بهم گفته بود من رنگ دهنده ام. تفاوت ایجاد کننده. گفتم با منی؟ گفت ها. گفتم پاشم برم قر کمرمو خالی کنم.گفت برو واس ه خونه مامان بزرگت برقص. ببینتت. لذت ببره. من اون قطعه ی  فولک روسی و دوست دارم. حتی امروز لویی ارمسترانگشو هم دانلود کردم. ولی اوچوم سیایه رو گذاشتم. بعد عطر پوست پرتقال رو بخاری، هال مامان بزرگ و پر کرد. شالم و انداختم رو سرم. همونطوری باز. بعد دیدم که خونه منتظر. پاهام تکون خوردن. تو شلوار قهوه ای ام.با پیراهن مردونه ی مشکی گشاد. شبیه پسرا. از همه وقت بیشتر شبیه خودم. شالو تو هوا رقصوندم. پاهامم تکون میخورد. میچرخیدم. یه دست نامرئی ام میومد دور کمرم حلقه میشد. دست رو لمس میکردم. بعد باز  میچرخیدم. اقاجون ک اومد تو هال انگار که از همون اول داشتم راه میرفتم ، راه رفتم. اصلا انگار تا قبلش نمی رقصیدم. واستاد کنار بخاری. من شال و انداختم رو سرم. اقاجون پشت کرد. روش شد سمت بخاری. باز رقصیدم. برگشت. نیمه. دوباره اروم راه رفتم. گلوشو صاف کرد رفت تو اتاقش. در و چفت میکنه هرشب. امشب یکم باز گذاشت. بعد من باز رقصیدم. این اوچوم سیایه بهم حال میده. یاد بوی پرتقال میندازتم.پوستش وقتی رو بخاری. دیدم اقاجون تو تاریکی نگام میکنه لبخند میزنه. ادم میتونه راحت بمیره وقتی میشنوه:" وقتی میخندی یه پرنده به آسمون اضافه میشه". ادم میتونه راحت بمیره. مگه آدم دیگه چی از این دنیا میخواد؟