهیم ابریشمی
۰۵ شهریور ۲۱:۴۲
نوشته از سطح نوشته های بلاگی، سر و گردنی بالاتر بود، و پیشرفت قابل توجهی نسبت به پست های پیشینت داشت. زبان روایت مثل دفعات قبل بی لکنت بود.وانگهی، به نظر من این نقد نسبت به زبان روایی ات قابل طرح است که در قلم تو، عموما زبان خنثی میشود. مقصودم این نیست که به زور ایماژها و استعارات متعدد آن را زیادی شاعرانه و یا زیادی پیچیده کنی، بلکه از نظر من این توان قابل توجه را داری که زبان را خیلی بیشتر به خدمت روایت درآوری. زبان در روایت، بیشتر از آنکه شبیه دوربین در سینما باشد، شبیه نوت ها در موسیقی ست. پس افزوده شدن یا کاسته شدن هر عنصر زبانی، از یک کلمه تا یک ایماژ، چیزی فراتر از نقش توصیف و بازنمایی صحنه، بلکه همچون عنصری در خدمت درام و موقعیت به کار رود. مثال می زنم: در توصیف مرد کت شلواری، اشاره کردی که دوست داری آن را دنبال کنی، اما چرایی و چگونگی آن را نمی توان از کلماتت فهمید. آیا پای کنجکاوی در میان است؟ یا همذات پنداری؟ کدام بخش اعمال مرد پرسش برانگیز و کدام پرسش را برای راوی بر می انگیخت؟ بدیهی ست که توضیح مستقیم این ها، یگانه راه نیست، بلکه به پرگویی و اطناب روایت ختم میشود، اما شیوه ی بیان آن صحنه، قیدها و ایماژهایی در خدمت آن باشند، تمهید بسیار مناسبی ست. همچنین این ایماژها در ادامه ی توسعه (دولوپمان) موتیف می توانستند به کارت بیایند. به این معنا، تمهیدات زبانی‌، صرفا زینت و نمک روایت نیستند، بلکه یکی از بهترین ابزارها برای طرح گره و حتا معمای کاراکترها هستند. نقد دوم هم، از همین جا که نقد نخست تمام شد میتواند طرح شود و آن، بی معما بودن شخصیت ها و در واقع روایت است. از دید من، معما مهم ترین وجه وجودی هر کاراکتر است، چیزی که او را از اکسسوار و تیپ به شخصیت و سوژه ی انسانی ارتقاع میدهد. حضور یک معما -که متفاوت از مساله ی گره و گره گشاییی ست- در یک روایت اساسی ست، گرچه برای هر فرد داخل در روایت چنین نیست، این را میتوان از کافکا به خوبی آموخت. معما میتواند مثل کارهای کوندرا و کافکا، از زبان راوی طرح شود و به جای یک کاراکتر، در دل یک موقعیت و به ویژه یک رخداد قرار بگیرد. روایت تو هم با توجه به ریتم و حجم مینیمالش، شاید مجال معمایی کردن کاراکترها را ندهد، اما لااقل میتوانست در خدمت معمایی کردن موقعیت یا رخداد باشد، که از این جهت به نظرم موفق نبوده. حداکثر با یک شبه گره رو به روییم که آن هم مدیون نداشتن اطلاعات کافی راوی از فرد کت و شلواری هستیم. نداشتن اطلاعات و قایم کردن آن در روایت، کاری ست که می دانم نمونه های سینمایی اش، خاصه وطنی اش را حتمن می شناسی.
اما برای روشن کردن نهایی موضعم، میخواهم نسبت گره و معما را کمی بیشتر توضیح دهم. گره و گره گشایی به عنوان خصلت پایه ی روایت ادبی کلاسیک آشنای همه ی ماست، از کارگاهی های آگاتاکریستی تا دیگر کلاسیک ها. اما معما، مساله ای در سطح متمایز است. در گره و گره گشایی، ما مساله ای را حل میکنیم، داده ها و معلوم هایی را جا به جا کرده و مجهول را حذف می کنیم. الگویی روایی از سنخ. ASA' از الگوهای متداول این شیوه است. موقعیت A که دارای مجهولی ست، کاراکتر S که در موقعیت گیر می افتد و با مداخله در آن و حل مساله، به موقعیت a' می رسد. همچنین میشود این الگو را بسط داد و از موقعیت a' تحولی در شخصیت (ها) ایجاد کرد و پرسشی جدید و درامی جدید طرح کرد. اما معما énigme نه یک چیستان است و نه پرسشی حل شدنی. معمای انسان-سوسک در مسخ کافکا، معمای سبکی تحمل ناپذیر وجود در رمانی به همین نام از کوندرا، یا معمای جاودانگی از رمان جاودانگی او، معمای نیهلیسم در جنایت و مکافات و ... . این معماها اگر چه به ظاهر فلسفی می آیند، اما در ساده ترین لحظات زندگی روزمره هم همراه ما هستند، برای مثال معمای مرگ و جاودانگی، چنانکه به هنرمندی تمام توسط کوندرا مطرح میشود، نه یک دغدغه ی فیلسوفانه و از سر شکم سیری، بلکه آزاردهنده ترین پرسشی ست که در هر تصمیم گیری مهم ما سر و کله اش پیدا میشود: اگر این آخرین تصمیم من باشد، چه می شود؟ همین سوال ساده، همین معمای لاینحل، ماهیت تصمیم ها و اعمال ما را زیر و رو میکنند. ایضا معمای تصادفی بودن وجود در تهوع سارتر، بی معنا بودن آن در بیگانه و سیزیف کامو، معمای مدنیت و کودک نبودن در شازده کوچولو...
معما، یا به تعبیر دقیق و بهتر کوندرا در کتاب هنر رمان، تم؛ چیزی ست که در موتیف ها، موقعیت ها و شخصیت های یک روایت تکرار می شود، و نتیجه ی آن نه به هیچ وجه پیچیده شدن زیادی روایت، بلکه کشف وجوهی کشف ناشده و نو از زندگی و هستی انسانی ست، که اصلی ترین کارکرد رمان می باشد. برای پیدا کردن معما هم نیازی به مساله تراشی روشنفکر بازی زیاد نیست، هستی هر انسانی از پیش پرشده از معماست، کافی ست به کمک نویسندگان و متفکران و آثار مهم آن ها را در وجودمان کشف کنیم. غول هایی مثل پروست و کافکا و دیگران.
خیلی پر حرفی کردم، معذرت میخواهم، متن تو و استعداد قلمت آنقدر هست که آدم به شوق بیاید و آن را دستمایه ی تامل مجدد بر اصول و اسلوب نوشتار قرار دهد. ایرادهایی که گفتم البته قدری سخت گیرانه بودند، اما میدانم با قدری ممارست در رعایت اینها، یا لااقل با فکر کردن بهشان، میتوانی قدم های خیلی بزرگی برداری. به ویژه بحث دوم، یعنی معما-تم، قدری دیریاب است و نباید انتظار داشت به زودی سر و شکلش پیدا شود، اما همین که فراسوی تکنیک های نوشتن ذهنت را درگیر پیدا کردن آنها نیز بکنی -خاصه اولا در زندگی و احوال شخصیت و ثانیا در کتاب ها- ادامه ی راه برایت خیلی روشن تر و جذاب تر می شود.
باز باهم بابت پرگویی ها شرمنده، پیروز و پایا باشی.

پاسخ :

خیلی متشکرم از وقتی که گذاشتین.
در مورد نقد اول: از اینکه راجب داستانم توضیحی بدم متنفرم. یعنی فکر میکنم یک اثر باید خودش معرف خودش باشه. ولی چون شما چیزی فراتر از یک مخاطب هستید و میدونم در این مورد راهنمایی میکنین میخوام توضیحی بدم. واقعیت اینه که در ابتدای داستان شخصیت قرار بود کسی باشه که عادت داره هر بار بعد از تموم شدن کارش، جلوی مغازه بایسته و از آدم هایی که توی پیاده رو راه میرن کسی رو انتخاب کنه و تا جایی که به مقصدش آسیب نرسونه، پشت فرد قدم برداره. این یک عادت کهنه برای اون بود. اصلا دلیلی که قرار بود مرد کت شلواری رو دنبال کنه در ابتدا همین بود. اما بعد دیدم نه از پس خوب نوشتن این قضیه بر میام نه به نظر خیلی منطقی میرسه. پس به این فکر کردم که شخصیت باید چیز جذابی در اون مرد ببینه. اینکه همچین مسئله ای براش جذاب باشه باید ذهن خالی ای داشته باشه. حالا که فکر میکنم میبینم دم دستی ترین مسئله رو انتخاب کردم
" در ذهن من هم جز گرمای ظهر یا باد خنکی که وقت غروب موهایم را نامرتب میکند، چیز دیگری نیست. گاهی هم به چطور خرج کردن حقوقم فکر می کنم. گاهی فقط." دلیل نوشتن این جمله هم دقیقا همین بود. در واقع شخصیت و از بچگی پرورش دادم. و تمام مدت میخواستم ذهن خالی ای داشته باشه. خالی از هرچی. برای هیچ چیزی فکر نکرده باشه و همیشه سرش رو به طبیعت گرم کرده باشه. اما دیدن او مرد کت شلواری، براش چیزی بود که با بقیه ی زندگی تفاوت داشت. قبول دارم. در این زمینه قبول دارم که نتونستم چیزی که توی ذهنم هست رو در متن بیارم. و دلیلش دقیقا چیزی بود که اشاره کردید. ترس از اینک با تصویر سازی ها یا توضیحات اضافه به پرگویی برسم و داستان رو از دهن بندازم. نمیدونید تا چه حد از این قضیه میترسم و چقدر از شما ممنونم که این مسئله رو مطرح کردید. 
اما در مورد نقد دوم. فهمیدم چی نوشتید. اما فاجعه است که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. و دلیلش شاید همین که هنوز مسئله ای ندارم. دغدغه ای. معمایی برای خودم. باید این رو پرورش بدم. مچکرم که برام نوشتینش. یک دنیا

لطفا دیگ از واژ های پرگویی یا معذرت خواهی بابت کامنت ها استفاده نکنین. اینکه این همه وقت میذارین برام به شدت لذت بخش. خوشحال کننده است. و به خاطرش یک دنیا از شما مچکرم. مفید است. کامنت های شما به شدت برای من مفید است. ممنون. ممنون.ممنون.
ـــــ ققنوس ـــــ
۰۶ شهریور ۰۳:۱۹
....

پاسخ :

منم خیلی از اون قسمتش خوشم نمیاد موافقم. ولی راجب بند اخر نظری دارم!
ابراهیم ابریشمی
۰۶ شهریور ۰۴:۳۵
خواهش میکنم رفیق. راستش هیچ چیز لذت بخش تر از خواندن متنی سرپا و جاندار، و نوشتن برای با آن نیست. پس من هم تشکری بدهکارم ;-) 
دو مطلب کوتاه به ذهنم رسید در پاسخ به پاسخ هایت که شاید به کارت بیاد:
۱) ایده ای که گفتی بسیار جذاب است، اما برای پرداخت ادبی کافی نیست. مساله فقط قدرت پرداخت تو نیست، خود ایده هنوز ماهیت ادبی پیدا نکرده، شاید مناسب چیزی همچون مدیوم سینما باشد. ایده ها وقتی برای ادبیات آماده و مناسب میشوند، که علاوه بر جذاب یافتن آنها، بدانی چرا چنین چیزی برایت جذاب است. این دانش، این آگاهی لازمه ی مدیوم ادبی ست، زیرا سر و کار ادبیات با کلمات است و نه تصاویر و اشیا. کلمات از زبان راوی نقل می شوند، و راوی به عنوان کسی که کلمات را به کار میگیرد، باید بتواند آنها را قانع کند تا در خدمت روایتش در بیایند. این اقناع کلمات با شناخت ممکن میشود؛ کلمات وقتی به آدم راه میدهند که متوجه شوند پای ضرورتی در میان است. خلاصه باید آن نیروی ضرورت، آن دلیل جذابیت را به خوبی کشف کنید و حتا جداگانه درباره اش بنویسید و فکر کنید تا هر وقت خواستید روایت را از سر بگیرید، به سراغش بروید و دل کلمات لازم را برای شروع، نرم کنید. (این ضرورت حتا میتواند ربطی هم به خود درام نداشته باشد، به هر حال به خوبی باید از زیر و بمش سر دربیاورید)
۲) اما چیزی که درباره ی معما در کامنت پیشین گفتم را با بحثی که در بند قبل کردم خلط نکنید. این که چرا من باید به فلان سوژه بپردازم، بحثی بوطیقایی و در سطح فرم است. اما معما، چنانکه گفتم نه در قاموس فرم، بلکه در سطح دیگری ست، چراکه معما عنصر فرمی مطلوبی نیست: طرح گره ای که گشوده نشود، یک نقصان است. معما، نه چیزی زاده ی عالم تخیل در داستان است، و نه زاده ی مناسبات جهان واقعی و داخل آن. درست وقتی که برای آفریدن یک جهان خیالی، ذهن تان را خالی میکنید و تمام آنچه هست را نیست و آنچه که نیست را هست فرض می کنید، متوجه می شوید چیزهایی باقی میماند که نیروی بی انتهای تخیل شما، هر کار هم که بکند نمیتواند آن را از هستی پاک کند. شاید بتوان آن را نادیده گرفت، گوآنکه در عموم آثار ادبی متوسط و ضعیف و حتا خوب آن را نادیده میگیرند، اما نمیتوان مدعی شد که کلک آنها را کنده ایم، از شر وسوسه ها و سرگیجه هایشان خلاص شده ایم و یا حتا با تمهیداتی خیالی توانسته ایم پاسخی به آن بدهیم. مسایل جهان واقعی را به سادگی میتوان حذف و یا حل شده فرض گرفت، اما معما از آن رو که نمیدانیم حتا چه جوابی «میتواند» داشته باشد، نمی توانیم حل شدن یا منحل شدن شان را نیز تصور کنیم. با این توضیح که از ماهیت معما دادم، میتوانیم نقش آن را نیز در فرم ادبی بفهمیم: نه محتوا و نه سوژه ی اثر، بلکه نیروی مازادی در اثر که تم ها و سوژه های آن را می تواند بهم پیوند دهد، چون دستخوش تعدیل خیال و فرم های زاده ی آن نشده و در هر حمله ی جدید خیال به هستی، کماکان سرجای خویش باقی میماند و تکرار میشود. پس با داشتن یک معما، این قدرت را بدست می آورید که فرم ها و سوژه هاتان را متکثر کنید، در ساختارهای فرمی و روایی دست ببرید و چیزی تازه بیافرینید. نیروی تخیل نیز، مانند دیگر قوای ذهن انسان، وقتی به مانع غلبه ناپذیر برخورد کند، از خود امکانات و توانایی های نو نشان میدهد و اینگونه، از طریق کلنجار رفتن تخیل شما با معما، اثر ادبی تان پخته و بالغ و دارای فرم های غیرکلیشه ای می شود. دستمایه ی شروع نوشتن شما، با سوژه است و همان توضیحاتی که برای خود آماده کردید که چرا چنین سوژه ای برایتان جذاب است. جذابیت سوژه و چرایی این جذابیت، خیال را بیدار میکند تا جهان را نیست کند و جهان جدید بیافریند، اما همین که موقعیت خیالی ساخته و پرداخته شد و گره افکنی و گره گشایی تان قدری پیش رفت، سر و کله ی معماها پیدا می شوند و این که شما چه قدر مجال طرح شدن به آنها بدهید و چه قدر به سکوت برگزارشان کنید، روایت تان را به زندگی و هستی انسانی نزدیک یا دور می کند. عموما سوژه های جذاب، تصاویر، وقایع و ایده ها هستند، مثل ایده ای که هم اکنون تعریف کردید. وقتی دلیل جذابیتش را بدانید میتوانید به آن پر و بال دهید، اما برای آنکه به آن چنان جان و حیاتی ببخشید که روی پای خود بایستد، ناگزیرید معماها را، چه در دل شخصیت، چه در دل وقایع و موقعیت ها و چه در دل روایت راوی، به هر حال قرار دهید. معماها، عملا همان عناصری هستند که خواننده با یافتن شان در نوشته شما، احساس میکند، علاوه بر بازی خیال، در حال اکتشاف امکانی در دل هستی ست، هستی که هستی مشترک تمام انسان ها و حتا هستی مشترک واقعیت و تخیل است.
معماها، دلیل نهایی جذابیت ایده ها و سوژه ها هستند، یعنی اگر در پاسخ به اینکه چرا فلان سوژه یا ایده برایم جذاب شد، خوب تامل کنیم می بینیم دلیل جذابیت هر ایده یا سوژه، در نهایت معما یا ابهامی در دل هستی ست که آن سوژه آن را آفتابی میکند. از این رو، بی آنکه معماها محتوای فرم آثار ادبی باشند، سرنوشت سوژه و در نتیجه فرم آن ها را مشخص میکنند. محتوا و فرم سوژه ها باید از دل تخیل و توان روایتگری شما بیاید، چیزهایی از قبیل گره و گره گشایی و دیگر تمهیدات بوطیقایی. اما معما و اندیشیدن و کشف و بیان آن، نیروی محرکه و بنیاد همه ی عناصر بعدی ست. ذهن شما عناصر خیالی را می آفریند و آنها را در کنار هم میگذارد، اما اینکه این عناصر جان بگیرند و با هم درگیر شوند، و قلم شما صرفا روایتگر این درگیری زنده و شاداب باشد و نه عروسک گردان آن، همه به این مساله بازمیگردد.
نکته ای که هم در آخر محض هشدار و روشن شدن تمایز معما-مساله با مفهوم زدگی بگویم و آن اینکه، ماهیت معما برخلاف ایده و مفهوم، ماهیتی مبهم و مساله ساز و نه مساله حل کن و سرراست است. معما، چیزی غیرقابل بازنمود و حتا نمود مستقیم -برخلاف ایده ها- است و نه شخصیتی با شی یا واقعه ای میتواند نمادش شود و نه برخلاف ایده ها، میتوان تکلیف خود و شخصیت ها را با آن یکسره کرد. 

پاسخ :

برام سخت شد رحم کنید:)))
برای درک و اجراش تمرین و مطالعه نیاز دارم. 
بازم مرسی.خیلی
صبا
۰۶ شهریور ۲۲:۳۴
خوبی نرگس جانم؟:)
اولش که خوندم متوجه نشدم بعد دوباره خوندم دفعه اول خیلی گنگ بود و دفعه دوم بهتر متوجه شدم جریان چیه ولی بازم موضوع چندان باز نشده بود و چیز زیادی دستگیرم نشد شبیه وضعیتی که داری یه فیلم نگاه می کنی بعد به نقطه جذابش می رسه بعد پیام بازرگانی پخش می شه بعد انتظار می کشی اما بعد می بینی قرار هم نبوده اتفاق خاصی بیفته و در نتیجه من به عنوان مخاطب حس سرخوردگی بهم دست می ده:/
ای کاش گفت و گو و ری اکشن های آقای داماد بیشتر از توصیفات و جزییات صحنه ای بود که روایت درش اتفاق افتاد.یا مثلا واگویه های شخص اول  که کششی ایجاد بکنه و مخاطب رو با خودش بیاره کنجکاوش کنه یا براش سوال تازه ای رو مطرح کنه یا دست ببره ته ته های ذهنش و یکی از غم ها یا دغدغه یا هرچی..رو بکشه بیرون و براش بشکافتش .خلاصه یه چیزی دست خواننده رو بگیره.مگر اینکه این خرده روایت اتصالی داشته باشه با خرده روایت های دیگه ای که جای خالی های این روایت رو پر بکنه
اما توصیفی که دوست داشتم:شهر ته مانده هایی از عصر را داشت هنوز.این تیکه خیلی حرفه ای بود ؛ )

پاسخ :

به گمانم بخش زیادی ش عمدی بوده برای اینک موضوع در روایت های بعدی روشن تَر بشه. باید برای نوشتن روایت بعدی عجله نکنم تا بعد از خوندنش حداقل حس بدی نداشته باشی:)

بذار یک چیزی بهت بگم. خودم وقتی این توصیف رو روی کاغذ نوشتم از خوشحالی مغزم رو بوسیدم:)مچکرم:)

راستی مرسی که حالم رو پرسیدی. بد نیستم خیلی ممنونم:)
ابراهیم ابریشمی
۰۶ شهریور ۲۳:۰۰
از ایرادات قلم من یکی همین است که گاهی زیادی طولانی می شود، حتا وقتی که اول مطلبم قید کنم «دو نکته ی کوتاه»! :))
قدری از این پرگویی هم بگذارید پای اشتیاقم برای نقد شدن تاملاتم و نتایجشان، پیش دوستانی مثل شما که دستی بر آتش دارند. نمیتوانم کتمان کنم که پرسش ها و ابهامات زیاد درمورد این موضوعات دارم که ناخودآگاه از هر فرصتی برای بازگشتن و بررسی مجدد آنها استفاده میکنم. 
خلاصه مشتاق خواندن روایت های بعدی هستم ;-) 

پاسخ :

ببخشید اگر با کم سوادی و یا داشتن درک خیلی ضعیف نمیتونم به اندازه ی شوق شما جوابگو باشم

مچکرم ک حضور دارید و از این بابت دل گرمم میکنین:)
Mohammad__2000
۰۷ شهریور ۱۷:۲۹
فوق العاده بودددد

پاسخ :

مرسی محمد
آبان دخت ...
۰۷ شهریور ۲۱:۴۵
ماشالله دوستان تو کامنتا خوب گفتن و نقد هم کردن :)

پس من فقط اضافه می کنم نویسنده ی بزرگی میشی در آینده...آفرین بر تو بانو :)

پاسخ :

مچکرم دختر خوب
اسماعیل غنی زاده
۰۷ شهریور ۲۲:۰۲
خدا قوت 
قلم خوبی داری، البته که اینو از قبل هم می دونستم ولی گویا این اولین داستانت بود؟! بنظرم قسمت هایی از داستان در آفساید قرار داره، کمی حاشیه رفتی، و اینکه خواننده ها دنبال متن هایی هستند که واضح و روشن باشند، هر چند معما گشایی خواننده را درگیر متن می کند، اما بعضی وقت ها که معما ها پیچیده می شود، و فضا برای درک سخت، خواننده ناخودآگاه روی سطرها سر می خورد، بدون آنکه چیزی متوجه شود.

پاسخ :

مچکرم
نه اولین نبود
ب گمانم تا حدود زیادی عمدی بود تا خواننده ترغیب شه به خوندن روایت های بعدی. شاید باید تمام روایت ها رو در یک پست مینوشتم. در روایت های بعدی موضوع روشن تَر میشه 
~ فو فا نو
۲۹ مهر ۰۱:۱۰
 لحظه ای که رهگذر بغلش کرد رو دوس داشتم کلی.

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان