مرگ کامل نیست. مرگ مغزی ست. اینطور که گوشه ای دراز می کشی و میمیری اما هنوز قلبت کار می کند. قلب من هنوز کار می کند. بیشتر هم با صداهای این روزها. دو طرف بدن من با زیپ سیاه و دندانه ریزی بهم متصل شده. گنشجکی بود که اولین بار که زیپ را باز کردم پرید و رفت. بعد از آن خالی شدم. حالا زیپ را که باز کنی بعد از بلند شدن کلی گرد و خاک فقط صوت می شنوی. این اواخر دارم با صداها خودم را پر میکنم. قلبم با این صداها کار می کند. هنوز کامل نمردم. سعی می کنم صدا ها را بعد از تمام شدنشان، با همان کیفیت، دوباره در ذهنم پخش کنم. همانطور ضعیف و سریع. گرم. آرام. طوری که مثل دفعه ی اول قلب را سر و سامان بدهد و زنده نگه دارد. مثل صدای" تو کی حالت خوبه؟" یا " فقط همین و می خواستی بگی؟" . مثل" خوش میگذره؟" یا " سعی کن از تمام امکانات موجود استفاده کنی". این صداها آدم را امیدوار میکند. زنده نگه می دارد. حتی ممکن است سرپا شوی. اما در این میان صدایی هم هست که من را می ترساند. که نمی توانم خوب آن را در ذهنم دوباره پخش کنم. درواقع نمی خواهم. شبیه رعد و برق می ماند. تکرارش می سوزاند. یک بار سعی کردم فقط سایه ای از صدا را بی اندازم روی ذهنم. قلبم دود کرد. یک گوشه اش سوخت. صدایی که با آن مرگم کامل می شود. میمیرم. یک صدا هست. صدای خنده ی لعنتی اش...