شبنم

شلوار شیش جیب می پوشد با پیراهن بنفشی که آستین هایش تا کف دست ها را می پوشاند. خوابیدم روی تخت. بعد دست انداختم دور کمرش. دست انداخت پشت کتف های من. یکی از پاهایش هم افتاد روی پاهای من. نمی دانم دقیقا کدام استخوانش داشت پاهایم را عذاب می داد. فقط می دانستم اگر پایش را بردارد اوضاع درست می شود برای همین گفتم:" پاتو یکم ورداتر". موهایش بوی شامپویِ حمام دیروزی را می داد. چتری هایش نامرتب بود. وقت هایی که با من است، موقع رقصیدن ها و موقع غذا درست کردن ها و موقع ناهار خوردن ها و تماشای تلویزیون، اغلب، چتری هایش نامرتب است. 

کنارش خوابیده بودم روی تخت خواب و چتری هایش نامرتب بود. او هیچ وقت به غریبه ها اجازه نمی دهد چتری هایش را نامرتب ببینند. یک بار وقتی نشسته بودیم روی صندلی های عقب ماشین بابا و سرش را تکیه داده بود به پنجره، گفتم تو زیبایی های لحظه ای داری. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی مثلا آدم سرش را بر می گرداند و می بیند کسی که کنارش روی صندلی ماشین نشسته چقدر زیباست. یا وقتی موقع غذا خوردن بعد از گذاشتن لقمه یکهویی برمیگردی سمت تلویزیون. نیم رخ ت زیباست. یا حتی وقتایی که یکهویی از توی دستشویی بیرون می آیی. زیبایی های لحظه ای داری. بعضی از ثانیه ها، در یک ثانیه، زیبا ترین دختر در کل کهکشان راه شیری هستی. 

کنارم بود روی تخت و آن تک ثانیه اتفاق افتاده بود و قشنگ ترین دختر در کل کهکشان راه شیری شده بود. چشم های درشت خون افتاده اش را چند بار باز و بسته کرد و بی مقدمه شروع کرد به خندیدن. با تعجب نگاهش کردم که به چی می خندی؟ استارت می زد و خاموش می شد و باز استارت می زد. گمان می کردم به خاطر رفتار های غیر عادی بعداظهری ام بوده و حتما متوجه شده. خیلی نزدیک بودیم. بغل نزدیک ترین فاصله بین آدم هاست. وقتی می خندید دندان های سفیدش، لب ها و لثه های قرمزش ترکیب عجیبی به وجود می آوردند. وقتی خنده اش قطع می شد لب ها جمع و جور تر می شدند اما همینکه استارت می زد دوباره خیره می شدم. دیدن خنده اش دقیقا حس دیدن شفق قطبی را دارد.

اعصابم ریخت بهم. گفتم برای چی می خندی؟ نخند. بیشتر می خندید. توی سیاهی چشم من نگاه می کرد و می خندید. دستم را بردم سمت شکمش که نخند. بعد قلقلک دادم. خنده ی نامفهومش با خنده ی قلقلک قاطی شد. قشنگ بود. خنده ی نامفهوم قدیمی اش را حفظ می کرد و سعی می کرد من را از قلقلک دادن منع کند و در عین حال یک خنده ی گرگی مانند از لب های غنچه شده اش بیرون می آورد. هوهوهو هی هی هی . دستم را که برداشتم از روی شکمش خنده ی نامفهومش قطع نشد. داشت به من برمی خورد.

دستم را بردم زیر پیراهنش و کمرش را قلقلک دادم. گفتم به چی می خندی؟ ترسیده بودم قضیه ی بعداظهر را فهمیده باشد. یکهویی ساکت شد. سه بار گفت:" دستت سرده دستت سرده دستت سرده". دستم را گذاشتم روی پیراهن و دوباره حلقه کردم دور کمرش. دستش را آورد بالای صورتم.روی ابرو ها. بعد زیر لب برایشان برنامه ریخت. که مثلا اگر از این ور برداری و چندتای اینجا هم از ریشه بکشی بیرون خوب است. زیر لبی. انگار برای خودش حرف می زد. بعد لب هایم را بوسید. قدر یک ثانیه. چند بار. بعد گفتم چرا می خندیدی؟ گونه ام را بوسید. انگار توی مریخ بود. نمی شنید. برای خودش داشت مرا می بوسید. محبت خالصی بود. یک لحظه احساس کردم بینمان شیشه است و بوسه هایش به صورت من نمی رسند و روی شیشه می مانند و همان جا لک می اندازند. آدم هایی که فقط برای خودشان دیگران را می بوسند بوسه های شیشه ای دارند. نیازمند عکس العمل یا واکنش محبت آمیز از طرف مقابل نیستند. به گمانم محبت خالص همین است.

ترسیده بودم از رفتار های غیر عادی بعداظهری ام با مزخرف ترین جنبه ی شخصیتی من آشنا شده باشد. این خنده های نامفهوم فقط مخصوص وقت هایی ست که از کسی چیز جدیدی کشف می کرد. فهمیده بود. پیشانی اش را گذاشت روی لب هایم و گفت ببوس. چتری های نامرتبش را زدم بالا. بوس محکم اسمش می شود ماچ. گفتم چرا هی خندیدی خندیدی خندیدی. گفت:" اوخ اوخ پاشو پاشو. باید برم دستشویی!".

۱
ابراهیم ابریشمی
۱۰ اسفند ۱۲:۰۹
خوشحالم که می بینم مجدد دست به قلم شدی. پیشتر آمدنت رو نمیشه ندیده گرفت. دشوارترین بخش نوشتن و شاید مهم ترینش، باز کردن جایی ست برای بدن. بدن نه به روایت اطبا و آنچه که همه درباره اش میدانند، بدن درست به روایت زندگی، همانطور که در عالم حیات حس میکند، کار میکند، کوفته و خرفت می شود، برافروخته و سرد می شود و ... . دور نیست اگر بگوییم کلید سبک داشتن، بدست آوردن همین روایت زنده از تن است، تن خود و دیگری و سهم مهم شان در ماجراجویی هامان.
تنی که در نوشتار و سبک زنده نشده باشد، جان نگرفته باشد و به جان دیگران نیوفتاده باشد، ماجرایی هم نخواهد آفرید و بی ماجرا، خبری از قصه در میان نخواهد بود.
سعی کن بیشتر و بیشتر پیدایش کنی تا بهتر و بهتر بنویسی اش، تا از خواندنت بشود بیشتر و بیشتر لذت برد.

پاسخ :

چشم. مرسی از شما:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان