زوری نیست دوست داشتن...

مثل این می ماند که در مسیری هموار مدت ها دویده باشی. آنقدر که هموار بودن مسیر کاملا بدیهی به نظر بی آید. ناگهان میانه ی راه یک مستطیل بزرگ خاکستری سفت جلوی ت سبز شود. مستطیل بزرگ خاکستری وسط راه برای تو مفهوم جدیدی باشد که از آن سر در نمی آوری پس با همان سرعت قبل به سمتش می دوی. و در نهایت برخورد. برخورد بدون درد. آنقدر جدید و تازه و غیر قابل درک که نمی فهمی اصلا چه شده. نگاهش می کنی، برمی گردی عقب، دوباره خیز بر می داری سمت مستطیل. دوباره برخورد. برای بار دوم قلبت ترک بر میدارد. یک ترک خیلی ریز. متوجهش می شوی بدون آنکه دلیلش را بدانی. دوباره دورخیز میکنی و با سرعت بیشتر سمت مستطیل می دوی. دوباره برخورد. قسمتی از قلبت می شکند و زمین می افتد. بعد هم لابد صدای تق تق برخوردش با کف زمین در فضا منعکس میشود. بر می گردی. برخورد. بر می گردی. برخورد و تق تق صدای تیکه های شکسته شده ی قلبت. صدای برخورد. صدای آخ. صدای شکستن. صدای تق تق. صدای برخورد. صدای آخ. تق تق. هزار بار. خسته می نشینی کف زمین و به اطراف مستطیل نگاه می کنی. به اینکه می شود کمی مسیر را خم کرد و از اطراف مستطیل دویدن را ادامه داد فکر می کنی. فقط کافی ست دور بزنی. بعد تیکه های قلبت را جمع می کنی بعد از چسباندشان می گذاری اش سمت چپ قفسه ی سینه. شروع می کنی به دویدن. مسیر هموار است. مدت ها می دوی. تا دوباره یک مانع مستطیلی دراز دیگر، یکم کوتاه تر از قبلی جلوی ت سبز می شود. تفاوتش با تجربه ی اول در این است که این بار، در همان برخورد اول دردت می گیرد. به گمانم اسمش باشد تداعی. نگاهش که می کنی خیلی جدی به نظر نمی رسد. بر می گردی و با تمام قدرت می دوی سمتش . بعدش تداعی سیاه شکل می گیرد. برخورد. تیکه های قلبت همه از هم جدا می شوند و صدای برخودشون با زمین کل فضا را پر می کند. جمع شان می کنی. می چسبانی و دوباره می گذاری سر جایش. مانع را دور می زنی. شروع می کنی به دویدن. مسیر هموار است. مدت ها می دوی. تا رسیدن به یک مانع جدید. مکث می کنی. نگاهش می کنی. ممکن است حتی از دوتای قبل هم بزرگ تر به نظر برسد. سرت را می اندازی پایین و مانع را دور می زنی و به دویدن ادامه می دهی. بعد از آن با دیدن هیچ کدامشان، حتی نمی ایستی تا نگاهی بی اندازی. قانون این است: مراقب قلبت باش.

۴
سِناتور تِد
۲۶ فروردين ۰۰:۵۰
به نظرم خوب بود
ولی یه عیب داشت باز هم به نظرم!
اینکه خیلی جمله ها کوتاه و زیاد و پِی در پِی بودن! شاید به نظرِ من عیب باشه و در اصل امتیاز محسوب شه. ولی من یخورده اذیت شدم واسه خوندن.

واسه محتوا هم میتونم بگم جمله ی آخر حقیقت بود. و اینکه ما آدما اختیار و عقل داریم! اینکه میگن عشق کور میکنه و اینا رو من قبول ندارم! بهش هم رسیدم. آدمو ب زور اسلحه ک عاشق نمیکنن! خودش میخواد یجورایی!! پس اگه شکست و ضربه خورد حق نداره بیاد ناله کنه و یا هرچی! اون خودش خواسته و انتخاب کرده. 
باز هم نظرِ شخصیم بودا :))

پاسخ :

خودمم خوندم اعصابم خورد شد:دی

خیلی ام عالی:)
الکس وات
۲۶ فروردين ۰۰:۵۲
یواشتر بری سمتش . نمیشکنه . زیاد سخت نیست . از این تفاوت لذت ببر . از زوایای این مستطیل بی رنگ استفاده کن . نوع برخورد تو با مستطیل رو مستطیل تعیین نمیکنه . ( میدونم در مثال مناقشه نیست اما منظور جواب در قالب مثال بود . به همون نسبت یعنی میتونی رفتار متفاوتی از خودت نشون بدی ) 

پاسخ :

هنوز بلد نیستم
محمدرضا مهدیزاده
۲۶ فروردين ۰۶:۲۲
چه خاص تشبیه اش کردین !
دوست داشتن هم زوری نیست بلی :)
موفق باشید

پاسخ :

ممنون:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان