"ساد" دومین پسر هیجده ساله ای ست که با او هم کلام شده ام. تجربه ی حرف زدن با یک هیجده ساله در قدیم ها اتفاق افتاده بود که نتیجه ی خوشی هم نداشت. پسرهای هیجده ساله مستعدند تا واقعی یا الکی فضا را عاطفی کنند. خودم هم به عنوان یک هیجده ساله مستعدم ولی نه با هیجده ساله ی دیگری. در جمع آدم بزرگ ها معمولا خیلی بچه ام و در عین حال نمی توانم با هم سن خودم ارتباط مخصوصی داشته باشم. یعنی ترجیح می دهم اصلا نداشته باشم. آدم را با حرف های احمقانه کسل می کنند. معمولا هیچ حرف جدید و جالبی برای زدن ندارند.

"ساد" سینما می شناسد. موسیقی هم. کتاب هم. روزی یازده ساعت برای کنکور هنر درس می خواند. یک مزخرف جانانه. تکه کلامش "حاجی" ست. معمولا هم بعد از نیم ساعت باید برود دوش بگیرد یا جایی که هست نمی شود سیگار کشید و مجبور است بزند بیرون و از سر ناچاری مکالمه را تمام کند. 

کل چیزی که از رابطه ی چند ماهه با "ساد" دستگیرم شده این است که مادرش یک مسافرت طولانی رفته. پدرش معتاد است و فرار کرده و او حالا دارد تنها در خانه زندگی می کند. یازده ساعت هم در روز برای کنکور هنر درس می خواند( چرند محض). یک شب وقتی صدایش کردم جواب داد:" حاجی. دزد اومده خونه. واقعا دزد اومده". ساعت سه نصف شب سخت بود در آن لحظه جلوی خنده ات را بگیری. خیلی طول کشید تا بالاخره قضیه دزد تمام شد. واقعا هم دزد بود. یک بار هم که بعداظهری حالش را پرسیدم، گفت در راه مدرسه چند نفر ریختند سرش و پدرش در آمده. بعد هم می خندید. من هم می خندیدم. داستانی راجع به کتک زدن پسر دادستان برایم تعریف کرد. پسر را زده بودند به جرم اینکه پدرش بی خود به دختر پسر ها گیر می داد. دلیل دزدی که خانه را نزده و یا آدم هایی که کتکش زدند ولی کیف پولش را نبردند هم همین بوده لابد.

جدای از تکه کلام جالب و داستان زندگی جالب و این دیوانه بازی ها، چیزی که بیشتر از همه دوست دارم داستان هایی ست که راجع به دختری که دوستش دارد تعریف می کند. هرچند گاهی این جمله ی سخیفِ از مد افتاده ی درجه ی سه ای که:" هیچ وقت عاشق نشو" را سنجاق می کند ته حرف هایش، اما باز هم شگفت انگیز است. بیشتر از همه جا آن قسمتی را دوست دارم که خیلی حزن انگیز می گوید:" حتی بهش دستم نزدم". 

دختر را وسط پارک پیدا کرده. پارکور باز حرفه ای. یادم نمی آید علاقه ام به پارکور در پیش او نشتی کرده باشد. اصلا یادم نمی آید ولی او از عمد روی این مسئله زیاد تاکید می کند. دختر هم از این دختر فراری هاست. با خانواده ای پولدار اما فراری. بعد ها فهمیده که دختر معتاد است. چیزی که می کشید را فراموش کرده ام. اما وقتی پرسیدم برایش مواد هم جور می کنی گفت یکی دوبار آره. ما بین حرف هایش هم یک سری جملات احساسی قلابی می گوید که حال بهم زن است. مثل اینکه :" من تمام زندگیم از معتاد بودن اطرافیان زجر کشیدم" یا " وقتی اونطوری می بینمش داغون میشم. میفهمی داغون می شم". 

همه ی آنچه که باید از "ساد" دستگیرتان شود این است که او یک فیلم سینمایی واقعی ست. او یک آدم داستانی ست. هیچ وقت نمی فهمم حقیقت در مورد او می تواند چه شکلی باشد. هیچ وقت نمی توانی با او مکالمه ی جدی ای داشته باشی. همیشه داستانی دارد که تو را سرگرم کند. کسلت نمی کند. حرف های جدی اش را نمی گذارد توی مکالمه. متن می نویسد و منتشر می کند. حرف های جدی خوبش را که گاهی شک می کنم واقعا با این سن کم همه ی شان را نوشته باشد. راستش به اینکه سیگار کشیدنش حقیقت داشته باشد هم شک می کنم. خودش را شبیه خیالات می کند. همان هایی که من دوست دارم. از اول تا آخر حرف ها همه ش داستان است. دلیلش را نمی دانم. انگار بدون دلیل من آدمی هستم که او انتخاب کرده که آخر هفته ها، یا شب هایی که من حالم خوب نیست را اینطور با او بگذارند. دلم می خواهد قضیه تا آخر همین طور ادامه پیدا کند. 

شبیه این می ماند که شب ها قبل از خواب، نه خودت قصه بخوانی نه کس دیگری. با یکی از شخصیت های قصه همراه شوی و او همه چیز را خودش برایت تعریف کند. آن هم با آن تیکه کلام بامزه ای که مدام تکرار می کند:" حاجی گوش کن... حاجی تو اصلا متوجه نیستی..."