مسائلی هست که نمی شود با یک فکر درباره ی آن ها به طور قطعی تصمیم گرفت. نتیجه گیری کرد و نظر داد. منظورم از "با یک فکر" یک عقل است. یعنی عقل یک نفر فقط. مشکلات و گره های ایجاد شده در یک رابطه ی دو نفره تنها با فکر یکی از دو نفر حل نمی شود. چون نصف این رابطه توی ذهن نفر دیگری ست. هر کدام از این دو نفر اگر در تنهایی، چه با احساسات چه منطقی، قرار باشد راجع به کل رابطه تصمیم بگیرند، برای رفتار های فرد مقابل دلیل بیاورند، یا با توهم خودشان درباره ی اندیشه ی او رابطه را ادامه دهند، همه چیز برپایه ی همین توهم شکل می گیرد. در مواجه با گره ها، و حتی نه لزوما گره و مشکل، هر مسئله ای در رابطه ی دو نفره، باید هر دو نفر عقلشان را بگذارند وسط و از واقعیت همدیگر با خبر شوند. 

توهم رفتار آدم ها را هم طور دیگری نشان می دهد. حرف های فرد مقابل، مفهومی که توهم می خواهد به خود می گیرند و حتی دیدن خیلی از حرف ها هم سخت می شود. آدم به کوری بدی دچار خواهد شد. 

همه ی این سال ها درباره ی رابطه ها تنهایی فکر کردم. تنها منتفر شدم. تنهایی خوشحال شدم. جلو رفتم. رابطه ای را شروع کردم یا در ذهن و تنهایی خودم تمامش کردم و گفتم هیچ وقت بر نمی گردم. نه اینکه پشیمان باشم از آدم های از دست رفته یا بودن با آدم های حال حاضر. اما حسرت می خورم. حسرت اینکه تمام وقت هایی را که برای ساختن توهم درباره ی فکر دیگری گذاشتم، بدون آنکه حرف هایش را بشنوم و از واقعیت ذهنی اش با خبر باشم، می توانست برای بیشتر نزدیک شدن به خودم صرف شود. به اینکه واقعا از یک رابطه چه می خواهم. به اینکه دارم خودم با توهمات خودم چه بلایی سر قلب کوچکم می آورم... از چیز های جدیدی که کشف کرده ام کدامش را بیشتر دوست دارم یا اینکه واقعا برای آینده چه برنامه ای دارم... . 

دلم یک سفر درونی درست و حسابی می خواهد.