کافه مون

حالا تو هی بگو بیمارم. چه فرقی میکنه. ما اونجا تو پاریس، یه کافه داریم. یه کافه کوچیک. که دو سه تا از میز و صندلی هاشو توی پیاده رو چیدیم. روی اون سنگ فرش های روانی کننده ی پیاده رو های پاریس. دیدی شون؟ انگار باهات حرف می زنن. یا حتی شعر می گن. مخصوصا وقتی آفتاب غروب پخش میشه روشون. برای تو یه چهار پایه گذاشتم کنار در کافه.تا بتونی آکاردئون بزنی.من توی کافه باشم. از پشت شیشه ها دید بزنم داری چیکار میکنی. یه بار بهت گفته بودم که از همه چی قشنگ تری. از طلوع آفتاب قشنگ تری. از آسمون پر ستاره قشنگ تری. ولی از اینکه از پشت شیشه های کافه ،وقتی آکاردئون تو دستاته، نگات کنم قشنگ تر نیستی.کافه مون، پر از مشتری های ثابت باشه. ما هر دومون از اون باحال ترین مشتری ثابت، همون مرد مو بلند شکم گنده، خوشمون بیاد. که ریش هاش تا اول نافش پایین اومده. که منتقده معروفی. ما تو پاریس باشیم و اون از محبوب ترین منتقد ها باشه وقتی حتی ممکن به مادر صاحب اثر هم فحش بده. همیشه کافه ی ما رو انتخاب کنه. با عینک دودی گرد. و همیشه از قهوه ها ایراد بگیره. میفهمی که چی میگم؟ اینکه یه آدم واقعا از قهوه های تو خوشش نیاد، ولی بازم به کافه ت بیاد. میدونی که چی میگم؟فقط در حضور اون تو چهارپایه ای که بیرون گذاشتم رو ترک کنی. بیای تو. و شاید همراه ش یه سیگاری هم بکشی.  من تو خیالاتم سعی میکنم فراموش کنم که از سیگار خوشت نمیاد.من تمام پیراهن های سبز دنیا رو داشته باشم. که دور کمرم تنگ بشن و بعد دامنشون آزاد بشه و چین بخورن دور پاهام. لبام سرخ تر باشه. پوستم قهوه ای تر. یه طوری که وقتی آفتاب میخوره به پایین گلوم تو خوشت بیاد. دلم میخواد این گودی پایین گردنم هم بیشتر باشه. آفتاب توشو پر کنه. استخوان ترقوه م هم داشته باشم. همه زیبایی هایی که یه زن میتونه داشته باشه. با موهای مشکی. دلم می خواد کک و مک هم داشتم. نمیدونم نظرت راجب کک و مک چیه؟من می نویسم. خوب هم می نویسم. یکی از کتاب هامم چاپ شده. همین منتقد شکم گنده توی یه روزنامه ازش یه نقدی نوشته. نوشته اثر مزخرف ولی مهمی. کلی آدم دیگه هم راجبش نظر داده باشن. من مجله ها و روزنامه هایی که راجب کتابم مطلب نوشتن هر روز بو کنم و تو بغلم فشار بدم و لبخند بزنم. طوری که چروک لبخندم کک و مک های گونه هامو به چشمام نزدیک کنه. این فوق العاده نیست که یکی برات بنویسه:" اثر مزخرف و مهمیه" ؟من که بیمارم. ولی ما تو پاریس یه کافه کوچیک داریم. من زیبا ترم. تو ساز میزنی. من پیراهن های سبز دارم. که وقتی میچرخم دور پاهام چین میخوره. دلم میخواد یه وقتایی بدون اینکه متوجه بشم با لذت نگام کنی. حالا هرچقدر بیمار باشم. چون فرق تخیل و واقعیت و نمیدونم. ناراحت نمیشم وقتی بهم میگی بیمار. آخه تو از همه چی قشنگ تری. از آفتاب وقتی طلوع میکنه. از آسمون پر ستاره. ولی از وقتی که از پشت شیشه های کافه مون نگات میکنم قشنگ تر نیستی...

پینوشت1: میگن همینگوی وقتی میره فرانسه تو کافه های پاریس ول نمیگرده. وقتی همه ی نویسنده های بزرگ اون موقع اصرار می کردن بیا بشین پای میزمون، میگفت مشغول. کار داره. 

پینوشت2: فردا هفتم بابابزرگمه. میخواستم یه چی بنویسم. ولی گریم میگیره. نمیتونم تا آخرش تمومش کنم. آقاجونم... چند روز بعد از اینکه پست قبل و نوشتم رفت

پینوشت 3: این فیلم رو هرکار میکنم تو اینستاگرام آپلود نمیشه. میذارمش چون به واسطه ی این فیلم بهم گفت بیمار/کلیک/

۱۱
دایناسور
۰۵ دی ۲۱:۴۲
نرگس جان جالب بود خدا پدر بزرگتم بیامرزه


http://daynasor.ir/

پاسخ :

مرسی
زین العابدین
۰۵ دی ۲۲:۳۹
عالی بود دو بار خوندمش متن مزخرف و مهمی بود در واقع
برای شخصیت های داستانتون اسمم بذارید خوب 
پست آخر من هم در مورد پدربزرگ و بردار بزرگمه که از دنیا رفتن، تسلی خاطری نیست برای این غم های بزرگ، خدا بهتون صبر بده 

پاسخ :

داستان نیستن اخه. حداقل شخصیت ها داستانی نیستن. مثلا اون منتقد اسمش فراستی:))

چی بگم
من هنوز باورم نشده
نویسنده ....
۰۵ دی ۲۳:۳۰
خیلی خوب نوشتی نرگس جانم:)
عزیییزم.اینقدر خوب نوشتی دلم می خواد بغلت کنم:*
خدا رحمت کنه پدربزرگت رو...روحش قرین آرامش

پاسخ :

منم دلم میخواد بغلم کنی:)

مرسی صبا جانم
رامین :)
۰۵ دی ۲۳:۳۵
خدا رحمتشون کنه :(

پاسخ :

من هنوز باورم نشده
مادام کاف
۰۶ دی ۰۹:۲۰
بیا بغلم دختره دیوونه.بیا بغلم.بیا من تو رو ببوسم.بیا باهم بریم کافه خوشگلای شهر.کتابفروشی خوشگلا.پارچه فروشیای رنگی رنگی.بیا باهم بریم روی پشت بومای بلند ساز بزنیم اواز بخونیم...
روحشون شاد.شاد و شاد...

پاسخ :

دلم میخواد منو بغل کنی و بعدم منو ببوسی. اول ببوسی یا بعدش بغل کنی. یا همزمان مثلا. 
ها...اواز بخونیم کلی...

مرسی مهسا جانم. 
. عارفه .
۰۶ دی ۲۲:۰۹
تسلیت گفتن سخت ترین کاره! من بلد نیستم اصلا...

روحشون شاد باشه...

پاسخ :

ممنونم
پژی
۰۶ دی ۲۲:۳۳
تنها کسی که نوشته های خیلی طولانی شو حتی اگه ۱۰۰۰ صفحه هم باشه با فرصت میخونم نوشته های تو هستش
تنها کسی که توصیفاتش بی نظیره
دوست داشتم بگم نوشته ات مزخرف و مهمه ولی به خودم اجازه نمیدم چون من فراستی نیستم
منم مثه تو وقتی خیلی ناراحتم یا خیلی عصبی خیال پردازی میکنم که اون موضوع یادم بره 
زمان همه چیو درست میکنه ناراحت نباش رفیقم

پاسخ :

تو همش خوشحالم میکنی پژی جونم

ها. تنها راه حل همین خیال پردازی

خیلی مخلصم:*
פـریـر ...
۰۸ دی ۱۵:۲۸
خدا آقاجون رو رحمت کنه :( آروم باش و یقین بدار که همیشه باهاته...فقط باید چشماتو ببندی و کنار خودت حسش کنی...براش فاتحه می خونم و دو تا صلوات...قرین رحمت باد...

پاسخ :

مرسی مهربون:*
פـریـر ...
۰۹ دی ۰۰:۲۴
راستی نرگس خیلی خوب بود این متنت...تصویرسازی و توصیفات فوق العاده بود و حتما میتونی بهتر از این هم بنویسی :) آخه قبلا بی نظیرتر از ایناش هم دیدم ازت :) البته بستگی به وضع و حال آدمم داره...
خوب باشی همیشه عزیزجان :*

پاسخ :

مخلصم:*
آقای دال
۰۹ دی ۱۶:۵۷
خیلی عالی بود این داستان بود 
فراستی اینجا چیکار میکرد؟!
روحشون شاد

پاسخ :

مخلصم. نه رویا بود
در رویاهام حضور داره
ممنون :)
بانوچـ ـه
۱۰ دی ۲۰:۲۳
خدا رحمت کنه پدربزرگت رو نرگس جان.

پاسخ :

ممنونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان