ویرایش نشده و پر از غلط املایی... ولی دوست داشتنی ترین برای خود خودم.

دوست داشتن او، شبیه دوست داشتن یک تابلوی نقاشی نصب شده روی یکی از دیوار های موزه متروکه ای بود که دلت می خواست هر هفته به دیدنش بروی. من هم هر هفته پنج شنبه ها آنجا بودم. رو به روی خانه اش. زنگ را می زدم و خیره می شدم به یک سوم بالای در. وقتی در را باز می کرد بهترین کادری که می شد برای دیدن چهره اش ببندی همان یک سوم بالای در بود. همیشه همین کار را می کرد. در را همیشه با دست های خودش برایم باز می کرد.

من هر هفته پنج شنبه ها ساعت دوازده ظهر رو به روی در آن خانه بودم. هیچ وقت نایستادم که درخت ها و گل های رز حیاطش را دید بزنم. دلم می خواست سریع تر از پله ها بروم بالا و خودم را برسانم به آن کاناپه ی شکلاتی جادارش که رو به روی تلویزیون گذاشته بود. او این را می دانست که یک کاناپه ی شکلاتی جادار فقط باید رو به روی تلویزیون باشد نه هیچ جای دیگر. بعضی روزها برای ناهار، همراه خودم و کیفم یک ظرف پر از کتلت هم می بردم.جز همان روز ها، هیچ وقت دیگری نمی شد در خانه اش چیزی برای ناهار پیدا کرد. اجاق گاز همیشه خاموش و یخچال همیشه خالی بود. تنها چیزی که در آشپزخانه ی او هویت داشت چای ساز قدیمی ای بود که قوری اش هم دسته نداشت. و باید اعتراف کنم خیلی هم خوب که دسته نداشت. چون وقتی با آن دست های گنده و قوی، پارچه ای دور قوری میچید و با مهارت لیوان های چایی را پر می کرد بیشتر از هر وقت دیگری شبیه تابلو های با ارزش موزه های متروکه می شد. دلم می خواست همان طور به دست هایش نگاه کنم.

به دست هایش وقتی با قوریِ بدون دسته چای میریختند یا وقت هایی که برای حساب کردن پول شیر کاکائو ها اسکناس ها را درون کیف چرمش می شمردند. یا دست هایش وقتی دنده را عوض می کردند و بلد بودند در ماشین، مثل بروس ویلیس سیگار را بین دو انگشت بگیرند تا آدم هوس چیزهای عجیب غریب کند.مثل تاکسی سواری در خیابان های نمناک نیویورک.

روز هایی هم بود که تمام وقتی که آنجا بودم را در خانه می ماندیم و من، سیگار کشیدنش را روی ایوان یا وقتی به دیوارِ کنار پنجره تکیه می داد تماشا می کردم. از هیچ چیزی حرف نمی زدیم. او از آن همه فیلم و کتابی که در کتابخانه اش داشت چیزی نمی گفت. منم راجع به اینکه دلم می خواهد پیتزا را با چه سسی بخورم یا از رومیزی سبز آرام چهارخانه اش خوشم می آمد چیزی نمی گفتم. "اوضاع خوبه؟" تنها سوالی بود که از او می پرسیدم. و او جز "بدنیست" چیز دیگری نمی گفت. حتی روز هایی که طبق عادت همیشگی از چهار تا پنج عصر روی کاناپه اش خواب بودم و وقتی بیدار می شدم میدیدم زیر چشمش کبود شده و کنار تلویزیون نشسته و منتظر من است. می پرسیدم:" اوضاع خوبه؟" بعد وقتی می فهمیدم که "بد نیست" یخ ها را از قالب می آوردم بیرون و می گذاشتم زیر چشمش. روی کبودی. تنها کاری که می کردم همین بود. بعد کیفم را جمع می کردم و از خانه می زدم بیرون. مثل همیشه. دوازده ظهر تا پنج عصر و بعد هم جمع کردن کیف و بدون خداحافظی رفتن.

آخرین پنج شنبه ای که آنجا بودم هوای خانه خاکستری شده بود. دیوار ها انگار زیر آفتاب تابستانی داشتند ذوب می شدند. هوای خاکستری و نور آفتاب سه بعداظهر آنجا را به غمگین ترین خانه ی دنیا تبدیل کرده بود. چایی را که تمام کردیم از روی کاناپه بلند شدم و تکیه دادم به اپن آشپزخانه. اولین بار بود که بوی سیگار داشت اذیتم می کرد. سیگارش را که تمام کرد بلند شد و نزدیک اپن آمد. بعد از آن فندکی که مدام روشن و خاموشش می کردم را از دستانم بیرون کشید و پرتش کرد روی کاناپه، دور کمرم را گرفت و نشاندم روی اپن آشپزخانه. آنقدر سریع که نفهمیدم چطور پاهایم از روی زمین جدا شد. داشتم به دست هایش نگاه می کردم که چسبیده بودند به لبه ی اپن و بدنش را به آن ها تکیه داده بود. وقتی متوجه تیکه ی اضافه ی ناخن شستش شدم شروع کرد به حرف زدن. 

کلمات در آن بعداظهر خاکستری و آن خانه ی غمگین در هوا معلق می ماندند و محو می شدند. واقعیت شبیه این بود که تابلوی دوست داشتنی ات روی دیوار موزه ی متروکه ای قرار است آرام آرام از بین برود. او همچین چیزی نمی خواست و گمان می کرد از یک جایی به بعد فقط باید تصویر بماند. وگرنه همه چیز نابود می شود. به آهستگی. راجع به این می گفت که دیگر به آن خانه و به دیدن دست هایش نروم. پنج شنبه هایم را طور دیگری بگذرانم. مثل کافه گردی یا پیدا کردن یک نیمکت دوست داشتنی در پارک نزدیک خوابگاه که بشود با آرامش رویش نشست و کتاب خواند. یک ساعت تمام داشت از پیشنهاد های مزخرفش درباره ی اینکه چطور اخر هفته هایم را پر کنم می گفت. ساعت چهار عصر بود. کشیدمش کنار و سمت کاناپه رفتم. فندک را کنار زدم و رویش دراز کشیدم. فکر نمی کردم بتوانم اما تا پنج عصر همان جا خوابم برد. وقتی بیدار شدم در خانه نبود. کیفم را جمع کردم. به تمام وسایل خانه اش نگاه ثانیه ای انداختم و بیرون آمدم. پوشیدن کفش هایم روی پله ها به اندازه ی یک قرن طول کشید. بستن بند ها که تمام شد، پله ها را پایین آمدم و دوباره به خانه اش نگاه کردم.

او در حیاطش، یک درخت زرد آلو و سه بوته گل رز و چندتایی هم گل میمون داشت.