" گور بابای آن مردک خیکی که اسمش را گذاشته اند آینده". صبح اردیبهشتی امروز را با این جمله شروع کردم. یک صبح ملال آور و کسالت بار دیگر. فکر کردم کاش دیشب خودم را از نرده های ایوان می انداختم پایین. یا پدر آن دختر نه ساله ی چشم آبی ای که هفته پیش کشتمش می آمد با بالش خفه ام می کرد. ولی واقعیت این است که من قاتل هیچ دختر نه ساله ای که چشم آبی دارد نیستم. من هفته ی پیش هیچ کار هیجان انگیز دیگری را هم انجام نداده ام. هر صبح چشمم را در این اتاق باز می کنم و می بینم قرار نیست امروز با دیروز، با هفته ی پیش، ماه پیش یا حتی یک سال پیش هیچ فرقی بکند. فقط امیال درونی ام هستند که هر صبح شبیه یک جانور عجیب می شوند. دوست دارم دختر بچه ای به دنیا بی آورم و خودم پدرش باشم. دیدن رابطه ی پدر ها با دختر بچه هایشان باعث می شود تمام گلبول های قرمز خونم شکل پاپیون شوند. بعضی صبح ها هم دلم می خواهد یک نفر باشد که سکوت کند و من تا جایی که دستم توان دارد بزنم روی صورتش. بعد پوست لپش آویزان شود و تکه تکه شود و بریزد زمین. کل فرش اتاق را به گند بکشد. خون از زیر پوست هایش بریزد بیرون و همچنان سکوت کند. این یعنی اوضاع اصلا خوب نیست. و اینکه اوضاع خوب نیست کهنه ترین شی این اتاق است چون هیچ وقت اوضاع خوب نبوده. یکسال پیش هم همین بود. پریروز هم همین بود. مطمئنم شش ماه دیگر هم همین خواهد بود. فهمیدن و نفهمیدن هم تغییری در این روند ایجاد نمی کند. نمی توانی موجود شیشه ای باشی و مردم بتوانند کامل درونت را ببینند. کنارت روی صندلی نشسته اند و فکر می کنند گمان می کنی خیلی بلدی و زیر میز اتاقت را ندیده اند که به خاطر راضی نبودن از خودت با کلی برگه ی خط خطی و جر خورده پر شده. خیلی طول کشید که بفهمم آدم ها توی خودشان هستند نه توی تو. کنار تو اند نه توی تو. فقط خودت می توانی وقتی کسی حواسش نیست با کله به گردنت فشار بی آوری و چشم هایت را بکنی توی خودت و درونت را ببینی. کسی حوصله ی توی من آمدن را ندارد و فهمیدن این مسئله هیچ کمکی به من نکرد. فقط فهمیدم اما اوضاع تغییر نکرد. کسی کله اش را نکرد توی شش هایم تا سر کج کند ببیند قلبم در چه وضعیت بغرنجی ست. نمی شود هم به کسی خورده گرفت. من هم تا به حال توی کسی نبوده ام. قاتل هیچ دختر بچه ی نه ساله ای که چشم  های آبی دارد هم نبودم. دست من هم نبوده که نوجوانی ام محکوم باشد تمام روز هایش را در یک اتاق بوگندوی مزخرف با دیوار های کرمی بگذراند که هنوز برای من از هرجایی در این دنیا دوست داشتنی تر است. چگالی خوشبختی و هیجان و آرامش و آزادی ذهن در زندگی من صفر است. برای یک مرد خیکی شکم گنده دارم خودم را ذره ذره اینجا، لا به لای کتاب هایی که دوست ندارم تمام می کنم و او همچنان در گوشه ی ذهنم ایستاده و قسمت گوشت آلوی دستش را می خاراند.
تف به این اتاق و زندگی. تف به آن مردک خیکی ای که شما به آن می گویید آینده!