دیوارِ منحصر به فردِ ساختمانِ کنارِ کنارِ کنارِ ما

ساختمان کم طبقه ای ست. انگار با هیچ ساختمانی سر رسیدن به آسمان رقابت ندارد. حسرت نمی خورد. آرامش دارد. کنارِ کنارِ کنارِخانه ی ماست. یعنی قبل از کنارِ ما بودن کنارِ دو خانه ی ویلایی دیگر است و به اندازه ی دو خانه ی ویلایی برای کنارِ ما بودن، از ما فاصله دارد. سمت چپ ماست و درست رو به روی غروب. دیوار منحصر به فردی دارد. دیوار غربی ساختمان که رو به روی پنجره ی من است و وقتی خورشید، نزدیک ساعت های چهار بعداظهر می رود سمت چپ آسمان، انگار دیوار منحصر به فرد، تمام غروب های دنیا را منعکس می کند وسط اتاق من. تمامش را. 

اول باید پنجره را باز کنی. قانون اش این طور است که باید با سرعت هولش بدهی تا کنار برود. مهم نیست که حالت خوب نیست یا دستت توان ندارد یا هرچیز دیگری، این مراسم باید با این نوع پنجره باز کردن شروع شود. نور منعکس شده که زد به صورتت، مست که شدی، می توانی چند قدم به عقب برداری و دست هایت را بازِ باز کنی به نشانه ی بغل. بعد می توانی نور را بو بکشی. بغلش کنی. چشم هایت را باز و بسته کنی و از لذت هی لبخند بزنی. لبخندت شل شود. باز قوت بگیرد. باز نصفه شود. باز از دفعه ی قبل که کامل بود کامل تر شود. این مراسم استقبال است.

چهار زانو می نشینم رو به روی پنجره. غروب منعکس شده و دیوار منحصر به فرد، با دوتا آنتن و چند شاخه ی خالی از برگ، می شود منظره ی رو به رویی. ویژگی دیوار منحصر به فردِ ساختمانِ کنارِ کنارِ کنارِ خانه ی ما در این است که وقتی مدت زیادی به آن نگاه میکنی، آنقدر نور وارد چشمت می شود که دیگر متوجه هیچ چیز در تاریکی نمی شوی. مثلا همین امروز وقتی شبنم نگاهم را از روی دیوار گرفت تا به حرف هایش با نگاه گوش کنم، او را نمی دیدم. تمام صورتش محو شده بود و هر از چندگاهی فقط گوشه های چشمش یا بینی یا لب هایش در هاله ای تیره دیده می شد. وقتی مدت زیادی تمام غروب را فرو می کنم توی چشم هایم دیگر هیچ چیز را در جای کم نور نمی بینم. 

ویژگی دیگر دیوار منحصر به فرد در این است که می گذارد روی موضوعی که دوست دارم درباره ش فکر کنم، تمرکز داشته باشم و به اینکه اگر ناخن بلند کردن جرم بود چرا ناظم ابتدایی ما ناخن هایش همیشه بلند بود فکر نکنم یا اینکه چرا از سال اول دبیرستان به بعد چهارشنبه ها به ما سالاد الویه ندادند یا چقدر از پرویز پرستویی متنفرم! و چقدر احساس تنفر چیز ناخوشانیدی ست پس بیخیال تنفر. ها. وقتی به دیوار نگاه می کنم تمام نفرت ها از یادم می روند و دلم می خواهد به جای متنفر بودن از این و آن فقط روی خودم تمرکز کنم. روی بدی ها و خوبی های خودم.

رو به روی دیوار که می نشینم تنها وقتی ست که از دست خودم فرار نمی کنم. از خودم خجالت نمی کشم. تنها تر از همیشه و بیشتر از همیشه با خودم هستم بدون هیچ چیز مزاحم دیگری. 

ماجرای دیوار منحصر به فرد این طور تمام می شود که آفتاب آرام آرام زیر ساختمان ها فرو می رود و غروب ضعیف و ضعیف تر می شود و از روی دیوار بالا می رود. تا وقتی که به پشت بام می رسد و بعد محو می شود. ممکن است نسیمی هم بیاید و شاخه های بی برگ درخت ها را در هوای خاکستری بدون غروب تکان بدهد. چراغ آنتن ها در تاریکی بیشتر آبی می شوند انگار. مراسم بدرقه خیلی سخت است. می ایستی کنار پنجره و به ساختمان نگاه می کنی. به قدر کافی. بعد فقط باید پنجره را ببندی. این بار آرام. خیلی خیلی آرام. تا وقتی که به آخرش برسد و آرام صدای غم انگیزش را بشنوی:" تق".

۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان