سالوادور دالی یک دیوانه است. به او می گفتند منتظاهر نما. با آن سیبیل های مسخره. کارهای بامزه ای که بیش از اندازه شده بود و حوصله ی همه را سر می برد. اوج ماجرا وقتی بود که برای شرکت در نمایشگاه بین‌المللی سورئالیسم لندن، لباس غواصی پوشیده بود! انجام همه ی این کار ها برای او تنها یک خاصیت داشت: بیشتر دیده شدن . یا معروف ترین نقاش سورئالیسم شدن.

البته که بی انصافی ست همه ی معروفیت او را پای این بگذاریم که او هنر خوبی در جلب توجه داشته! سالوادور دالی از نقاشان سورئالیسم بود که برای کشیدن نقاشی هایش، به رویا و آنچه که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده بود پناه می برد. در خیالات او خیلی از واقعیت ها اهمیت خود را از دست می دادند و شبیه چیزی متفاوت تر نسبت به خودشان می شدند. انگار که دالی حقیقت دیگری یا حقیقت متفاوت تری از یک حقیقت آشنا می ساخت. یعنی همان چیزی که اسمش را می گذارند" سورئال".

نزدیک ترین نقاشی به تعریف ما نقاشی" تداوم حافظه" است. معروف ترین اثر او که همسر دالی بعد از دیدنش گفت:" این نقاشی را هیچ کس فراموش نمی کند." نقاشی های سورئالیسم شاید مخلوطی باشند از فضای ذهنی نقاش و همینطور مفاهیم و احساساتی که می تواند برای همه قابل درک باشد. قسمت هایی را می شود فهمید و قسمت هایی که خارج از دنیا ذهنی صاحب اثر هیچ گونه تعریفی برای آن وجود ندارد را نه. می شود تعبیر های متفاوتی از یک نقاشی کرد ولی در نهایت یک سری چیزهای کلیدی در تمام این تعبیر ها مشترک است. مثل بی ارزش شدن یا هر تاثیر منفی دیگری روی مفهوم زمان توسط نقاشی تداوم حافظه. در این نقاشی ساعت ها ذوب شده نشان داده شده اند. کش آمده. من را یاد ظهر های کسل کننده ی تابستان می اندازند که فکر می کنم زمان ثابت مانده و قرار نیست هیچ چیز تغییر کند. فضایی که ساعت ها در آن قرار دارند می تواند استعاره از هرچیز با ربط یا بی ربطی باشد که به ذهن خطور می کند. خود دالی درباره ی این نقاشی از نسبی بودن زمان و درک غلط ما از این مفهوم می گوید. او با ایجاد این فضا آدم را نسبت به اساسی ترین مفاهیم زندگی اش دقیق تر می کند. 

در مکتب سورئال، عقل در ایجاد هنر کاملا ناکارآمد است. یعنی برای خلق هنر همه چیز از ضمیر ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. حتی بعضی هنرمندان این مکتب برای از کار انداختن عقلشان هنگام خلق اثر هنری مواد مخدر مصرف می کردند. یک دنیای درون ذهنی که واقعیت و خیال را با هم در می آمیزد. گاهی وقت ها هم به واقعیت یک طور خیالی نگاه می کند. نمونه اش نقاشی فیل ها.من عاشق این نقاشی هستم. برای اولین بار که چشمم به آن افتاد صدای هر سه فیل را در سرم شنیدم. جدی و راستکی. کشیدن شیپور به جای سر فیل ها بهترین نمونه برای ترسیم یک واقعیت رویایی ست. ظرافتی که برای کشیدن شیپور به کار رفته. قسمت هایی از آن که شبیه پیچ خوردگی های مغز شده.از درون نقاشی صدای فیل می آید. به جان خودم!

به وقتی که سالوادور دالی داشته نقاشی می کشیده فکر می کنم حسودی ام می شود. من غوطه ور شدن در رویا و کنار گذاشتن عقل و معلق قرار دادن اراده هنگام خلق اثر را با تمام وجودم درک می کنم. با اینکه در ترسیم اشکال ذهنی ام هیچ استعدادی ندارم. وقتی به این نقاشی رسیدم،به این آدمک که کمد ها از بدنش در آمده اند و خالی اند، بیشتر حسودی ام شد. گمان می کنم موقع کشیدن این نقاشی حسابی لذت برده. گوشه ای از نقاشی دنیای واقعی قرار دارد و بعد آدمک دست هایش را دراز کرده و شبیه آدم های دنیا واقعی آن گوشه ی نقاشی نیست. کمد های بیرون کشیده و خالی اش آدم را یاد پوچی می اندازد. اگر هر آدم غمگین و خالی ای شبیه احساسات بد رسوب کرده ی درونش می شد، شاید اینطور او را نقاشی می کردند.

سالوادور دالی در بچگی یک خفاش گاز زده و او را از وسط دو نیم کرده. به خاطر جریانات سیاسی، آندره برتون که از پایه گذاران مکتب سورئالیسم بود او را از این مکتب خارج کرد. سالوادور دالی علاوه بر نقاشی، فیلم نامه نویسی و مجسمه سازی و طراحی هم انجام میداده. زندگی او پر از حاشیه و ماجرا بود و حسابی خبر ساز. در نهایت در سن 84 سالگی به خاطر عارضه ی قلبی از دنیا رفت.

پینوشت1: بقیه نقاشی ها رو هم ببینید. دیدن نقاشی هاش لذت بخشه.

پینوشت2: نصف کلمات "نقاشی" این متن اول "عکاسی" بودن و بعد پاک شدن و تبدیل شدن به "نقاشی"! بس که این مدت راجع به عکاسی حرف زدم فقط.