واس خاطر اسفندماه

قضیه ی عشق در اواسط اسفند ماه، قضیه ی پسری که دوست نداره باشه. عشق در وسط اسفندماه دقیقا همون دختری که به چیزش هم نیست که پسر دوست نداره باشه. برای همین کل صبح و نیمه ای از بعداظهر رو با اون، همه ی خیابون ها و کوچه های مخفی شهر و کشف کرده. همه که نه. همون ها که کافی بودن برای اینکه کشف بشن. احتمالا روی یکی از صندلی های پارک مرکزی شهر هم یک لیوان ذرت مکزیکی از پسر خواسته. ذرت مکزیکی خواستن مسئله مهمی. اینکه دلت بخواد یک نفر برات یک لیوان ذرت مکزیکی بخره و بعد همه ی مدتی که داری میخوری بهت نگاه کنه. احتمالا به خاطر داغی ذرت مکزیکی هم مدام مجبور بوده آب دماغشو بکشه بالا.عشق وسط اسفندماه شبیه همه ی درخت های چنار بلند بی برگه که آسمون پشتشون تکلیفش روشن نیست آبی باشه یا خاکستری. هوای اواسط اسفندماه هوای خنکیه. سرد، بهاری ، زمستونی و پاییزی و مرطوب و خشک و گرم نیست. خنکه. خنک خاکستری. شبیه وقتی که از کسی دلگیر باشی اما بغلش کنی و پاهاش و دور کمرت حلقه کنی و تا وقتی خودش نخواسته از بغلت نیاریش بیرون. منظورم همون دخترِ است. دختر به چیزش هم نیست برای همین کیف میکنه. طعم ذرت مکزیکی توی دهنش ماسیده و با دلخوری قاطی شده. تا هروقت هم که دلش بخواد میتونه تو حالتی باشه که پاهاش دور کمر کسی حلقه شده . وقتی کسی و دوست داری دیگه چه اهمیتی داره که اون دلش می خواد باشه یا نه. میخوام بگم وقتی اونا توی خونه هستن ساعت سه بعداظهر. آفتاب از پنجره میاد تا روی کاناپه. یه جورایی میخزه تا روی دختر. شبیه مار. تا روی موهای مشکی پخش شده ی دختری که روی کاناپه دراز کشیده. تا روی زانوهاش. تا روی چشم های بسته و خسته. اصل اصل اصل قضیه ی عشق وسط اسفندماه همین لحظه است که دختره روی کاناپه خوابیده و پاهاش رو انداخته روی هم. خطوط یکی از پاهاش و پای دیگه ای قطع میکنه و خودش خط جدیدی و امتداد میده.  پسر روی مبل رو به رویی نشسته باشه . پسر قضیه ی عشق وسط اسفندماه بلده چطور از یک زن لذت ببره. برای همین روی مبل رو به روی کاناپه ای که دختر از فرط خستگی روش خوابش برده می شینه. سیگار روشن میکنه و تماشا میکنه. نمیخوام نگاه کردنشو به هیچ نگاه کردنی تو دنیا تشبیه کنم چون خودش یک نگاه کردن خاص. نگاه دلخورانه به تماشایی ترین دختر دنیا. خودش یک نوع نگاه منحصر به فردی. تماشا تا وقتی که نور روی تن دختر تبدیل به سایه بشه ادامه داره. دلخوری و دوست داشتن و سیگار قفسه ی سینه رو تنگ میکنه. جاسیگاری پر میشه. آسمون اواسط اسفندماه،،آسمون اصیله. بعد از تموم شدن خورشید، خاسکتری و بنفش پررنگ و در نهایت سیاه میشه. میخوام بگم قضیه ی عشق در اواسط بعداظهر قضیه ی همون پسری که کاپشنشو از روی صندلی آشپزخونه بر میداره و یه بار دیگه به دختر نگاه میکنه و از در خونه میره بیرون. دلخوری شم بو داره. واسه همین کل خونه رو یه بویی که شبیه بوی سیگار ولی خود خود بوی سیگار نسیت پر میکنه.
۵
ماعده
۱۱ اسفند ۰۹:۰۲
این میتونه یه فیلم کوتاه صامت بشه

پاسخ :

واقعنی؟:"*
ابراهیم ابریشمی
۱۱ اسفند ۱۷:۳۱
اگر از من بپرسند با کلمات چگونه میتوان یک اسفند را نقاشی کرد یا چگونه با کلمات می توان میزانسن یک اسفندی را روی کاغذ چید؛ باید یادم باشد که این پست را معرفی کنم ;)
فقط چون بی نقد روز آدم شب نمی شود، این را هم بگویم که کاش با کلماتت مخ کاراکترهایت را سوراخ میکردی و قدری از محتویات شان را هم قاطی رنگ بندی آبی-خاکستری-بنفشی اسفندیت میکردی. متن رنگ بندی و حال و هوای اسفندی میدهد، اما هنوز یک اسفند منهای آدم ها، اسفند کره ی زمینی که خالی از سکنه شده، شاید حال و هوای یک اسفند بعد از روز رستاخیز. هر چه آسمان و خیابان اسفند سفید و خاکستری و آبی ست، آدم های اسفندی برافروخته و فروزانند، نارنجی و گاهی حتا سرخ. رنگ هایی که هنوز توی متنت ندویدند.

راستی اینم بگم، اگر اسفندی در کار نبود، اون یازده ماه دیگه به لعنت سگ هم نمی ارزیدند، این را کسی میگوید که خودش اسفندی نیست :)
خلاصه دست از سر قلم برندار!

پاسخ :

وقتی اینو نوشتم قبلش همه شو خیال کرده بودم. شرایطی که توش هستم و علایقی که در این روزها دارم و تخیل می کنم و حاصله ش میشه این. میخوام بگم کلمات و بدون فکر می نویسم. انگار از قبل طرحش ریخته شده باشه و بریزیشون رو بوم فقط. واس خاطر همین اصن وقتی هم نمیذارم. خیلی وقته وقت درست و حسابی ای برای نوشتن نذاشتم. ولی اگر همین متن های این مدلی باز هم ارزش نقد دارن خیلی خوشحالم. جدی. امیدوارم میکنه. واقعا همچین فضایی رو تو ذهن مخاطب ایجاد میکنه چون من همه ی ذهنیات خودم رو ننوشتم. خیلی ها رو هم سانسور کردم: دی
دستتون درد نکنه مثل همیشه:)
مادام کاف
۱۱ اسفند ۲۱:۳۰
من دوست دارم.مث همین اسفند عاشقانه:*)

پاسخ :

آخ ک چقد دلم میخواد بماچمت:*
ابراهیم ابریشمی
۱۲ اسفند ۰۱:۵۴
خواهش میشه؛ امیدوار که حتمن باش. نوشتن اتفاقا اگر بناست که جایی رخ بده، درست حوالی شلوغ ترین و کم جا ترین روزهاست، و نه روزهای خلوتی که یک «خود نویسنده پندار» براش نوشتن، آن را برگزیده. سعی کن به قول کافکا، از هر فرصتی برای شکار کردن کلماتی که روی هوا جلوی چشمت رژه می روند استفاده کنی..

پاسخ :

هان
یادم میمونه:)
احسان
۱۳ اسفند ۱۴:۲۴
در کمال ناباوری،ب نظرم خوب بود.

پاسخ :

ناباوری چرا:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان