ما در مدرسه ی مان یک مدیر عقده ای داریم با شعار معروف اش: جایگاه اجتماعی مایه ی حیات است. او به شدت معقتد است زندگی بدون جایگاه اجتماعی گورستان می شود و از نظر او این جایگاه اجتماعی دقیقا همان چیزی ست که جامعه تعیین می کند و با مدرک دانشگاهی و شغل خوب هم به دست می آید و این جایگاه اجتماعی ست که به آدم ها ارزش می دهد نه چیز دیگری. مثلا او هرابال یا فاکنر را به خاطر کارگر بودنشان جز آدم های بی ارزش می داند. مدیر ما تا اسم امیرعلی نبویان می آید گونه هایش سرخ می شود و با لبخند مرموزی سر پایین می اندازد و سر صف احساسات طبیعی دانش آموز هایش را تحقیر می کند. شنیده شده که او در روز های عید گوشی تلفن را روی گریه های دختر شانزده ساله اش قطع می کرده و شب ها به پانسیون نمی آمده تا حداقل یک ربع او را ملاقات کند. چون دخترش محکوم بود پزشکی قبول شود.

یک بار هم سر صف، برای مان با تحقیر آمیز ترین لحن ممکن گفت که اگر دلمان می خواهد هر صبح چشم مان به دست شوهر باشد که چند اسکناس به اندازه ی خرید روزانه بگذارد روی میز تلویزیون و خودش هم برود سراغ آژانس، می توانیم قید درس را بزنیم. کنار من دختری ایستاده بود که مادر خانه دار داشت و پدرش هم در آژانس کار می کرد. سرش را انداخته بود پایین و بغض کرده بود. می خواستم داد بزنم که این جایگاه اجتماعی عجب چیز گندی ست وقتی به آدم یاد نمی دهد دهانش را وقتی هنوز کلمات جوییده و بلعیده نشده است باز نکند و تا این اندازه حال دیگران را بهم نزند. همینکه دهنم را باز کردم گفت:«حسنی، صحبت نکن. بیا جلوی صف. از این به بعد جلوی صف می ایستی.»