برای خدای هواکش ها، که چیز خیلی خیلی بزرگی به من یاد داد

وقتی رو به رویش ایستاده بودم و از بین پره های در حال چرخشش، درخت های حیاط پشتی پانسیون را با پس زمینه ی آسمان ابری خاکستری می دیدم، برای معرفی اش می توانستم هزاران جمله بنویسم جز تعریف معمولی که بقیه از آن می کنند" وسیله ای برای بیرون کردن بوی جوراب های نشسته ی بچه های تهوع آورِ پانسیون". برایم هرچیزی جز این بود. دریچه بود. قاب بود. حرکت پره هایش زندگی بود. قطع و وصل کردن تصویر درخت ها و آسمان پشتش خاصیت جادویی داشت. فرو می رفتم در عمیق ترین احساسات درونی ام. نمی فهمیدم که مفهوم مکان و زمان برایم زیادی ملموس شده یا برعکس. از معنا افتاده. گوشه ی سمتِ چپِ دیوارِ شمالیِ نماز خانه ی پانسیون، نزدیک به سقف نصب شده بود و خدای تمام هواکش های دنیا بود.

عضوی از دیوار بود. عضوی از نماز خانه و عضوی از تمام آن مکان و خانواده ی هواکش ها. وابستگی همه ی آن ها را به او حس می کردم. با تک تک سلول ها و اندامک های سلولی ام دلم می خواست آن هواکش را از روی دیوار بکشانم تا بغل خودم. فکر کردم اگر به مسئول پانسیون پیشنهاد بدهم هواکش را با هواکش بهتری که خودمان می خریم و جایش می گذاریم عوض کند، قبول می کند یا نه. و اگر قبول کرد نگهش دارم تا خانه ی خودم نصبش کنم. یا اگر قبول نکرد چه و حتی تا کشیدن نقشه ی دزدی هم پیش رفتم. نظر خواستم و نگاهش کردم. پره هایش نمی چرخیدند. باد ایستاده بود و از پشت هواکش اصرار داشت با نگاهش بفهماند که من خیلی چرندم. بعد فهمیدم نگاه هواکش هم شکل دیگری شده. شبیه همیشه نبود که موقع نماز خواندن های مائده می آمدم پیشش و قر می دادم تا مائده وسط نماز خنده اش بگیرد و او هم بتواند به درختی که پشتش بود، من را از این سمت دیوارِ نمازخانه نشان بدهد.

روز آخر بود و بعد از آن هیچ وقت نمی دیدمش. دوستش داشتم. از آن دوست داشتن هایی که با تک تک سلول های بدنت حسش می کنی. نزدیک دیوار که شدم فهمیدم به این حس دلتنگی نیاز دارم. به اینکه چیزی را دوست داشته باشم، مجبور باشم او را رها کنم و بعد دلتنگش باشم با کلی خاطره و احساس خوب. نیاز است. لازم است و بزرگم می کند. که قرار نیست از این احساسات فرار کنم و باید باشند حتی. باید ایجاد شوند و یک حال بدِ خوبی یا یک احساس خوبِ دلگیر بدهند به آدم. شبیه تمام احساساتی که در برخورد اول از آن ها فرار می کنم اما وقتی بیشتر نگاهشان میکنم می بینم خیلی هم بد نیست. حتی خوب هم هست. حتی سواد احساسی و درکم را بالاتر می برد. دیدم نیاز دارم که او را از صمیم قلبم دوست داشته باشم و مدت ها تصویر قطع و وصل شدن درخت های پشت هواکش محبوبم را در ذهنم مرور کنم و از اینکه او را ندارم احساس دلتنگی کنم و بعضی روز ها اشک بریزم برایش. 

روز آخر بود و مائده نمازش را تمام کرده بود. کلید نمازخانه را دور دست هایم چرخاندم و خداحافظی کردم. نگاهش مثل قبل شده بود. باد می آمد و می رفت و پره هایش می چرخیدند و از تصمیمم خوشحال بودند. از در نمازخانه که بیرون آمدیم چیزی در قلبم احساس کردم. گوشه ی سمت چپِ دیوارِ شمالیِ قلبم، نزدیک به سقف، یک هواکش نصب شده بود. شبیه خدای تمام هواکش های دنیا.