برای پنج شنبه ها، ساعت دوازده ظهر

ویرایش نشده و پر از غلط املایی... ولی دوست داشتنی ترین برای خود خودم.

دوست داشتن او، شبیه دوست داشتن یک تابلوی نقاشی نصب شده روی یکی از دیوار های موزه متروکه ای بود که دلت می خواست هر هفته به دیدنش بروی. من هم هر هفته پنج شنبه ها آنجا بودم. رو به روی خانه اش. زنگ را می زدم و خیره می شدم به یک سوم بالای در. وقتی در را باز می کرد بهترین کادری که می شد برای دیدن چهره اش ببندی همان یک سوم بالای در بود. همیشه همین کار را می کرد. در را همیشه با دست های خودش برایم باز می کرد.

من هر هفته پنج شنبه ها ساعت دوازده ظهر رو به روی در آن خانه بودم. هیچ وقت نایستادم که درخت ها و گل های رز حیاطش را دید بزنم. دلم می خواست سریع تر از پله ها بروم بالا و خودم را برسانم به آن کاناپه ی شکلاتی جادارش که رو به روی تلویزیون گذاشته بود. او این را می دانست که یک کاناپه ی شکلاتی جادار فقط باید رو به روی تلویزیون باشد نه هیچ جای دیگر. بعضی روزها برای ناهار، همراه خودم و کیفم یک ظرف پر از کتلت هم می بردم.جز همان روز ها، هیچ وقت دیگری نمی شد در خانه اش چیزی برای ناهار پیدا کرد. اجاق گاز همیشه خاموش و یخچال همیشه خالی بود. تنها چیزی که در آشپزخانه ی او هویت داشت چای ساز قدیمی ای بود که قوری اش هم دسته نداشت. و باید اعتراف کنم خیلی هم خوب که دسته نداشت. چون وقتی با آن دست های گنده و قوی، پارچه ای دور قوری میچید و با مهارت لیوان های چایی را پر می کرد بیشتر از هر وقت دیگری شبیه تابلو های با ارزش موزه های متروکه می شد. دلم می خواست همان طور به دست هایش نگاه کنم.

به دست هایش وقتی با قوریِ بدون دسته چای میریختند یا وقت هایی که برای حساب کردن پول شیر کاکائو ها اسکناس ها را درون کیف چرمش می شمردند. یا دست هایش وقتی دنده را عوض می کردند و بلد بودند در ماشین، مثل بروس ویلیس سیگار را بین دو انگشت بگیرند تا آدم هوس چیزهای عجیب غریب کند.مثل تاکسی سواری در خیابان های نمناک نیویورک.

روز هایی هم بود که تمام وقتی که آنجا بودم را در خانه می ماندیم و من، سیگار کشیدنش را روی ایوان یا وقتی به دیوارِ کنار پنجره تکیه می داد تماشا می کردم. از هیچ چیزی حرف نمی زدیم. او از آن همه فیلم و کتابی که در کتابخانه اش داشت چیزی نمی گفت. منم راجع به اینکه دلم می خواهد پیتزا را با چه سسی بخورم یا از رومیزی سبز آرام چهارخانه اش خوشم می آمد چیزی نمی گفتم. "اوضاع خوبه؟" تنها سوالی بود که از او می پرسیدم. و او جز "بدنیست" چیز دیگری نمی گفت. حتی روز هایی که طبق عادت همیشگی از چهار تا پنج عصر روی کاناپه اش خواب بودم و وقتی بیدار می شدم میدیدم زیر چشمش کبود شده و کنار تلویزیون نشسته و منتظر من است. می پرسیدم:" اوضاع خوبه؟" بعد وقتی می فهمیدم که "بد نیست" یخ ها را از قالب می آوردم بیرون و می گذاشتم زیر چشمش. روی کبودی. تنها کاری که می کردم همین بود. بعد کیفم را جمع می کردم و از خانه می زدم بیرون. مثل همیشه. دوازده ظهر تا پنج عصر و بعد هم جمع کردن کیف و بدون خداحافظی رفتن.

آخرین پنج شنبه ای که آنجا بودم هوای خانه خاکستری شده بود. دیوار ها انگار زیر آفتاب تابستانی داشتند ذوب می شدند. هوای خاکستری و نور آفتاب سه بعداظهر آنجا را به غمگین ترین خانه ی دنیا تبدیل کرده بود. چایی را که تمام کردیم از روی کاناپه بلند شدم و تکیه دادم به اپن آشپزخانه. اولین بار بود که بوی سیگار داشت اذیتم می کرد. سیگارش را که تمام کرد بلند شد و نزدیک اپن آمد. بعد از آن فندکی که مدام روشن و خاموشش می کردم را از دستانم بیرون کشید و پرتش کرد روی کاناپه، دور کمرم را گرفت و نشاندم روی اپن آشپزخانه. آنقدر سریع که نفهمیدم چطور پاهایم از روی زمین جدا شد. داشتم به دست هایش نگاه می کردم که چسبیده بودند به لبه ی اپن و بدنش را به آن ها تکیه داده بود. وقتی متوجه تیکه ی اضافه ی ناخن شستش شدم شروع کرد به حرف زدن. 

کلمات در آن بعداظهر خاکستری و آن خانه ی غمگین در هوا معلق می ماندند و محو می شدند. واقعیت شبیه این بود که تابلوی دوست داشتنی ات روی دیوار موزه ی متروکه ای قرار است آرام آرام از بین برود. او همچین چیزی نمی خواست و گمان می کرد از یک جایی به بعد فقط باید تصویر بماند. وگرنه همه چیز نابود می شود. به آهستگی. راجع به این می گفت که دیگر به آن خانه و به دیدن دست هایش نروم. پنج شنبه هایم را طور دیگری بگذرانم. مثل کافه گردی یا پیدا کردن یک نیمکت دوست داشتنی در پارک نزدیک خوابگاه که بشود با آرامش رویش نشست و کتاب خواند. یک ساعت تمام داشت از پیشنهاد های مزخرفش درباره ی اینکه چطور اخر هفته هایم را پر کنم می گفت. ساعت چهار عصر بود. کشیدمش کنار و سمت کاناپه رفتم. فندک را کنار زدم و رویش دراز کشیدم. فکر نمی کردم بتوانم اما تا پنج عصر همان جا خوابم برد. وقتی بیدار شدم در خانه نبود. کیفم را جمع کردم. به تمام وسایل خانه اش نگاه ثانیه ای انداختم و بیرون آمدم. پوشیدن کفش هایم روی پله ها به اندازه ی یک قرن طول کشید. بستن بند ها که تمام شد، پله ها را پایین آمدم و دوباره به خانه اش نگاه کردم.

او در حیاطش، یک درخت زرد آلو و سه بوته گل رز و چندتایی هم گل میمون داشت.

۲۶
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۱۲ ارديبهشت ۲۳:۰۸
خیلی خوب بود :(

پاسخ :

مرسی...
:)
الکس وات
۱۲ ارديبهشت ۲۳:۱۱
این متن چرا انقدر خوب بود . 

پاسخ :

دست شما درد نکنه:)
محمد فائزی فرد
۱۳ ارديبهشت ۰۰:۵۰
واقعا دل نشین بود.
دم شما گرم

پاسخ :

مخلصم
مهسا محمدی
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۲۸
ما رو خرابتر از اینی که هستیم نکن دختر

پاسخ :

مهسا جونم...:**
من ب داشتن این حالت غبطه میخورم
مدوس م.
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۴۸
بوی چای می‌داد متن :)

پاسخ :

تازه دم :)
مادام کاف
۱۳ ارديبهشت ۰۳:۴۸
باریکلا عزیزجان:*)

پاسخ :

باریکلا گرفتم ^_^ :**
روشنا :)
۱۳ ارديبهشت ۱۴:۳۸
شبیه قلب شدم :)

پاسخ :

قشنگه:)
هوپ ...
۱۳ ارديبهشت ۱۵:۳۸
چرا دیگه به دیدنش نری؟ مگه توی خاموش و ساکت چکارش داشتی؟ :(

پاسخ :

ب مرور دوست داشتنه از بین می رفت چون
میخواست باقی بمونه
ناشناس
۱۳ ارديبهشت ۲۱:۱۷
دوست داشتنی بنظر میای :)

پاسخ :

^_^
مهسا .م
۱۳ ارديبهشت ۲۳:۱۹
دوست داشتم.

پاسخ :

:)
پژی
۱۴ ارديبهشت ۰۰:۴۴
من معمولا متن های طولانی رو نمیخونم چون حوصله ندارم ولی متن های تو چه کوتاه چه بلند انقد حس کنجکاوی توشون هست که آدم دوس داری هی بیشتر بخونه. انقد که دوس نداره تموم شه. واقعا میگم
خیلی دلم برات تنگ شده دوست خوبم.

پاسخ :

پژی جونممممم:****
منم دلم کلی تنگ شده:**
اسماعیل غنی زاده
۱۴ ارديبهشت ۰۷:۴۰
این متن عالی بوده و هست 

پاسخ :

ممنونم:)
هانی هستم
۱۴ ارديبهشت ۱۳:۲۴
چه خوب...
همه باید یه روزی بریم... از یه جایی که دوسش داریم. از یه کسی...

پاسخ :

منم دلم میخواس قبلا از اینک گند زده بشه به همه چی میرفتم
رامین :)
۱۴ ارديبهشت ۱۳:۳۲
چقدر خوب نوشته بودین . چقدر فضاسازیش عالی بود :)


+ تبریک بابت مسابقه عکاسی :)

پاسخ :

ممنونم:)

+مرسی مرسی:)
Lady cyan ※※
۱۶ ارديبهشت ۱۸:۲۱
:)))
محو شدم کلا

پاسخ :

:دی
Leila :)
۱۸ ارديبهشت ۱۵:۳۶
برای من هم دوستداشتنی ترین دوستداشتنی بود:) 

پاسخ :

:*
al ice
۲۰ ارديبهشت ۱۹:۴۷
حال دایی جان ، سلینجر، چطوره ؟ 
:))

پاسخ :

اقااا:دی
خوبه خوبه:))
~ فو فا نو
۲۲ ارديبهشت ۱۴:۳۲
پست جدید نمیذاری؟ دلم پستی میخواد ک نرگس نوشته باشه:دی

پاسخ :

:*
امتحان ها ک تموم شه راحت میشم دیگ می نویسم:)
Omid Khodadadi
۲۴ ارديبهشت ۲۱:۵۹
نشستم 1000 کلمه نقد کردم ارسال و زدم یهو بیان مرد، متنم سیو نکردم همه چی پرید، در حد سگ عصبیم =((((((((((((((((((((((

پاسخ :

کیپ کام:دی
حوصله ش بود دوباره بنویس:)
Leila :)
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۲۹
ببینم
اوضاع احوالت خوبه؟ :)

پاسخ :

نه :)
ممنون ک پرسیدی:*
Omid Khodadadi
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۳۴

اصلا به من گفتند بیا بیان و متن و داستان هایت را بگذار تا دیگران ببیند و نقد کنند که نقد هایشان خداها کیلومتر سازنده است و مفید و من هی گفتم نه و نیاز ندارم و خودم چندتا نویسنده و منتقد میشناسم و بقیه هم اگر در فضای مجازی بخواهند چیزی برایم بنویسند همین پیج اینستا کفاف میدهد. خب طرف هم من را نمیشناخت. من هم کلا به چیزی یا کسی که بخواهد در زندگیم تغییر ایجاد کند سخت میگیرم و صدتا دلیل منطقی میآورم که نه! ولی بالاخره کنجکاو هم هستم و پاشدم آمدم بیان ببینم چطور جاییست و گشتم دنبال متن هایی جز متن های دلنوشته ی آبکی یا خاطره نویسی این ها ، چیزی که اصالت داشته باشد و بشود سرش بحث کرد. دیدم چقدر از این جور چیزها اینجا کم است، یعنی بخش عده اش را پسرها و دخترهایی گرفته اند که خشت روی آب میزنند وقتی هم میروی به شان میگویی که فلان ایراد را داری ترش میکنند. بقیه هم که تقریبا دارند یک چیزهای درخور توجهی مینویسند فقط با نظرهایی از قبیل بح بح و چح چح و ظیبا بود مواجه میشوند، مثل همین کامنت های زیر پست خودت. لذا دلم میخواهد هم حرف خودم را زده باشم تا تخلیه شوم هم یک تفاوتی داشته باشم.

وقتی متن را خواندم(بار اول) متوجه شدم که نه! مثل اینکه نویسنده اش چارتا کتاب خوانده و چارتایی هم داستان نوشته قبلا. بعد رفتم سرک کشیدم توی بقیه ی پست ها که مواجه شدم با بخش در باب عکاسی که اسمش آدم را یاد مقاله های سنگین فلسفی می اندازد و چون چیزی از عکاسی سرم نمی شود ترجیح دادم به بخش دیگری که اسمش کتاب بود سر بزنم و دیدم که بح بح موراکامی. خلاصه همین انرژی داد تا با دقت بیشتر متن را بخوانم. اما خداوکیلی بس است مقدمه.

فکر کنم کلا بتوانم به سه نکته در مورد گفتمان اشاره کنم.

اولیش زاویه دید است و شخصیت

دومی پیرنگ و نوع پرداخت نقلی یا صحنه سازی

سومی زبان

از اولی هم شروع میکنیم قاعدتا. به زعم من کلا بهتر است راوی سوم شخص دانای کل و مداخله گر باشد، دلیلش هم اینکه روایت شاداب تر میشود، و در دنیای حال حاضر هم میشود هروقت دلمان خواست زاویه دید را یکدفعه عوض کنیم و بشویم اول شخص و برویم توی ذهن شخصیت و تک گویی کنیم و مونولوگ یا قضاوت یا تمام امکاناتی که زاویه دید اول شخص بیشتر از زاویه دید سوم شخص دارد. دو دیگر اینکه اول شخص خواه ناخواه می افتد در دام زیاده گویی، حتی صادق هدایت و بوف کور هم در صفحات 70 یک کمی ملال آور است( البته این قضاوت را نشنیده بگیرید چون الان سینه چاک های صادق هدایت میریزند سرم.) و اگر هم اول شخصی داشته باشیم که یک گوشه بایستد و خیلی کم حرف بزند و واکنش نشان بدهد و مثلا رفیق شفیق قهرمان داستان باشد که هرجا قهرمان میرود او هم موضوع را تعریف کند دیگر راوی اول شخص نیست، فقط داریم خودمان را گول میزنیم. مثلا در بارون درخت نشین، راوی برادر قهرمان است، اما اطلاعاتش کامل و جامع است و همه چیز را میداند و اگر هم که نداند و محدود شود دیگر داستان به سبک و سیاقی که باید باشد نیست. در کل تفاوت زیادی با یک راوی دانای کل مداخله گر نمی کند که مدام دارد جهان پیرامونش را گزارش میدهد. (هرچند این ها قاعده اند و نه قانون، قاعده هم که مشخص است، برای شکستن است. پس مطلق نیست هرکسی دلش میخواهد برود 20 جلد رمان اول شخص بنویسد. اگر خلاق و موفق باشد که حرفی نیست.) و تازه همه‌ی این مسائل به زعم من.

اما برویم در دل متن، راوی از همان اول که شروع میکند به پر گویی. چیزهایی که کارکرد داستانی ندارند( البته به نظر من برای نویسنده کارکرد داشته اند، ولی در گفتمان نه، کارکردش هم شحصیت پردازی راوی بوده. اگر اشتباه است که خدایگان ببخشایند.) مثلا نقاشی نصب شده، در موزه‌ی متروکه ی مترو. این قبیل توصیف و تشبیه و فضا سازی، بیشتر می رود جزو رمان، نه داستان کوتاه مدرن(راستی یادم رفت بگویم سبکش مدرن است) داستان کوتاه باید ایجاز داشته باشد و این قانون است. اما قاعده اش اینکه هرچیزی را که اضافه است باید حذف کرد. چون فقط در ادامه ی متن هم ازین تشبیه یکی یا دوجا(گفتم که دیروز نقد اصلی را نوشتم و حالا مثل دیروز دقیق خاطرم نیست چند و چون قضیه را) استفاده میشود و داستان را جلو میبرد؟ نه! بعد باز شروع میکند به تشریح اینکه منظورش ازین جمله چیست، دوست داشتنش یعنی چه؟ و اگر هم احیانا تمثیلی بوده از کله اتفاقی که بین راوی و "او" رخ میدهد سرد و خشک است و طراوت ندارد. تشبیه های بیشمار بهتری هست که بشود اول داستان آورد، که باید در داستان هایی که اینطور شروع میشوند دو فاکتور را رعایت کرد، اولی کارکرد زبان، یعنی زبان آن تمثیل اولی آنقدر قوی باشد که هم به ناخودآگاهمان خط دهد که قرار است با چه چیزی مواجه شویم، هم جذاب باشد. دومی اینکه کله پلات داستان را در خودش داشته باشد. خبره ها این شیوه را با کلی نماد و کلید و کاملا زیر پوستی انجام میدهند.

بعد برسیم به شخصیت. احتمالا مشکل اینکه شخصیت سازی در زاویه ی اول شخص سخت میشود این است که در کتاب های آموزشی داستان گفته اند برای شخصیت سازی زاویه دید اول شخص بهتر است. اما نگفته اند شخصیت چگونه ساخته میشود، یک شخصیت مستقل و یکتا در جهان بر اساس چه چیزی شکل میگیرد؟ بر اساس حجم اطلاعات گذشته اش؟ براساس قیافه اش؟ براساس تفکراتش؟ نه تقریبا شخصیت بر اساس همه ی این ها در قالب مواجه ی شخصی اش با کنش داستانی شکل میگیرد. من از تکه هایی همچون عادات "او" و راوی درک کردم که میخواسته در اینجاها شخصیت پردازی صورت گیرد، مثلا وقتی راوی میگوید رومیزی سبز دوست دارم یا از کتاب ها و فیلم های بیشمار "او" حرف میزند یا از یخچال خالیش یا... اما اینها در بهترین حالت برای ما تیپ میسازند نه شخصیت. اما اگر میخواست شخصیت در این داستان پرداخته شود باید چه میشد؟ بهترین نقطه های اوج داستان جاهاییست که "او" راوی را بلند میکند و میگذارد روی اپن(پیشنهاد: راوی میتوانست هوس یک بوسه ی جانانه کند، چون به هر حال حرکت "او" شک برانگیز است.) بعد "او" مثل صدتا داستان و فیلم تکراری شروع میکند به بگوید که چرا باید ترکش کند یا تز های روشنفکری میدهد. (اگر فیلم بلو ایز د وارمست کالر رِ دیده باشید به یاد بیاورید صحنه های آخر را که ادل می آید توی کافه و خام حرف های عشق قدیمی اش می‌شود و میان اشک هایشان شروع میکنند به معاشقه و سر آخر با اینکه دلشان هم را میخواهد ولی همدیگر را پس میزنند. این یک مواجه ی شخصی است. یعنی اینجاست که شخصیت آن دو دختر را میسازد. ) بعد راوی بلند میشود میرود روی کاناپه ی قهوه ای شکلاتی دنبال فندک، اینجا بهترین لحظات مواجه ی شخصی راوی است و ساخته شدن شخصیتش(البته در کلمات ماقبل این صحنه باید چیزهایی قرار گرفته باشد که حالا به کار بیاید و فضا را برای واکنش خاص راوی آماده کند) اتفاقا یک نطفه هم برای شخصیت پردازی بسته میشود، راوی میگیرد میخوابد. این ایده خوب است و پرداخت بعد، چون سریع ازش رد میشویم. پخته نمی شود، حالا وقتش بود که راوی یک پاراگراف کامل در گوشمان راجع به حرکتش قصه بگوید و پرچانگی کند. و صحنه‌ی دیگری هم آنجا که برایش یک عمر طول میکشد که بند کفشش را ببندد، در این نقطه تمهید درست است اما ریتم باز تند است، ماهم باید این نگذشتن زمان را حس کنیم، یعنی متنی که میخوانیم برایمان یک ساعت طول بکشد ولی سرجمع یک پاراگراف پنج جمله ای باشد. این برمیگردد به ریتم و تمپو که اصلا حالا و اینجا وقتش نیست.

(خسته شدم)

حالا پیرنگ، چرا پسر زبانش لال است؟ چرا فقط پنجشنبه ها؟ چرا پسر یک دفعه میزند زیر همه چیز؟ چرا دختر بیخیال است؟ چرا میخوابد؟ بعد چرا یک دفعه بهش فشار می آید و بند کفشش برایش بازی در می اورد؟ و صدها چرای دیگر که بی جوابند، البته نباید تند تند جواب بدهی به سوال ها این ها فقط دلایل داستانی اند که شکل گرفته و میتوانند سیاسی باشند یا عشقی یا روانشناسی یا اجتماعی، مهم این است که قوی باشند و کنش و واکنش را شکل دهند و آنوقت که شکل دادن باید نشانشان بدهی ، صحنه را نشان بدهی ، نه اینکه نقل کنی، هرچند فعلا باید این کار را بکنی، مثلا بعد از 30 داستان 4000 کلمه ای انقدر دستت توی کار میرود که بفهمی چطوری جوری که شلخته نباشد هم نشان بدهی هم نقل کنی. ولی حالا انسجام را مریزد به هم.

اخری زبان.

چرا نیویورک؟ چرا بوروس ویلیس؟ اینکه کیپرسم چرا یعنی مگر ایران کم ازین نماد ها داشت؟ و حتی اگر نداشت، و اگر حذفشان میکردی چه ضربه ای به متن میخورد؟ اگر دلایل واقعا محکمی داشته باشی حل است، فضا را بیگانه کن مثلا در رمان موراکامی، کافکا در کرانه، اسم ها بر اساس نماد سازی انتخاب خارجی شده اند قابل توجیه اند.

اما احسند زبان و نثرت نه شکسته بود(یعنی نثر کسی که تازه اولین داستانش را نوشته) نه منجمد و یخ، یعنی آنی که رفته چارتا رمان کلاسیک و ترجمه خوانده و حالا با یک  نثر خسته کننده قصد دارد قوی ترین چیز دنیارا بنویسد. بلکه نثرت ساده و روان و سلیس بود. حداقل در گفتن حرفی که میخواستی بگویی موفق بودی و این خودش خیلی مهم است، چون درجه ی بعدی زبان میشود داشتن اطلاعاتی در مورد همه ی زبان ها و دایره واژگان وسیع که خیلی طول میکشد تا محقق شود، و نویسنده ای که داردش از همهی اطلاعاتش به جا استفاده میکند، یعنی نثرش شکسته است اما دلیل دارد یا پر است از کلمات کهن ولی روان است و دلنشین و قابل فهم. مرتبه پنجم هم که در ایران کم تر از 10 نویسنده داشته اند و آن هم سبک شخصی است.

و اینکه چقدر زر زدم =)))))))))))))))) 

پاسخ :

دم شما کلی گرم باشه

راستش رو بخوای و ممکن مسخره هم باشم تقریبا نود درصد مطالبی ک گفتی رو میدونستم. ینی واقعا میدونم باید برای نوشتن یه داستان تا چه اندازه ب ذهن مخاطب فکر کرد و اینکه تاثیر هر جمله، هر تکنیک یا هر مسئله ای ک قرار مطرح کنم و توی ذهن مخاطب بررسی و کنم و از مهارت توی داستان نویسی کاملا خبر دارم ولی واقعیت اینه که حداقل توی وبلاگ خیلی در مورد نوشتن به این چیز ها دقت نمیکنم. دلم میخواد فقط در حدی باشه ک کسی از خوندن حوصله ش سر نره. چون وبلاگ تقریبا حداقل برای من یک چیز نیمه شخصی هست.
برای همین جواب تمام سوال های آخر هم فکر کنم همین باشه. علاوه بر اینک علاقه ی شخصی من هستن به گمانم به زیبایی متن کاملا بی دلیل کمک می کنند تا حدودی. دقیقا هیچ علتی ندارند و صرفا برای جذابیت های ابتدایی متن. در واقع میخوام بگم هدفم از نوشتن کل این متن همین بود ک تخیل های این روز ها رو کلمه کنم و تا حد زیادی حس هامو بنویسم ک بیشتر هم برای خودمه و قبول دارم متن زیادی شخصیه. و ممکن کاملا قابل مفهوم نباشه و این سوال ها پیش بیاد و احساسات کامل منتقل نشه. و هنوز اونقد ماهر نشدم ک برای نوشتن و خوب نوشتن بتونم تو کم ترین زمان قوی ترین اثر و تحویل بدم متاسفانه. ینی از نظر تئوری میتونم بگم متوجه خیلی چیزها هستم و اونم شاید مدیون خوندن نقد های سینمایی و ادبی و هنری باشه اما در عمل هنوز به شدت ضعیفم ک حالا حالا نیاز ب تمرین داره.
کامنت انتقادی خیلی باحالی بود
واقعا ممنونم برای این وقتی ک برای نوشتن گذاشتی
دمت گرم:)
Omid Khodadadi
۲۶ ارديبهشت ۱۵:۳۲
متن منم مث متن تو تخلیه خودمه ^~^ مرسی که خوندی زیاده جدن :))) چرت و پرتم قاطیشه

پاسخ :

چرت و پرت قاطی ش نبود
خیلی باحال بود و کلی از خوندش لذت بردم:)
Leila :)
۲۶ ارديبهشت ۱۹:۱۳
عه چرا خوب نیستی نرگس؟
بخاطر امتحانا و کنکوره؟

پاسخ :

غم چهارپایه دارم. بعدا برات توضیح میدم غم چهارپایه چیه:)
Leila :)
۲۷ ارديبهشت ۱۱:۲۲
غم چهارپایه.. هوومم.. آره حتما توضیح بده هر وقت ووقتش رو داشتی:)

پاسخ :

فقط باس یادم بندازی چون ممکن یادم بره
:)
میم کاف
۱۹ خرداد ۱۲:۵۵
خیلی دوسش داشتم:))))))

پاسخ :

خداروشکر:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان