امروز، وقتی هم کلاسی دوران ابتدایی ازم پرسید هنوز مثل همان نه سالگی و ده سالگی دلم می خواهد کارگردان باشم و همان قدر عشق هنرم، جواب ندادم. فقط یک لبخند گنده زدم که کل صورتم را پوشاند. شبیه این بود که نخ بادکنک پر از هلیوم سبزم که از دستم رها شده را در هوا گرفته و به دست هایم برگردانده. دلم می خواست محکم بغلش کنم.

+یک کلمه. یک فعل لعنتی مزخرف اصلا!