نیست.من برای زندگی خودم، نیاز به یک موسیقی منحصر به فرد دارم. موسیقی متن زندگی نرگس مثلا. نیست ولی.دلم می خواهد وقتی صبح ها منتظر نیمرو شدن تخم مرغ صبحانه هستم و از فکر کردن به ته دیگ نیمرو دلم غنج می رود، موسیقی متن زندگی خودم را زمزمه کنم. یا وقتی موهای تازه بلند شده ام را روی شانه ی سمت چپم میبافم، دلم میخواهد با موسیقی متن زندگی خودم روی لذت لمس تارهای موهایم تمرکز کنم. بغضم با غمگین شدن موسیقی متن زندگی ام بشکند. مال خودم را هنگام انتظار زمزمه کنم. مال خود خودم.از همان موقع که برای عکس گرفتن از نردبان قرمز مامان بزرگ، برای اینکه بین مان ارتباط احساسی ای برقرار کنم، یان تیرسن خواندم حس کردم به همچین چیزی نیاز دارم. هیچی از موسیقی نمیفهمم و منتظرم نوای مورد علاقه ام خودش را به من نشان دهد. همه جا دنبالش می گردم. زیر دوش، وقتی روی میز ضرب می گیرم، وقتی مدام صداهای مختلف از اعماق گلویم بیرون میدهم به امید آنکه شاید آن ته ها گیر کرده باشد. به دیوار می کوبم شاید پیدا شود. مدام هوم هوم میکند شاید خودش را نشان دهد. به ذهنم فشار می آورم و برایش توضیح می دهم که هرچقدر شنیدن یان تیرسن و موسیقی زندگی امیلی برای من لذت بخش است، زمزمه اش موقعی که دارم زندگی خودم را می کنم احساس ناخوشایندی دارد. انگار که دزدی. یا کودنی که بلد نیست خودش برای زندگی خودش یک موسیقی ای دست و پا کند. می بیند هربار که مداوم پشت سر هم نانای نانا یا لالالا لای لا یا هو هووو هوممم می کنم و بعد به نتیجه ای نمی رسم و با حرص فریاد می زنم، تا چند ساعت گلو درد دارم و باز پنهان است. بین صدای سوت یخچال و خش خش برگ های درخت ها و هیچ جا پیدا نمی شود... .اینکه یک آدم موسیقی متن زندگی اش را نمی شنود و هیچ جا پیدایش نمی کند، نشانه ی بدی ست. نشانه ی خیلی بدی ست. انگار که هیچ دنیایی نداری.