سال نو مبارک، عزیز دل نرگس

محو بودم. وسط یک خیابان دراز آجری. شبیه یک حجم بی رنگ و بی شکل، همان طور وسط خیابان راه می رفتم. بعد معلوم نشد از کدام کوچه ی فرعی رسیدی به خیابان من. کنار من. با من آمدی و شبیه چهارشنبه هایی شدم که بسته ی پستی ام می رسید. وقتی با روپوش مدرسه زنگ خانه را می زدم و با بی تابی از آقادایی می پرسیدم " بسته ی من رسید؟ " و دایی به بالای کتابخانه اشاره می کرد. بسته را می گرفتم. کف زمین می نشستم و مجبور بودم اشک های قلمبه ام را با چشم هایم قورت بدهم و خیلی خونسرد برای مامان بزرگ توضیح بدهم که این ها کتاب هستند. داستان های کوتاه کارور. فاکنر. از ری برادبری هم هست. دوستم برایم فرستاده. پست کرده. من شبیه تمام بسته های پستی ای شدم که به اسم من می آمد تا بالای کتابخانه ی آقادایی. ایستادی کنارم. خیابان را رفتیم و من کنارت بزرگ شدم. رنگ گرفتم. رنگ مقاله هایی که مجبورم می کردی پنج بار از هرکدام بخوانم و یادداشتی برایشان بنویسم. رنگ زندگی نامه ی والش. هاکس. هیچکاک و فورد. که قرار است بفهمم و بخوانم تا بهتر زندگی کنم. رنگ بیست سوالی که باید درباره ی خشونت و جنون طرح می کردم. رنگ آن صد سوالی که درباره ی کتاب ذن در هنر نویسندگی نوشتم. مجبورم کردی. قهر کردی. من شکل تمام قهر ها و ناراحتی ها شدم. که خدا می داند تا چه حد برای من در این همراهی ارزشمندند. من یک حجم بی رنگ و بی شکل معلق بودم که وقتی کنارم ایستادی، رنگ شبی را گرفتم که مجبورم کردی اسم شخصیت های کتاب گور به گور را حفظ کنم و تا یک سال و چند ماه بعد نفهمیدم علتش چه بود. شدم شکل برنامه هایی که برای یک هفته به من می دادی.دو روز راجع به خواندن سبک های هنری. سه شنبه ها روز نقد داستان کوتاه است. جمعه ها وقت مرور است. شنبه ها اخبار خواندن. ما خیابان را می رفتیم. خیابان دیگر خاکستری نبود. آفتاب داشت و دیوار هایش پر از پیچک بود. من وزن می گرفتم. از معلقی در می آمدم و ثباتم بیشتر می شد. از موهایم می گفتی و پوست سرم شکاف بر می داشت و همه آن تار های سیاه می آمدند جلوی چشمم. از من که حرف می زدی به خودم نگاه می کردم و اندامم رنگ می گرفت و ظاهر می شد. پوست بدنم. چشم ها و صورتم. من شکل گرفتم. رنگ گرفتم و حتی می توانستم رایحه باشم وقتی از بو کردن موهایم صحبت می کردی. ما راه می رفتیم و تو صبوری ات را می گذاشتی در این حجم معلق و بی رنگ خسته. من شکل شگفتی شدم از این همه صبوری تو. تمام روز ها و ساعت ها کنار من راه رفتن و " نگران نباش. هستم" های تو. حتی وقتی شبیه یک خطای بزرگ، یک دروغ بزرگ و یک عصبانیت بی منطق و انتظارات بی منطق و بچگانه ی بزرگ بودم کنارم بودی. راه آمدی. سومین بهاری ست که با همیم. سومین بهاری ست که تو با منی. از کوچه ی فرعی دیگری نرفتی تا در خیابان تنها بمانم. وقتی تازه شکل گرفته ام. تازه ام. رنگ هایم خشک نشده. وقتی هنوز کلی راه مانده. وقتی هنوز به قدر کافی از استقلال احساسی نمی دانم و در من شکل نگرفته. سومین بهاری ست که با منی و گمان می کنم بیشتر از هر وقت دیگری شبیه یک شکوفه ی بزرگ انار شده ام و دلم می خواهد تا آخر راه را، تا وقتی که بتوانم در این خیابان بلند قدم بزنم همراه تو باشم. دوستت دارم گفتن هایم برای وقت هایی ست که به شکل و رنگ تو فکر می کنم. اما در مورد تمام چیز هایی که به من دادی بهترین جمله همین است :"من مدیون تو ام". نمی دانم اگر نبودی چه می شد. 

دوستت دارم. خیلی. قدر تمام ستاره هایی که در آسمان کویر قرار است با هم ببینیم. بهارت مبارک عزیز دلم.

۲۰
هلما ...
۲۸ اسفند ۱۵:۲۷
تصویر بالا عکسه یا نقاشی ؟؟ هر چی هست خیلی باحاله :)
واقعا واقعا خوشبحالت از اون خوشبحال های قشنگ و همراه با خوشحالی برات, قدرش رو بدوون ...

پاسخ :

عکسه:) 
ممنونم:) 
پژی
۲۸ اسفند ۱۵:۳۱
اخه تو چرا انقد قشنگ مینویسی. با این که میدونم متن اصن ربطی به من نداره ولی یه حس قشنگی بهت میده حس بهاررررر .دلم میخاد بیام بپرم بغلت از بس قشنگ مینویسی.
ایشالله همیشه کنار هم بمونید😊
دلم هم برات یه ذره شده

پاسخ :

تو قشنگ میخونی:) بپرررررر بغلمممممم:***
مرسی واسه دعای خوبت
منم دلم کلیییییییی تنگ شدهههه:***
ماعده
۲۸ اسفند ۱۵:۴۹
نوشتت بوی شکوفه میده

پاسخ :

یس. همین و میخواستم:دی مرسی:) 
پیمان محسنی کیاسری
۲۸ اسفند ۱۹:۰۴
واقعاً خوب بود :)

پاسخ :

خداروشکر:)
פـریـر ...
۲۸ اسفند ۲۲:۴۵
چقد قشنگ...الهی :]

پاسخ :

ببین خودشیفته و اینا نیستم ولی گمان میکنم کمتر رابطه ای تو دنیا حتی، این شکلی باشه و باید بگم ک قبول دارم قشنگه. خیلی ام قشنگه :دی :)
פـریـر ...
۲۸ اسفند ۲۳:۰۷
کی گفته خودشیفتگیه این حرف؟ عشق( به هرچیزی و هرکسی) وقتی واقعی باشه...وقتی بهت جهت بده...وقتی تو رو بهترین کنه...وقتی نفسات عطرشو بگیره...قشنگه...باید این قشنگ بودن رو داد زد...بذار هرکی هرچی میخواد بگه...این وصله ها نه به عشق می چسبه نه به عاشق :)

پاسخ :

مرسی واسه این کامنت خوبت حرییییر:*
פـریـر ...
۲۹ اسفند ۰۱:۰۰
عزیزمی...خواهش می کنم...حرف دل بود :* :* 

پاسخ :

:**
دختر حـوا
۲۹ اسفند ۱۴:۱۱
آخ که چقدر قلب ادم تازه میشه با این پست ... آدم باید از این عشق ها داشته باشه توی زندگی که قلب ادم رو تازه میکنه ، روح آدم رو تازه میکنه . که خونش توان جاری شدن تو رگ هاشو داشته باشه ، که قلبش توان زدن داشته باشه .همیشگی باشه این عشق سبز :)

پاسخ :

ممنونم ب خاطر دعای خوبت:)
نرگس :)
۲۹ اسفند ۲۱:۳۲
چقد حس قشنگ تو دلم جای گرفت
واقعا برات خوشحالم بابت تمام حسایی که تو تک تک این واژه های شکل دادی :) و مطمئنا تو وجود خودتم هس.

+ و بس زیاد حس میکنم چن پله عقب تر توام!شبیه..

پاسخ :

مرسی که خوشحالی برام:) 

+هوم:) 
هلما ...
۳۰ اسفند ۱۳:۲۱
عیدت مبارک نرگس جان :)

پاسخ :

مرسیییییی کلی:**
مصطبه
۰۱ فروردين ۰۳:۲۱
بهارت مبارگ عزیز دلم!
والبته بهار هم تبریک ندارد

پاسخ :

:)
:)
פـریـر ...
۰۱ فروردين ۲۱:۴۱
عیدت مبارک نرگس :) :*

پاسخ :

عیدت مبارک حریر مهربون:***
פـریـر ...
۰۲ فروردين ۰۲:۵۰
ممنون...ایشالله امسال خبر موفقیت و قبولیتو بشنوم :** ^_^

پاسخ :

دعا کن کلی:)
أنقدم مهربون نباش:):***
Fa E||a
۰۲ فروردين ۰۵:۵۹
سال نوت مثل قلمت قشنگ :)

+نرگس؟ تو از فیلم یا بازی یا چیز خاصی ایده گرفته بودی؟
موقع خوندنش یاد یه چیزی افتادم اما هرچی فککردم یادم نیومد چی. یه چیزی دیده یا خونده بودم یجا،  که مثلا سیاه سفید بود و وقتی نگاهش می کردی رنگی می شد. یا گلی که پژمره بود و وقتی باهاش حرف می زدی می شکفت. یا نمی دونم چی. و یادم نمیاد چی. دارم خل می شم :| 
هلپ رسانی کن اگه اینطور بوده. لطفا -_-

پاسخ :

مرسی:*

خب نه راستش از چیزی ایده نگرفتم.نشستم پشت سیستمم گفتم رابطمونو میشه ب چی تشبیه کرد؟ ک هم شاعرانه باشه هم یه جورایی خیلی هم شاعرانه نباشه.بعد یهو این ب ذهنم رسید:)
پـامـ ـوک
۰۲ فروردين ۱۱:۲۵
مدتها بود متن امیدوارانه نخونده بودم. تا از عشق می گفتن می نالیدن. همش می ترسیدم آخرای نوشتت همه چیز عوض بشه. اما نشد خدا رو شکر نشد و من به خودم ‌گفتم عشق هنوز هست هنوز هست هنوز هست. چقدر هم که فاکنرها و کارورها تاثیر خوبی روی قلمت داشته. 

پاسخ :

ناامید هم بودم. ناامیدی ش حال میده. برای بقیه شاید خوشایند نباشه
:)
پـامـ ـوک
۰۲ فروردين ۱۱:۲۸
من کامنت Fa ella رو خوندم یاد اون موزیک ویدئوی معین افتادم که می گفت من از این دنیا چی می خوام؟ یه جعبه مدادرنگی. بعد صندلی ها و نوازنده ها رنگ می گرفتن. 

پاسخ :

ها:)
ابراهیم ابریشمی
۰۳ فروردين ۱۷:۲۵
نوروزتون مبارکا باشه، هم  برخودت و هم بر رفیق و همراهت :-) 

پاسخ :

خیلی خیلی ممنون:)
פـریـر ...
۰۴ فروردين ۰۱:۵۳
به رو چشم :*

عه! چرا آخه؟ :))))

پاسخ :

مرسییییییییییی :*

چونک: دی :**
محمدرضا مهدیزاده
۰۵ فروردين ۰۶:۴۶
واسه این مطلب کامنت گذاشته بودم نیومده ؟!
در هر صورت دوباره آرزوی موقیت میکنم براتون :)

پاسخ :

اومد ولی انگاری دستم خورده به جای تایید زدم عدم نمایش
مرسی ممنون:)
وجوج جیم
۲۲ فروردين ۲۱:۰۵
هوووم.اینکه یه عالمه آدم ازت تعریف کنن خیلی خوب و تخریب کنندست!خوبیش اینه که اعتماد به نفست میره بالا و انگیزت بیشتر میشه و بدیش اینه که هوا برت میداره و دست از رشد کردن میکشی.
اینا رو گفتم برای اینکه وسط اینهمه تایید و تمجید یه حرف حسابیم بخونی.

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان