سازت را با بهار کوک کن

او، یک زن سی ساله است. مختصات نقطه کاناپه ای که رویش چرت می زند سی و شش درجه ی عرض شمالی و پنجاه و چهار درجه ی طول شرقی ست. زیر پنجره ای که پرده ی کرکره ای دارد و نور آفتاب را تکه تکه روی پوست سفید زن می اندازد. رژ لب صورتی اش روی لب هایش ماسیده و پاهایش تا روی دسته ی کاناپه کشیده شده. دامن پیراهن سفیدش بالای زانو تمام می شود و آفتاب پوست زانوی پاهایش را گرم می کند. بین ابروهایش چروک می شود که اولین تلاش های روح او برای برگشتن و بیداری ست.

درخت زردآلوی من جوانه می زند. شاخه هایش از غنچه های صورتی پر می شود. آقادایی از سایت اینترنتی ریش تراش سفارش داده که همراه با آن جعبه ی سبز رنگی پست کرده اند. جعبه، گلدان و خاک و بذر دارد و پشتش نوشته که بهترین زمان کاشت بذر تا اواسط فروردین ماه است و این جعبه برای مراقبت از محیط زیست است. از آشپزخانه ی مادربزرگ صدای غرغر هایی می آید که بوی سبزه ی وسط سفره ی هفت سین را می دهد:" باز بهار اومد و سر و کله ی این جک و جونور ها پیدا شد"

زن سی ساله ماهیچه های پشت پلک هایش را منقبض می کند. مژه های بلندش به آرامی از هم جدا می شوند و او متوجه می شود تمام مدتی که خواب بوده آب دهانش ریخته روی کاناپه.

شکوفه های درخت زردآلوی من باز می شوند. شکوفه های درخت همسایه هم. صورتی و سفید. ماهی قرمز ها توی تنگ ماهی می رقصند. آسمان مردد است که ابری باشد یا آفتابی. هوای بوی قرار داد های درونی ای می دهد که آدم های برای تغییر خودشان در دل خودشان می بندند.

زن، زانوهایش را در آفتاب تکان می دهد. کش و قوس هایی که بدن ظریفش را دوباره نقاشی می کنند. درخت های چنار خیابانمان سبز می شوند. کوه های جنگلی رو به روی ایوان خانه ی مان سبز می شوند. کف حیاط از شکوفه پر می شود و درخت زردآلوی من حالا برگ های تازه و سبز دارد. دوست سپیدارم که پشت پنجره است دوباره زنده می شود. مامان بزرگ تمام روز را در باغچه ی بزرگ و رنگی رنگی اش می گذراند که پر گل شده. شبیه بهشت. با خمیازه ی زن، هیچ برگی از روی درخت نمی افتد. همه ی آن سبز های کوچک و بزرگ و دوست داشتنی روی شاخه ها می مانند و می رقصند.

پاهایش را که می گذارد روی سرامیک های کف اتاق، روی کاناپه که می نشیند، آخرین باری ست که پوست بدنم از نسیم های خنک بهار مور مور می شود. وقتی خرداد  می شود که او کاملا سرحال شده باشد. روی کاناپه نشسته باشد و حتی کمی از غذای ظهر هم دوباره از معده به دهانش برگشه باشد...

بهارِ ما، همان زن سی ساله ای ست که کاناپه اش روی سی و شش درجه ی عرض شمالی و پنجاه و چهار درجه ی طول شرقی قرار گرفته و قرار است چرت بعداظهری اش را تمام کند. آرام است. صورتی. معتدل...

+ مرسی:) کلیک

صبا. امیررضا. مهسا. شما هم می نویسین؟

۸
. عارفه .
۲۲ اسفند ۲۰:۲۰
و من چه حسی خوبی داد بهم وقتی که خوندم :
"درخت زردآلوی من جوانه می زند"
"شکوفه های درخت زردآلوی من باز می شوند"
هنوزم شکوفه های درختتون می تونه یادآوری کنه براتون؟! :)

پاسخ :

باورت نمیشه که هربار می بینمشون میخام ازشون عکس بگیرم و نشونت بدم.
هربار که از پله ها میرم بالا
هر وقت که می بینمشون
لبخندتم یادمه حتی
میندازه
شکوفه های درختم فقط منو یاد یکی میندازه...:)
. عارفه .
۲۲ اسفند ۲۰:۳۱
میزان حال خوبی که بهم دادید قابل تصور هست؟!

خیلی خیلی خیلی... :) :) :)

مرسی نرگس... :)

پاسخ :

یه عکس خوب ک گرفتم حتما نشون میدم.شبیه لبخنداتن.
:*
مادام کاف
۲۲ اسفند ۲۲:۳۸
اره عزیزم بخاطر مهربونیت مینویسم:*)

پاسخ :

مرسی:*
. امیررضا .
۲۲ اسفند ۲۳:۵۴
سلام
حتمن می نویسم. :)

پاسخ :

خیلی متشکرم:)
نویسنده ....
۲۳ اسفند ۱۰:۳۷
چه قدر خوب نوشتی و حرفه ای به نظرم این بهار ما نرگس تازه ای رو داریم می بینیم که قلمش داره ثمر می ده:)
مخصوصا قسمتی که گفتی کش و قوس هایی که بدن ظریفش را دوباره نقاشی می کند بینظیر بود:)

پاسخ :

مرسی صبا. ترس اینو دارم که نوشتن از من دور بشه. خوب نوشتن از من دور بشه...
-دایناسو ر-
۲۳ اسفند ۱۲:۲۷
خواب بودن زن سی ساله منو یاد کتاب موراکامی انداخت...

پاسخ :

:)
Fa E||a
۲۳ اسفند ۲۱:۱۰
خیلی خوب بود نرگس... خیلی..

پاسخ :

خوشحالم ک اینطور فک میکنی:)
اسماعیل غنی زاده
۲۴ اسفند ۱۰:۳۳
خوب بود نرگس :)

پاسخ :

اخجون پس:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان