بچه تهرونی، تو بهترین اتفاق تبریزِ امسال بودی

 شبنم گفت"اوناهاش. اومد". 

دیدمَت. از لا به لای آدم ها و تاکسی های زرد نزدیک ما می شدی. همانی بودی که داشت به زور هندزفری اش را می چپاند توی کیف و با هر قدمی که به سمت ما بر می داشت لبخندش بزرگ تر می شد. همانی که وقتی می زدی روی شانه ی شبنم و بغل اش می کردی شبیه منگ ها خیره نگاهت می کردم و متعجب بودم که چرا مثل بقیه برای زیباتر شدن هیچ چیزی به صورتت نمالیدی. که ابروهایت تمیز نیست و آن شلختگی تا این اندازه تو را زیبا می کند. به دستت که تار های مو رویش یکی در میان تا نزدیکی انگشت شستت آمده بود و به ناخن هایی که لاک های سفیدش مدت ها تجدید نشده بود. همانی که با وجود نفرتم از پاساژ گردی و مغازه گردی، پا به پا همراه ات آمدم و به جای اجناس پشت ویترین، به مانتوی بنفش تو نگاه می کردم که بلند و گشاد بود و تا بیشترین حد ممکن به شخصیتت می آمد. به آن شال عریض و بلندی که دور سرت پیچیده بودی و موهایت را زیرش مرتب نمی کردی و هر بار بعد از دیدن خودت در آیینه به همین بسنده می کردی که:" دقیقا فاز موهام چیه؟" همانی که وقتی سوار ماشین آن دانشجویی شدیم که ولیعصر را بلد نبود و پول کمی از ما گرفت، گفتی اگر همین طور ادامه بدهد اتفاق خوبی برایش نمی افتد و یک هزاری دیگر دادی دست اش. همانی که موقع خوردن آب طالبی پاهایت را می گذاشتی روی صندلی تا راحت تر باشی و مدام غر می زدی که کافه نباید سفید باشد. موقع فحش دادن ها مثل آدم های شبیه خودت بلافاصله بر می گشتی سمت من و می گفتی:« ببخشید اینطور جلوت حرف میزنم ها.» همانی که می گفتی:« بذار بری دانشگاه ده واحد بیوفتی بعد اون موقع می بینم بازم کافه برات جای دلگیری هست یا نه». همانی که تا اسم پایان نامه می آمد کبود می شدی. همانی که بلند می خندیدی و بلند حرف می زدی و گمان می کردی هیچ کس تو را نگاه نمی کند. که وقتی گفتم:« چه بوی ادلکنِ...» دقیقا همان طور ادامه اش دادی که در ذهن خودم ادامه می دهم و بعد گفتی راحت باش نرگس. خودت را بریز بیرون. اصلا تو همانی بودی که آدم دلش می خواهد بگذارد روی صندلی ای که کیلومتر ها فاصله دارد و همان طور نگاه اش کند. از دور. به لحن حرف زدن اش گوش کند. به نوع راه رفت اش نگاه کند که منحصر به فرد و برای خودِ خودش است. تو دقیقا از همان هایی هستی که آدم دوست دارد هیچ رابطه ی نزدیکی با تو نداشته باشد و فقط از دور نگاهت کند. تو دقیقا جز معدود غریبه هایی هستی که از صمیم قلب دوستش دارم. 


بی ربط نوشت 1: پس از تلاش های بسیار بالاخره لیست دنبال کننده هامو سر و سامون دادم.کلا ده تان. که هفتاشون از دوستان قدیمی ان. یعنی اگر جا داشت همونا ام آنفالو می کردم ( شوخی میکنم)

بی ربط نوشت2: تابستون تموم شد. تا یک هفته ی دیگه بر می گردم شمال. تابستون تموم شد و هیچ غلطی نکردم برای درس. دلم می خواد از یه بالایی خودمو بندازم پایین.

بی ربط نوشت3: هیچ کدوم از وبلاگ هام آرشیو یک ساله نداشت. خوشحالم که بالاخره به یک آرشیو یک ساله رسیدم

۶
ـــــ ققنوس ـــــ
۱۰ شهریور ۱۱:۲۶
نمیشه این دوستت رو به ما معرفی کنی اونوقت ؟ :)))
دوستیتون پایدار

پاسخ :

دوستم نیست
نی لبک ...
۱۰ شهریور ۱۲:۵۲
کی بود پس؟؟؟!!!

پاسخ :

دوست شبنم
Super TeD
۱۰ شهریور ۱۳:۰۳
چه خاص 
خوبیه اینجور آدما اینه ک خودشونن : )

پاسخ :

خود خودشون.با خودشون. اصلا کار با هیچکی ندارن
پژی
۱۰ شهریور ۱۴:۱۰
اولا: آرشیو یک ساله مبارک
دوما: وای چقد شخصیت این خانم مثل تو‌. ینی وقتی داشتم میخوندم شکل تو میومد تو کلم

پاسخ :

مرسی پژی جون
مدل شیطنت هاشم مثل من بود تقریبا. من یکم پاستوریزه ترم فقط. ولی تو الان تنها کسی هسی ک میدونی چرا انقد دوسش دارم. دقیقا شبیه خودم بود:)
اسماعیل غنی زاده
۱۰ شهریور ۱۵:۴۴
منم یکی از همین دوست دارم!

پاسخ :

که وقتی با چیزی موافق میگ: اره پسر خودشه.همینه
:)
صبا ...
۱۲ شهریور ۲۰:۴۷
چه آدم باحالی:)))
خودش به تنهایی یه سبک نقاشی ؛)

پاسخ :

خیلی باحال بود صبا خیلی باحال بود:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان