خاله آماده شده تا بعد از چای بعداظهری سوار یکی از آن تاکسی زردها شود و برگردد گرگان. شبنم برای از بین بردن تلخی ششمین چای بعداظهری اش یک تکه از شیرین روز پدر را می برد و با چایی قورت می دهد. صدای پچ پچ شان با صدای پاهای سوسک نیمه مرده ای که در پشت گلدان کنار تلویزیون برعکس خوابیده و مامان بزرگ سعی دارد از خانه بیرونش کند مخلوط شده. منم نشسته ام گوشه ای از هال و نباید بفهمم که برای روز تولدم برنامه چیده اند و نشنوم که گفته اند اول سینما، بعد همان پارکی که می شود بدون هیچ پارچه ای روی سرت دوچرخه سواری کنی و احتمالا بیشتر از هرچیز دیگری حالم را جا می آورد.بعد هم کافه ای که نزدیک خیابان جان بازان است و نه نه آنجا نه چون همه چیز بیخودی گران است و آدم هایش از دماغ فیل افتاده اند و همان کافه خورشید بهتر است... :))

من نشسته ام گوشه ای از حال و باید بفهمم در دنیا هیچ چیز قدر اینکه دغدغه ی کسی باشی برایت لذت بخش نیست. هیچ چیز. اسم عکس را هم می گذاریم: مذاکره ی بهارانه.