بیست دقیقه مصاحبت، در بعداظهر های روز های آفتابی زمستان

سپیدار داشتم و انجیر. پشت پنجره ی اتاقم. سپیدار لاغر و بلند و انجیر کوتاه و چاق. اسم شان لورل و هاردی بود. انجیر را زدند. همه چیز تمام شد. شاهد یک رابطه ی دوستانه بین درختچه و رنوی همسایه بودم هر صبح. کنار هم.{کلیک} درختچه را زدند و رنو را انداختند در شهر ماشین های کهنه. همه چیز تمام شد. یک مدت کوتاه دوست صمیمی ام تیر چراغ برق بود. برایش چاوشی می خواندم. من با تو خوشم تو خوشی با دل من. سوخت. یک بار که می خواستم با کسی حرف بزنم، روی پله ها، برایم روشن شد ولی باز سوخت. همه چیز تمام شد. من همه ی شان را فراموش کردم.

این روزها دوستان جدیدی پیدا کردم. خورشید وقتی غروب می کند به اندازه ی ده دقیقه ضلع شرقی ایوان خانه ی مان را کاملا زرد می کند. دست که می زنی دیوار گرم گرم است. روزهای آفتابی زمستان، مگس ها کم کم از ساعت چهار بعداظهر روی دیوار ایوان پیدایشان می شود. و بعد از ده دقیقه که خورشید کاملا سمت چپ دیوار قرار گرفت و دیوار گرم تر شد تعدادشان زیاد می شود. ده تا. یازده تا. گاهی حتی فکر می کنم به دوستانشان می گویند:" بریم نرگس و بهت نشون بدم" و بعد می شوند پانزده تا. روی دیوار توی آفتاب راحت لم می دهند. تکان نمی خوردند. حتی اگر بخواهم از نزدیک از آن ها عکس بگیرم. ستون ایوان روی دیوار سایه می اندازد و دیوار را دو قسمت می کند. قسمتی که مگس ها لش می کنند و قسمتی که در آن جا سایه ی من تشکیل می شود و من با آهنگ های دامبلیسم خودم با سایه ام روی دیوار می رقصم. هر بعداظهری که هوا آفتابی باشد. بعد برای مگس ها حرف میزنم. از اینکه عید قرار است بعد از دوسال کفش نو بگیرم. از اینکه قرار است تمام زورم را بزنم برای تهران درس خواندن. از اینکه می خواهم در آینده کسی باشم که حال آدم های زیادی را خوب می کند. برایشان می گویم فقط عده ی کمی در دنیا وجود دارند که اگر در جنگ توسط دشمن شان بمیرند باعث ناراحتی قاتلشان می شوند. می گویم آدم تا نتواند به یک چیز درست حسابی ای برسد نمی تواند چیز درست حسابی ای به دیگران هدیه کند. بعد که آفتابِ غروب، کامل زیر کوه ها می رود، وسط حرف هایم با هم از روی دیوار بلند می شوند و صدای ویز ویزشان آرام آرام تمام می شود. طوری که نمی فهمی کی رفتند. انگار که اجازه ی خداحافظی ندهند. بعد فقط مجبوری دعا کنی کاش فردا هم یک روز آفتابی باشد. 

۶
مادام کاف
۲۳ دی ۱۴:۳۹
برایشان می گویم فقط عده ی کمی در دنیا وجود دارند که اگر در جنگ توسط دشمن شان بمیرند باعث ناراحتی قاتلشان می شوند. می گویم آدم تا نتواند به یک چیز درست حسابی ای برسد نمی تواند چیز درست حسابی ای به دیگران هدیه کند.

چقدر درست و خوب و بجا:*)

پاسخ :

مهسا:*
رامین :)
۲۳ دی ۱۴:۵۲
اینم بزارین تو پست 
http://s9.picofile.com/file/8282160842/reno.jpg

پاسخ :

چشمممممم:)
مرسی:)
פـریـر ...
۲۳ دی ۱۷:۰۰
لذت بردیم از این پست...

و اون وسطا یهو رفتم به تابستون...به مگسای سمجی که تو ظهر دم کرده ش بالا سرت میچرخن و وز وز می کنن :)

پاسخ :

چ خوب

مگسای زمستون خوبیشون همینه
ک رو اعصاب نیستن
ویز ویزم نمیکنن
میشنن بت گوش میدن
פـریـر ...
۲۳ دی ۲۰:۰۹
:)

ولی من هیچوقت با مگسای زمستون ملاقات نداشتم :))

پاسخ :

:)

:))
اسماعیل غنی زاده
۲۳ دی ۲۰:۲۳
این پست خیلی خوب بود نرگس

پاسخ :

مخلصیم
پرتقالِ دیوانه
۲۴ دی ۱۹:۲۴
http://chavoshi-dl.ir/uploads/posts/1467282675_2016-06-30-14-57-08-087.jpg 

چاوشی با یه واو :)))

پستت رو هم خیلی همذات پنداری کردم باش :( مخصوصا تیکه آخرش
لینکش کردم :)

پاسخ :

:)) درستش میکنم

لطف کردی :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان