چهلم

|به مناسبت تولد محمد ابراهیمی، که دهن من رو سرویس کرد از بس گفت بزرگ شو نرگس. تو دیگه هیجده سالت شده!|

نه سال پیش که پسر دایی مامان با قرص خودکشی کرد، زندایی فقدان بود. من عروسک صورتی خاله زهره و دوچرخه سواریِ عصر های تابستانی بودم. قابلمه پلاستیکی های یگانه و وانت آبی غریبه ای که وقتی همه فراموشم کرده بودند من را جلوی در خانه پیاده کرد. تک چراغ آویزان وسط سقف هال، زندایی مامان بود. پوستر های کهنه ی محمدرضا گلزار و هرتیک و مهستی روی دیوار های پوسیده. زردی اتاق های کوچک و تنگی کوچه های بنسبت محله های پایین تهران. زندایی، بوی کتلت بود و کاموا ها و میل بافتنی های گوشه ی کمد. غم بود. غم سبزه که با صدای قشنگی می خندید و چشم های ریزی داشت.

چهل روز بعد از مرگ آقاجون، من یک فقدانِ چهل روزه بودم. مسکن مهر هایی که پشت چنار های خیابان موقع حرکت ماشین پخش می شدند وسط آسمان شب. چنار بودم اصلا. تیر های چراغ برق، خیابان، بهار و هواکش های نمازخانه ی مدرسه. تکیه داده بودم به کابینت های آشپزخانه ی مامان بزرگ. زیر حلواهایی که زندایی پخته بود. خودش تکیه داده بود به ماشین لباس شویی. هیبت یک فقدان نه ساله را داشت. داشتم فکر می کردم ممکن است کمی هم تراس های قدیمی با نرده های زنگ زده باشم. یا فقط شاخه ای از درخت باشم. پرنده یا حتی پرواز چی؟ زندایی مامان قرص های افسردگی بود. حتی وقت هایی تشنج و دندان قروچه بود. باید همه ی سعی ت را می کردی تا بین فک بالا و پایین فاصله بی اندازی.

باید سعی ت را بکنی تا بین فک بالا و پایین فاصله بی اندازی. من داشتم فکر می کردم زندانی چطور می توانست هم حلوا بپزد و هم تا این اندازه غم باشد که دایی داد می زد باید سعی کنیم فک بالا و پایین را جدا کنیم از هم. اصلا نفهمیدیم کی صدای گریه ها قطع شد. حتی صدای ناله هم نمی آمد. فقط صدای دندان قروچه های زندانی مامان بود. فقدان هیچ وقت تمامی ندارد. حتی دردش هم تمامی ندارد. برای همین زندایی داشت وسط آشپزخانه ی مامان بزرگ می لرزید. دایی سعی می کرد با دست هایش فک های بالا و پایین را از هم جدا کند. همه ی چشم های زندایی سفید شده بودند. فکر کردن به اینکه بودن های کسی ناگهان تبدیل می شود به هیچ آدم را تبدیل به قرص های افسردگی می کند. به موجودی که وسط آشپزخانه ای که تازه طعم فقدان را چشیده بلرزد. دایی سرش را برده بود کنار گوش زندایی و آرام نجوا می کرد. مثل اینکه بگوید هیچی نیست. آرام باش. درست می شود. و یا هرچیز شبیه به آن. لرزش های زندایی با هرنجوا کم تر می شد تا وقتی بالاخره بین فک های بالا و پایین فاصله افتاد.

من گاهی خنده های از ته دل هستم و زندایی مامان هنوز قرص های افسردگی ست. ولی هر دوی ما در یک چیز مشترکیم. وقتی سیاهی چشم هایش برگشت و بدنش آرام شد، دایی به چشم هایش نگاه می کرد و می پرسید:« این حلوا ها رو خودت درست کردی؟ ماه بانو میگه تو درست کردی، ولی من که باور نمیکنم. راستشو بگو. خودمونیم. این ها رو خودت درست کردی؟» ما هر دو از بهترین صحنه های غم انگیز دنیا شدیم وقتی زندایی وسط گیجی و گریه از حرف های دایی آرام خنده اش گرفت.

۱۰
نویسنده ....
۱۶ خرداد ۰۳:۲۲
عزیز دلم بیا بغلم که اینقدر خوب و نجیبانه حس ملایمت رو با کلمه ها می نشونی توی قلبم

پاسخ :

صبــــــــــــــــــــــاااااا.... :*:*:*
هلما ...
۱۶ خرداد ۰۳:۵۰
خدا رحمت کنه بابابزرگ ات رو. البته میدونم این ماجرا احتمالا برا چند ماه پیشه.
کسی که هدفش نوشتن باشه از تلخ صحنه ها هم برا نوشتن ایده میگیره، جوری بیانش میکنه که بچسبه به مخاطبش، طوری که آشپزخونه مامان بزرگ و دایی و زندایی براش تجسم شن.
تولد آقای ابراهیمی هم مبارک :)

پاسخ :

خیلی ممنون هلما جان
گمان میکنم هنوز دینمو به این صحنه ادا نکردم اونطور ک باید
خیلی ممنون هرچند تولدش بهمن بود فک کنم:))
Leila :)
۱۶ خرداد ۱۲:۳۱
کدام دختر می تواند انقدر قشنگ و دوست داشتنی توصیف کند, بنویسد... :*

پاسخ :

:)
:*
مادام کاف
۱۶ خرداد ۱۳:۳۶
گریه ام گرفت....رفتن پسردایی مامانت مثل رفتن همکلاسی من....بودن های کسی ناگهان هیچ میشود....خدارحمت کنه پربزرگتو.این یکی رو هم هیچوقت نداشتم و همیشه ارزو داشتم یکیشو داشته باشم اما نشد...خدا رحمت کنه پدربزرگتو...

پاسخ :

بوس روی گونه ت مهسا
دلم برات خیلی تنگ شده
:*
اسماعیل غنی زاده
۱۶ خرداد ۱۴:۵۹
خوبه :)

پاسخ :

اسماعیل غنی زاده:)
حالت خوبه؟
پژی
۱۶ خرداد ۱۶:۰۹
صدای دندان قروچه بدترین صدایی هستش که هنوز بعد از مدت های دراز هنوز تو گوشم هستش 
خیلی تجربه این صحنه رو داشتم خیلی بده هیچ وقت از ذهنت پاک‌نمیشه...
و باز هم هنرهای تو در نوشتن...
تو نه تنها چیز های خوب بلکه غم انگیز ترین خاطرات رو جذاب مینویسی  جذاب نه از این نظر که اون خاطره تلخ جذاب باشه نه 
از این نظر که آدم باهاش هم درد میشه هم نوا میشه..
و باز من زیاد حرف زدم بزار پای این که خیلی وقت همو ندیدیم دوست نویسنده ی من...

پاسخ :

فاطمه تو برام کامنت میذاری ذوق میکنم.جدی و واقعی:*
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
۱۶ خرداد ۱۹:۵۲
اون لبخند ِ زندایی مامان بعد از حمله خیلی تلخه...

خیلی خوب مینویسیا

پاسخ :

خیلی لطف داریا:)
الکس وات
۱۷ خرداد ۰۱:۴۹
فضای تاریک و مبهم نوشته هات دوست داشتنی نیست . شاید البته ویژگیش همین باشه . ولی قطعا دوست داشتنی نیست . یه سری صحنه های صامت اما با تکاپو و جنب جوش در کنار یه سری قاب های ساده و ساکن هی کنار هم و بین هم عبور میکنن از جلوی چشم آدم . که قطعا عالی هستن اما دوست داشتنی نیستن . 

پاسخ :

اوضاع خرابه ینی؟
الکس وات
۱۷ خرداد ۲۱:۳۳
میدونی به نظرم به یه انرژی وحشتناک دست پیدا کردی که ازش برای نوشتن کمک میگیری . نوشته هات همه خوب و عالی و قوی . اما سورسشون انگار همه از یه جای بدی قدرت میگیره . انگار ابری اِ همیشه هوا یجورایی . به نظر من اگه بتونی اینو مهار کنی و سعی کنی اون دامنه مانورت رو گسترش بدی و خودتو وارد چالش کنی میتونی به جای تا آخر ایستادن همینجا که هستی یه چند قدمی هم حرکت کنی . البته همه اینا نظر منه ها صرفا حسی که من دارم نه اینکه درست باشه حرفم یا هرچی . بیشتر مهم حسی اِ که خودت داری . 

پاسخ :

حالم خوش نیست. قضیه اینه که عمیقا و واقعا حالم خوش نیست. رو به زوالم. دارم تحلیل میرم. اینکه طوری بنویسم که بتونم بفهمم این تحلیل رو تنها دلخوشی منه انگار. ولی آره واقعا همش از یه حال بده
جدی ببخشید که حال همشون انقد بده.
اسماعیل غنی زاده
۱۹ خرداد ۰۳:۲۶
می دونم که باور نمیکنی اگه بگم توپه توپم ...

پاسخ :

باور نمیکنم واقعا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان