فکر کنم به همینکه کفش های دوستم شبیه کفش های او بود و هربار که برای اذیت کردن، روزهایی که آن یک جفت کفش را می پوشید از عمد جلوی من رژه می رفت و پاهایش را تکان می داد که متوجهم کند، به همینکه من با دیدن این صحنه ها پشت آرنج دست چپم را میگذاشتم روی سرم و پوست لبم را گاز می گرفتم و سعی می کردم اشک های جمع شده از توی چشم هایم سر نخورند روی گونه ام، به همین هاست که با تحقیر می گویند:"عشق بچه دبیرستانی ها".

و واقعیت این است که من به هیچ جام نیست که بقیه چه اظهار نظری می کنند.

 صادقانه حرف می زنم. 

به هیچ جام نیست!