اول فکر می کردم فقط تیر چراغ برق کوچه ی خودمان است. چند شبی متوجه تیر چراغ برق های کوچه ی مامان بزرگ هم شدم. امشب فهمیدم این موضوع درباره ی تمام تیر های چراغ برق دنیا صدق می کند. همه ی آن ها من را به طرز شگفت انگیزی دوست دارند و من با نگاه کردنشان این محبت را دریافت می کنم و تپش قلب هم می گیرم حتی. قسم می خورم که تپش قلب می گیرم. فکر کردم که مدت ها بعد و پس از مرگم، دوست نویسنده ای که قرار است در آینده پیدایش کنم، برای نوشتن زندگی نامه ی من همچین عنوانی برای کتابش انتخاب کند: دختری که تیر چراغ برق ها را محکم در آغوش می گرفت!