در مکتب اکسپرسونیسم قرار بر این است که ذات هر چیز نشان داده شود. مثالش در سینما و تئاتر، بازیگر هایی هستند که خود "وحشت" را بازی می کنند نه انسان وحشت زده را. بازی های اغراق آمیز، وقتی چشم هایشان را از ترس درشت می کنند و با دهانی باز به گلو چنگ می زنند. مثالش در نقاشی، سوژه ی معروفِ نقاشیِ جیغِ ادوارد مونک ست.

آنچه در این نقاشی دیده می شود خود ترس است. جنسیت آدمی که دست هایش را روی گوش هایش گذاشته معلوم نیست. خطوط بدن او شبیه به خطوط یک انسان واقعی نیست. مثل آنکه شبیه روح شده باشد. همه ی این ها کمک می کنند که او، خودِ خودِ احساس ترس باشد.

نقاشی هایی هستند که در نگاه اول تمام چیزهایی که باید دستگیرت شوند را به تو ارائه نمی کنند. باید چشم های کنجکاوت مدام دنبال جزئیات نقاشی باشد تا در نهایت متوجه اصل ماجرا شوی. در نقاشی های مونک موضوع طور دیگری ست. با چند ثانیه همه چیز دستگیرت می شود و همه ی درگیری ها و کنجکاوی ها در جایی بیرون از تابلو اتفاق می افتد. جایی در گوشه ی ذهن آدم. جیغ نیاز ندارد که چشم های تو از تک تک قسمت های تابلو عبور کنند. او را در چند ثانیه نگاه می کنی و نمیفهمی چرا تپش قلب گرفتی. جایی بیرون از تو لشکری، از ترس و اضطراب و آشفتگی وجود دارد که با دیدن نقاشی به قلبت هجوم می آورند.

آسمان قرمز است و بقیه ی اجزای نقاشی انگار از سوژه جدا شده اند. آن آدم وحشت زده از تمام آن چیزهایی که پشت سرش است جدا شده و جلو آمده و دارد به آنچه که در سمت چپ ما اتفاق می افتد نگاه می کند و فریاد می زدند. رنگ ها خوب ترکیب نشده اند و آشفته اند. همه چیز مهیا ست تا ببیننده آشوب را احساس کند. درک کند. با تمام وجود.

از ویژگی های دیگر نقاشی های مونک این است که حالت کلی یک شی یا یک منظره و رنگ معرف آن، برای ترسیمش کافی ست و درگیر جزئیات نمی شود و سعی ندارد چیزی را درست مثل خودش نقاشی کند. همه چیز طوری نقاشی می شود که ماهیتش را در ذهن تداعی کند. نقاشی مردی که درمانده به درخت تکیه داده و زنی که صورت ندارد اما چهره اش را برگردانده و موهایش به طرز غمگین کننده ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده فقط خبر از یک ماجرای تلخ می دهد: جدایی. با فضای و رنگ های تیره. لعنتی همین قدر کافی ست برای آنکه تو به اندازه ی کافی غمگین شوی.

مرگ در مریضخانه را از تمام نقاشی های دیگر بیشتر دوست دارم. مونک جایی گفته که ما باید آدم های حقیقی را نقاشی کنیم. آدم های واقعی که می خندند و غمگین هستند و پریشان اند. به گمانم مرگ در مریضخانه اثری ست که می شود گفت مونک به حرف هایش عمل می کند. فضای نقاشی برای من خیلی آشناست. انگار که قبلا در آن بوده ام. آدم هایش را می شناسم. همه چیز عین واقعیت است. کاملا طبیعی. آدم هایی که از غم به تنهایی چند قدمی پناه برده اند و احتمالا هر کدام به این فکر می کنند که واقعی ترین حقیقت تلخ را چطور می شود تحمل کرد و تاب آورد. نا امیدی و حس آنکه:" خب.. همه چیز تمام شد". من قبلا جایی درون این تابلو بوده ام. چقدر با دختری که روی صندلی نشسته همزاد پنداری می کنم.

مونک در خانواده ی مذهبی ای بزرگ شد. پدر او یک مذهبی سفت و سخت بود. طوری که مونک می گوید:" همیشه بیم عقوبت جهنم بالای سرم آویزان بوده است" . آنچه که در تابلو های مونک منعکس می شود قطعا نشان از درونیات آشفته ی او دارد. او همیشه ترس از جنون داشت و در نهایت هم در آسایشگاه روانی بستری شد. به گمانم چیزی که باعث می شد آثارش برای همه قابل درک و دوست داشتنی باشد، توجه او به احساسات و مفاهیم واقعی و مشترکی بود که با سادگی و در عین حال زیبایی تمام آن ها را منتقل می کرد. هم می توانی از نقاشی لذت ببری هم می توانی بدون آنکه خودت را مجبور کنی حس و مفهوم را دریافت کنی.