پیش بردن تمام و کمال سرگذشت شخصیت ها و داستان هایشان، در کنار حادثه ای که در لحظه اتفاق می افتد، کاری ست که موراکامی درباره ی داستان هایش انجام می دهد. گذشته حتی لازمه ی پیش بردن داستان زمان حال است. پیوستگی دارند و نمی توانی آن ها را به عنوان داستان اصلی و فرعی از هم جدا کنی. در مجموعه ی بعد از زلزله فقط دو داستان "بشقاب پرنده در کوشیرو" و "ابر قورباغه توکیو را نجات می دهد" تا حد بیشتری به داستان زمان حال می پردازد تا گذشته و به این ساختار خیلی وفادار نمی ماند. اگر بشود اسمش را بگذاریم ساختار! که علاوه بر شیوه ای برای پیش بردن داستان می تواند تا حد زیادی به شخصیت پردازی داستان ها هم کمک کند. شخصیت پردازی در داستان های موراکامی در همان لحظات اول اتفاق نمی افتد و با شرح گذشته آن ها آرام آرام، مثل رنگ کردن تصویر سفید یک انسان، شخصیت هایش را پررنگ تر می کند. به علاوه توضیح درباره ی گذشته ی آن ها کمک می کند که رفتار های حال حاضر کاملا منطقی به نظر برسند.

راوی تمام داستان های او دانای کل است. کسی از بیرون ماجرا را توضیح می دهد ولی نمی توان گفت که فقط به شرح آنچه اتفاق افتاده است می پردازد. در واقع او تا آن اندازه به شخصیت اصلی نزدیک می شود که در طول داستان احساسات و اندیشه های مختلف شخصیت اصلی داستان، و حتی سوال هایی که در ذهن آن ایجاد می شود را بیان می کند اما از شخصیت های فرعی دور می ماند و تنها به گزارش رفتار ها و واکنش آن ها می پردازد. برای همین خیلی از دلایل رفتار های شخصیت های فرعی برای خواننده گنگ می ماند. موراکامی احتمالا ترجیح داده مخاطب تنها روی یک شخصیت به طور کامل تمرکز داشته باشد و با او در کل ماجرا همراه شود. 

بعد از زلزله، شش داستان کوتاه است مربوط به زلزله ی کوبه ی ژاپن در سال 1995. برخلاف انتظار حتی یک داستان هم درباره ی اصل ماجرای کوبه و آدم هایی که گرفتار زلزله شده اند وجود ندارد. تمام داستان دور از زلزله اتفاق می افتد. در تمام آن ها فقط رد پای کم رنگی از این فاجعه وجود دارد که گاهی دلیل کوچک یک سری رفتار هاست و گاهی هم تاثیری ندارد. و حرف زدن درباره اش به اندازه ی خوردن قهوه ی صبحانه خنثی ست.

کشش داستان های موراکامی علاوه بر انتخاب قصه های خوب و شخصیت های خوب، بحث روان شناسی خیلی از قصه هاست. پیچیدگی ایجاد شده و تاثیر در روان شخصیت ها به گمانم آدم را وارد دنیای شگفت انگیز خیلی از داستان های او می کند. علاوه بر روان شناسی کمی هم فلسفه در بعضی از داستان های او پیدا می شود. او فضا را می سازد. تمام عناصر فضا را برای تشکیل مفهوم در ذهن به کار می گیرد. اما مفهوم از داستان بیرون نمی زند و داستان را قربانی مفهوم نمی کند.

ماجرای "بشقاب پرنده در کوشیرو" را نگاه کنیم. درباره ی مردی ست که زنش او را ترک کرد. با این یادداشت که:" زندگی با تو مثل زندگی با یک توده ی هواست". در لحظه چیزی مثل مفهوم "خالی" در ذهن نقش می بندد. بعد از آن مرد قرار است جعبه ای به خواهر دوستش در شهر دیگری برساند، جعبه ای که خالی و کم وزن است. جعبه را می شناسیم. درون خالی و کم وزنی اش ما را یاد یادداشت زن می اندازد:" زندگی با تو مثل زندگی با یک توده ی هواست". خالی و تهی. در پایان داستان، مرد در هتل از زنی که شب را قرار است با او بگذراند، سوالی که کل داستان قرار است در ذهن ایجاد کند را می پرسد :" اصلا این درون انسان چی میتونه باشه؟" و جواب فوق العاده زن:" مادرم پوست ماهی خیلی دوست داشت. طوری که فکر می کرد کاش ماهی هایی وجود داشتند که فقط پوست بودند.بالاخره یه چیزایی هست که درونشون نباید خیلی مهم باشه...".

تاثیر پذیری موراکامی از نویسنده های غرب و هنر و فلسفه و موسیقی و روان شناسی غرب در داستان هایش مشهود است. او شیفته ی غرب بود. هرچند که به این خاطر مورد نقد خیلی از منتقد ها قرار گرفت. فکر کردن به داستان های او مرا از نوشتن می ترساند. کاری که او انجام می دهد ساده نیست. کاری که تا این اندازه دقیق و خوب و دلچسب است...