از روی صندلی صدای دریا می آمد

زنگ آخر بود سر کلاس فیزیک. کسل بودم. برگه ای که قرار بود رویش جزوه بنویسم برگرداندم و دلم خواست راجع به پیرمردی بنویسم که چند سال پیش ایده اش به سرم زده بود. ایده ها بعد از بی توجهی می پوسند. آدم هایی که منتظر بودند شخصیت شوند توی ذهنت می میرند و بوی تعفنشان کل ذهنت را پر می کند. مجبوری برای فرار از خودت به هرچیز مزخرف و وقت تلف کنی که موجود است پناه ببری. از کلاس تجربی متنفرم. از اینکه بین بیست و چند نفر احساس تنهایی کنم. برای همین پیرمرد با هر کلمه ای که روی کاغذ می نوشتم روی صندلی رو به رویی پررنگ تر می شد. آنقدر که واقعی شد. آنجا بود. پشت به همه رو به روی من. نوشتم مثل دریای آرامی که انگار هرگز طوفان ندیده روی صندلی نشسته بود. واقعا هم همین طور بود. شخصیت های توی ذهنم را دوست دارم. تا حالا پیرمردی که بلد باشد تا آن اندازه آرام و زیبا روی صندلی بنشیند ندیده بودم. او دریای آرامی بود در غروب یک روز بهاری. آرام و خوش رنگ. مائده و فاطمه هر از چندگاهی سرک می کشیدند و به کاغذ نگاه می کردند. پیرمرد رو به رویم نشسته بود ولی آن ها به کاغذ نگاه می کردند. علایق مشترک زیاد داریم. با این وجود خیلی متفاوت تر از من زندگی می کنند. بعد از چند ثانیه با حرص و رقابت خاصی بر می گشتند تا به تست های فیزیک برسند. حداقل در آن لحظه خیلی متفاوت تر از من بودند. پیرمرد را که نگاه می کردم دلم غنج می رفت. کت به تنش زار می زد. کت قهوه ای سوخته اش که انگار تازه گرد و غبار را از رویش تکان داده بود. بوی خاصی می داد. از این لباس هایی که دوست داری هی دماغت گنده تر شود تا بتوانی بهتر و بیشتر بو بکشی. ترکیب کت گشاد و کلاه شاپویی اش بیشتر او را شبیه دریا می کرد. دریای آرامی که انگار هرگز طوفان به خود ندیده بود. وقتی داشتم داستانش را می نوشتم بهش گفتم:" دهنم داره سرویس میشه توی کلاس تجربی ها. توی فیزیک. توی هرچیزی که دوست ندارم". فقط گفت هوم. کافی هم بود.  گفتم:" دانشگاه وضع بدتر میشه. اینجا بده اونجا بدتر میشه. میخوام پیش کسایی باشم که کاملا متفاوت از منن درحالی که جاهایی هست که بشه با آدم هایی هم کلاس بود که به جای با حرص به تست های فیزیک رسیدن، بشینن باهات یک فیلم تحلیل کنن یا مثلا با حرص به ادبیات جهان گوش بدن یا...". طوری نگاهم نمی کرد که یعنی درکم می کند. یا اینکه نصیحتی در چشم هایش نبود. فقط دوستم داشت. نگاهش همین بود. نگاه دوست داشتن بود فقط. گفتم: " ما می تونستیم اون موقع به جای معلم های خوب ریاضی استان راجع به چیزای باحال تر حرف بزنیم. متنفرم از حرف هایی که راجع به معلم زیست گرگان می زنن. دلم میخواد بالا بیارم". سایه ی کلاه افتاده بود روی صورتش. سرش را تکان می داد. مائده سرش را از مرز مجازی ای که بین صندلی هایمان بود رد کرده بود و وارد حریم من شده بود. داشت به خطوطی که تند تند روی کاغذ می نوشتم نگاه می کرد و می گفت:" چی نوشتی؟ میشه بخونم؟" زنگ خورده بود. معلم از کلاس رفته بود بیرون. به پیرمرد گفتم:" چندسال دیگه. ادامه داره. من سرویس میشم. بین آدم هایی که با من متفاوت هستن و از زندگی چیزی میخوان که من نمیخوام ولی در نهایت منم به همون چیز می رسم." فاطمه ایستاده بود رو به رویم و هی تکان تکان می خورد. نمی گذاشت پیرمرد را خوب ببینم. می گفت دلش می خواهد داستان را بفهمد. جلوی پیرمرد را گرفته بود. گفتم:" می فهمی؟ گه بزنن به این زندگی." فاطمه می گفت می خواهد بفهمد چی نوشتم. برایش توضیح دادم که ماجرا راجع به پیرمردی ست که قرار است به قتلی اعتراف کند. بعد از دو ساعت حرف زدن با بازجو پیرمرد را می اندازند بازداشتگاه. چون گمان می کردند به خاطر اینکه آمده تا به کشتن یک گربه اعتراف کند، اداره ی پلیس را سر کار گذاشته. فاطمه گفت آهان. بعد رفت کنار. پیرمرد دیگر روی صندلی نبود. از صندلی صدای دریا می آمد.
آقا... میشه من هنر بخونم؟

http://s9.picofile.com/file/8284726976/IMG_0486.JPG
۵
درنگ خاموش
۱۴ بهمن ۰۳:۰۸
واقعا کاش هنر بخوانی و کاش بیشتر بنویسی!
درجه یک بود!

پاسخ :

بیشتر می نویسم از این ب بعد
ماعده
۱۴ بهمن ۱۲:۵۵
نمیدونستم وارد حریمت شدم ! 
خعلی هم عالی  باید بیشتر بنویسی باید هنر بخونی باییییید

پاسخ :

منظورم این نبود ک چیز بدیه. ما هر دومون وارد میشیم و کی از تو بهتر . وارد شو همش ب حریمم دوست
نمیتونم...
Fa E||a
۱۴ بهمن ۱۳:۳۲
اگر میخوای هرچی بخونی از الان تصمیمشو بگیر...
مثل من بعد از ۸ سال پشیبمون نشی ازینکه چرا هنر نخوندی و دیگه اونقدرام فرصت نداشته باشی برای شروع از اول..
حتی اگرم الان نمیخوای بخونی جوری برنامه ریزی کن که مثلا بعد از فارغ‌التحصیلی از این رشته، سریع بری سراغ اون و وقتت تلف نشه

پاسخ :

اقا حتما فکرشو کرده...
پژی
۱۴ بهمن ۱۴:۱۱
واییییییییییی آقا من الان عذاب وجدان گرفتم. چرا گوه زدم تو تفکراتت؟؟؟ چرا واقعا؟؟
من واقعا عذرخواهی میکنم
میدونی از اون جایی که عاشق نوشته هاتم نمیتونستم کنجکاوی مو پنهان کنم. 
اخه خیلی خوب مینویسی لعنتییییییی

پاسخ :

این چ حرفی میزنی. اتفاقا منتظر بودم زودتر زنگ بخوره حرف بزنیم بأهم . ب جون خودم
تو رفیقی رفیق رفیق:**
من هم یه زمانی همین طور
۰۳ فروردين ۲۱:۴۰
فقط کافیه شجاعت ارزوهات رو داشته باشی من یه زمانی تموم این تجربیات تلخ رو از نزدیک ملاقات کردم خیلی خوب می فهممت

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان