#غیر جدی

برای تصویر ماتی که به خاطر لرزش دست های عکاس، از تو روی صندلی های کافه ایست باقی مانده

و برای داف های دانشگاه هنر که عقم می گیرد بس که دوستت دارند

به قیافه ت هم نمیخورد. هیچ دختری را به رنگین کمان و درخت و هر کوفت دوست داشتنی دیگری تشبیه نکرده ای. از جزئیات، از پلک زدن ها یا پوست لب کندن ها و استخوان ترقوه کسی به عشق نرسیده ای. حتی محض رضای خدا یک بار تلاش نکردی از ویژگی منحصر به فرد دختری به طور اغراق آمیزی تعریف کنی. به آن کلاه فرانسوی و کت پشمی و کفش های چرم قهوه ای ات نمی آید. به ته ریش ها... آخ... به آن ته ریش ها و حالت چشم ها و حتی قوز روی دماغت هم نمی آید تا حالا به یکی از آن ها گفته باشی:" تو خیلی فوق العاده ای عزیزم. تو واقعا خوبی". فایده ای هم ندارد. تا همین چند روز پیش کسی بود که به من می گفت "شفق". هربار که جلوی آیینه می ایستادم از این تناقضی که بین این لقب عاشقانه و تصویر روی آیینه وجود داشت دچار حالت تهوع می شدم. جدای از آن "شفق" با آن آوای قاف چاق و بدترکیب آخرش، حتی نمی گذاشت از دوست داشته شدن هم لذتی ببرم. هرچند فقط پنجاه درصد قضیه تقصیر قاف بود. پنجاه درصد دیگر بر می گشت به درونیات خودم. شاید غروب یک روز زمستانی بود که روی ایوان خانه دلم خواست هیچ کس هیچ وقت من را دوست نداشته باشد. وحشتناک بود که تا آن لحظه جز خواهر های بزرگ ترم کسی لب هایم را نبوسیده بود، ولی آن روز روی ایوان گمان کردم دلم هیچ بوسه ی عاشقانه ای نمی خواهد. هنوز هیجده سالم هم نشده بود که همچین هیجان شیرینی در من مرد. حتی دلم نمی خواهد یک نقطه ی حساس پشت گردنم پیدا کنی برای یکی از آن بوسه های آرام که تنها کارایی شان روشن کردن ستاره های خاموش زیر پوستی اند. دلم هیچ نوع بغلی را هم نمی خواهد. حتی وقتی دستم را می گیری دلم می خواهد هیچ محبت و عشقی نباشد. لذتش مثل لذت خوردن یک بستنی شکلاتی بعد از یک وعده ی غذایی مفصل است. اشباع شده ای و فقط مزه مزه میکنی. تو هم به قیافه ات نمی آید، به آن قوز روی دماغت. که به کسی گفته باشی "شفق". مسخره و پوچ به نظر می رسد اما بیشتر از نود درصد رفتار های من تحت تاثیر هورمون های مزخرف دوران بلوغ است. اما همه خودخواهی را چیزی جدا از تاثیر هورمون ها می دانند. همین خودخواهی ای که باعث شده دلم بخواهد تنها نمود محبت در رابطه ی مان دید زدن ته ریش هایت... آخ... دید زدن ته ریش هایت باشد. این مسئله ی خودخواهی در یک رابطه ی عاشقانه مسئله ی بدیهی ای در مورد من است. همیشه به خاطر منافع خودم و لذت از دوست داشته شدن در همه ی شان حضور داشته ام. اما به گمانم غروب یک روز زمستانی بود که دلم می خواست هیچ وقت هیچ کس من را دوست نداشته باشد. تنها نمود از محبت لمس ته ریش های تو باشد و حتی بلد نباشی محض رضای خدا از نوع حرف زدنم به طور اغراق آمیزی تعریف کنی. به قیافه ات نمی خورد. برای این روز های من مناسبی. دلم می خواهد بنشینم کنارت وقتی خبر از هیچ بوسه و بغلی نیست. فقط بنشین برای من سیگار بکش... آخ از آن ته ریش هایت!

۲۰
ر. کازیمو
۰۷ خرداد ۰۱:۵۶
کسی را هم نداریم از این متن‌ها برایمان بنویسد. هی جوانی!

پاسخ :

از کجا معلوم
مهسا محمدی
۰۷ خرداد ۰۲:۰۸
یک اینکه تو یکی از بهترین هجده ساله هایی هستی که من میشناسم و واقعیت اینه که گاهی نوشته هات رو میخونم و میگم نرگس داره با من شوخی میکنه هجده سالش نیست.
دو اینکه من جدا لذت میبرم وقتی میخونمت.
سه اینکه این نوع عاشقانه‌ها انقدر برام ملموسه که نگو.
و درنهایت ترک بالاجبار عادت لمس ته ریش‌هایش با کف دستم از سخت‌ترین کارهاییه که نتونستم و نمیتونم :)

پاسخ :

یک اینکه مهسا من واقعا تینیجر تر از چیزی هستم ک تصور میکنی. به طور تجربی ثابت شده. مرسی ولی. اتفاقا حالم از این تینیجر بودنه خوب نیست و تو وقتی اینو میگی حالم بهتر میشه:*
دو اینکه جدی و واقعی خوشحالم ک لذت میبری. ذوق میکنم ^_^
سه اینک ماچ رو لپت
در نهایت اینک واقعا هم نمیشه. ته ریش ها محکوم به لعین بودنن. لامصصصصصصصصب
هلما ...
۰۷ خرداد ۰۳:۱۹
چقد فصاسازی خوبی داره این متن، طوری که تو یه شب بارونی زمستان لب ایوون نشستم و دارم تمام حس هایی که گفتی رو با خواست های خودم ادغام میکنم و لذت میبرم. ولی دیگه من واقعا نوجوون نیستم حتی خودمم فهمیدم که نوجوون نیستم، اگه پنجاه سالمم باشه باز رویا باف ماهری ام..
آخ از ته ریش هایت... فقط بشین برای من سیگار بکش... همان تعاریف زیبایی که گفتم.
بهت گفته بودم من از سیگار میترسم؟؟

پاسخ :

چقدر خوب ک تو نوشته ها رو اینطور میبینی و میخونی:*

ترس چرا؟ 
هرچند من خودم نفس تنگی میگیرم و حرکت مژک های سلول های مخاطی گلوم رو کاملا حس میکنم:))
بدمست .
۰۷ خرداد ۰۹:۲۴
یکیم باشه یه  کام از سیگاره  بگیره، ته سیگاره رژ لبی شه،
باز سیگارو بت برگردونه، 
حالا بوسه هم نبود، نبود
:))

پاسخ :

:دی
بوسه اضافه ست. همین خودش کافیه
مدوس م.
۰۷ خرداد ۱۱:۲۷
می‌شه بغلت کنم با این خوشگلیای متنت؟ :* 
و چقدر عجیب می‌فهممت

پاسخ :

اگر دوست داری ذوق کنم ها. بغلم کن:) :**
"می فهمتت "دوست داشتنی ترین جمله ی سه جزئی گذرا به مفعوله. مرسی:*
هلما ...
۰۷ خرداد ۱۱:۴۱
میدونی ما کلا تو فامیلای نزدیکمون جز "خاله ام" سیگاری نداریم, اونم ده سال بیشتره ندیدمش و وقتی دیدمش همون زمانا مثل مامان بزرگ بود خیلی پیر. همیشه نسبت به سیگار یه حس تهاجمی داشتم برداشتم مثل فیلما بود فکر میکردم اونی که سیگار میکشه حتما میتونه آدم بکشه, یا اونی که سیگار میکشه باید چشمای درشت و قرمز مثل کاسه خون شده داشته باشه. جدیدا میتونم تصور کنم یه هنرمند هم میتونه بشینه تو کافه و سیگار بکشه. البته سردردایی هم که از بوی سیگار میومد سراغم حسمو تشدیدش میکرد. در مقابل همیشه پیپ که اونم یه جور سیگاره خب خیلی برام جذاب بود.

پاسخ :

بله خب چهره ی هرچیزی و جامعه و عرف و خونواده برای ادم ترسیم میکنه
پیپ هم خوبه:)
هوپ ...
۰۷ خرداد ۱۲:۴۲
؛)
به نظر من کاملا واسه هم مناسبین... اون از این مخ زنی های حال بهم زن بلد نیست و تو هم خود عشق رو میخوای نه حواشی اطرافش رو... هر چند لمس ته ریش ها میتونه خود عشق باشه!

پاسخ :

ام
خب
مناسب کلمه ی جدی ایه
من رابطه غیر جدی منظورم
نامعلوم شناور و الکی
:دی
:))
الکس وات
۰۷ خرداد ۱۴:۰۴
عشق هایی که به وصال نمیرسه همیشه قشنگه ... که دو حالت داره . یا برداشت اشتباه از حسی که عشق نیست . یا برداشت اشتباه از کسی که عاشقشیم . 

جدا از اینها متن ورای خوب بود . من دوست داشتم پایانش یخورده کشیده تر و جزئیات بیشتری داشته باشه . 

پاسخ :

حالت های دیگ ای هم هست. کلی حالت هست

دیشب از فشار روحی زیاد نوشتمش .از وسطاش هم بدجور خواب آلو شدم. خلاصه ک تهش واقعا گند تموم شد!
پری سا
۰۷ خرداد ۱۴:۱۴
آخ از آن ته ریش هایش...

پاسخ :

لامذهبه لامصبه لامروت
Leila :)
۰۷ خرداد ۱۴:۲۵
نرگس
حتمن شرکت کن تو این مسابقه های نویسندگی
حتمن حتمن
باشه؟

پاسخ :

باشه:):*
ــ یاس ــ
۰۷ خرداد ۱۶:۴۸
به نوشتت حسودیم شد اینقدر خوب بود، دلم میخواست مال من میبود:))

پاسخ :

:*
نویسنده ....
۰۷ خرداد ۱۹:۱۵
همه اومدن اون چیزایی که من دوست داشتم بگم،رو گفتن.من چی بهت بگم آخه:))
فقط می گم بنویس بنویس که خوندنت دنیا رو برام قابل تحمل تر می کنه

پاسخ :

به من کامنت بده صبا.برای من بنویس من خیلی منتظر میمونم اسمتو تو نظرات جدید ببینم
ب من زیاد کامنت بده
:*
mydancingsoulintheskies ..
۰۷ خرداد ۲۳:۵۳
نرگس من زیاد سر میزنم به وبلاگت
تا الان چندین بار اومدم بگم که چقد خوبی و چقد خوب مینویسی و چقد خوب میفهمی و میبینی
بعد هر دفعه دیدم «خوب» خیلی کمه واسه ت و نتیجتاً سکوت کردم
الان فقط خواستم بگم که میخونمت و خیلی فراتر از خوب هستی 

پاسخ :

خیلی خیلی مرسی:*
פـریـر ...
۰۸ خرداد ۰۲:۰۱
ته ریش یه نقاشی لعنتی رو صورت یه مرده که میتونی ساعت ها بهش زل بزنی و دونه دونه شو از نظر بگذرونی و خسته نشی و تهش حتی دلت بخواد ببوسیش...حتی اگه تیغ تیغی بودنش لبتو آزار بده...

اینقدر خوب ننویس نرگس! آخرش یه روز بعد خوندن این مدل پستات لم داده به پشت صندلی و خیره به سقف، بعد از یه نفس عمیق می میرم...

:: هر وقت وقتم آزاد شد میام یه سری نکات در مورد نگارش متن بهت میگم که وقتی خوب می نویسی ظاهر نوشته ات هم خوب بشه و خروجیت علاوه بر متن، به لحاظ ظاهر هم شیک و پیک شه ;)

پاسخ :

کلش و اگ بخوایم خلاصه کنیم میتونیم بگیم ته ریش خره 

ذوقم که منو اینطور میخونی:*

+ از چهارده سالگی نسرینا شروع کرد به آموزش دادن و متقاعد کردن من و بعد ها عده ی زیادی همین طور تلاش کردن تا خود الان. هنوز هیچ کس نتونسته منو وادار کنه نکات نگارشی و رعایت کنم. امیدوارم تو از پسش بربیای:))
פـریـر ...
۰۸ خرداد ۱۲:۲۸
البته یه خر دوست داشتنی :)))

عزیزم :*

:: اوووو پس من آخرین نفرم گویا :)) حالا منم میگم ببینم چی میشه :دی تیری در تاریکی و این صوبتا :دی

پاسخ :

ها خر محبت آمیز

:**

واقعا ازت ممنونم. خیلی زیاد:**
شهر زاد
۰۸ خرداد ۱۲:۳۲
خوب بود عزیزم... چقدر شبیه جانان من بود

پاسخ :

کامنتتو خوندم یاد یه لالایی ترکی افتادم
آی شیرین شیرین ...
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۰۸ خرداد ۱۷:۴۴
چقدر خوب مینویسید:)
انقدر خوب که نوشته‌تون مثل یه رویا ذره ذره از چشمایی که میخوننش شروع میشه و آدمو توی خودش غرق میکنه
 انقدر خوب که وسط متن به خودت میای و میگی من این نوشته‌م یا این نوشته، من...؟ 

پاسخ :

تو لطف داری مرسی:*
رستاک :)
۰۹ خرداد ۰۲:۱۳
آدم دلش میخاد عاشق شه اصن:))
چقدر خوب مینویسی دختر!

پاسخ :

قربانت:*
Omid Khodadadi
۰۹ خرداد ۱۷:۱۷
اینکه باز همه تعریف کردن منو وسوسه میکنه ایراد بگیرم :))))))

پاسخ :

خیلی فلانی:))
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
۰۹ خرداد ۱۹:۰۳
دلم میخواد وقتی اومد تو زندگیم
ازش امضا بگیرم ریشاش جزو اموال شخصیمه
نباید دست بزنه بهشون

پاسخ :

اقا اصن خرابمون میکنن از عدم مالکیت حرف میزنن
اصن خیلی خرابمون میکنن!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان