این پنکه ها هستند که بین واقعیت و خیال فاصله می اندازند

خیال: یک ملاقات معمولی

وسط کوچه ی فرعی، پشت به من، قدم می زنی تا اتفاقی ببینمت. جیغ می کشم که برمی گردی و با دیدنم لبخند میزنی. بوته های گل آویزان شده از دیوار های کاه گلی کوچه سبز تر می شوند. گل هایشان سرخ تر. یک آغوش آماده درست وسط کوچه انتظارم را می کشد . .سمتت پرواز میکنم. انتهای دویدنم با پریدن و انداختن دست ها دور گردنت تمام می شود. احتمالا اسمت را صدا می زنم. با ذوق. تو لبخندت را نگه میداری. برایت توضیح می دهم که تاکسی یک جای پرت پیاده ام کرده و گم شدم. بعد بلافاصله اعتراف می کنم دلم به اندازه ی تمام لحظه هایی که در واقعیت چندش و چسبناک و گند زندگی گذرانده ام برایت تنگ شده. 

فلسفه: قبل از تصمیم گیری مراقب باش مگس نباشد

دراز کشیده بودم که حس خوشایندی دور مچ پای راستم شروع کرد به دور زدن و به طور تدریجی پخش شد در تمام اندام بدنم. سرم را برگرداندم دیدم یکی از مگس های بند انگشتی دارد دور مچ پایم را برای پیدا کردن نقطه ای مناسب تجزیه و تحلیل می کند. تمام حس سبز کم رنگی که در بدنم پخش شده بود یک باره به قهوه ای تیره تبدیل شد. مچ پای راستم را تکان دادم و گفتم "اه". یکی از آن گنده ها و صدا دار ها که به تمام احساسات خوش زندگی ام برسد. دارم بعد از چندسال نگاه شان می کنم و می بینم تمام عوامل به وجود آورنده ی شان مگسی بوده اند.  

خیال: یک ملاقات معمولی (قسمت دوم)

یک آغوش آماده درست وسط کوچه انتظارم را می کشد . .سمتت پرواز میکنم. انتهای دویدنم با پریدن و انداختن دست ها دور گردنت تمام می شود. می خواهم اسمت را صدا بزنم. با ذوق. از پاهایم شروع می شوم به تبدیل شدن. می خواهم لبخندت آسمان را آبی تر کند وقتی مگس های بندانگشتی از انگشت های پایم شروع می کنند به متولد شدن. می توانم دور مچ پاهایت بپیچم. لبخندت پررنگ تر شود. مگس ها از پاهایم شروع شده اند و می توانند از نک دست ها و ستون فقرات و پشت زانو تولید شوند. تا زیر گردنم و زیر چانه. وحشتناک است. درست همان اندازه که قبل از دیر شدن تصمیم می گیری من را ببوسی ولی دیگر چیزی از لب ها هم باقی نمی ماند.

تصور ذهنی: این خانه در خلا است

این جهان، سایت های خبری، موشک هایی که رفتند سوریه، قاتل های زنجیره ای معروف دنیا، مزار هیتلر، مراسم اسکار، اینستاگرام مهراب قاسم خانی، شعبه های بانک ملت و کاخ سفید، همه وقتی معنا دارند که من در اتاقم باشم. در هال خانه. جلوی تلویزیون. بیرون از در اینجا همه چیز محو می شود. نیستی مطلق. همه ی دنیا را می بینم که دهانشان را چسبانده اند به لوله های خانه و وجود تغذیه می کنند. آنقدر درون این اتاق بوده ام که بیرون از اینجا را نمی توانم تصور کنم. شده ام جزئی از پایه مبل ها. یخچال. یا کمی از انبر. همه چیز را از همین جا می بینم. از همین جا میفهمم. از بین همین چهارچوب های در. آرزو می کردم هرگز اینطور نباشد.

خیال: یک ملاقات معمولی ( قسمت سوم)

جیغ می کشم که برمی گردی و و با دیدنم لبخند میزنی. بوته های گل آویزان شده از دیوار های کاه گلی کوچه سبز تر می شوند. گل هایشان سرخ تر. کوچه ی فرعی از در خانه شروع می شود و تا انتها می رود. آغوش آماده ای وسط یک انتها انتظارم را می کشد. مردد هستم. خانه در خلا فرو رفته. پایم را می گذارم بیرون در و به سمتت پرواز میکنم. هیچ چیز نیست. نه کوچه. نه بوته های گل. نه حتی رد نگاهی از تو در سفیدی مطلقی که در آن اسیر شده ام.

واقعیت: پنکه های بین واقعیت و خیال فاصله می اندازند

فکر کردن به احتمال ایرانی بودن دوست پسر یک دختر آمریکایی که وسط یکی از خیابان های نیویورک شانه اش می خورد به شانه ی تو جذابیت بیشتری برایم دارد تا فکر کردن به حرف های عبدی کلانتری راجع به مقدسات. صدای پنکه ها بیشتر از تکان خوردن عقربه های ساعت گذر زمان را نشانم می دهد. صدایشان می پیچد توی گوشم و میبینم که چهارده ساله شدم. می چرخند و نگاه می کنم تا شانزده سالگی پیش رفته ام. کمی بعد تر هجده سال. و در نهایت رو به روی پره های پنکه می بینم که پنجاه سالم شده و هنوز از هیچ بودن فاصله نگرفته ام. کافی است وقتی خیال می کنی برای تمام کار هایی که در دنیا کرده ای تشویق می شوی، لذت می بری و مفید واقع شدی، چشم هایت را باز کنی و به چرخش پنکه ها نگاه بی اندازی. حرکت پنکه ها حتی قابلیت این را دارند که فاصله ی بین واقعیت و خیال را بیشتر از مقدار واقعی نشان بدهند.

خیال: یک ملاقات معمولی ( قسمت آخر)

جیغ می کشم که برمی گردی. خنثی نگاهم می کنی. چند قدم بر میدارم و نزدیک تر می شوم. جواب میدهی :" لطف داری". می پرسم:" پس فردا حله؟" . جواب می دهی :" سر معدم می سوزه". می پرسم:" مرسی". جواب می دهی:" خودم میدونم". می پرسم:" خدافظ". جواب می دهی:" باشه".

۶
شیکپوش (^_^)
۲۹ خرداد ۱۳:۳۷
وجود تغذیه میکنند...
خاص بود!
:)

پاسخ :

:)
مادام کاف
۲۹ خرداد ۱۶:۲۳
چقد و چقد و چقد قشنگ و خوب بود متنت.این تیپ نوشتن و خیلییی دوس دارم.خیلی خوب بود خداییییییی

پاسخ :

چقد و چقد و چقد مرسی:*
محمد فائزی فرد
۲۹ خرداد ۱۷:۰۹
واو
همچنان قلمتون عالیه
و از اون بهتر نگاهتون

پاسخ :

مچکرم:)
یوزف کا
۳۰ خرداد ۱۲:۲۲
اتود بدی نیست، اما هنوز تا نوشته بودن کار دارد، حالا خوبش که بماند. خرده ایماژهایت خوب و اورژینالند، اما فرم «تم و واریاسیون» تقریبا در نیامده، اگر نگویم بی معنا شده. وقتی میگویم نوشته، یک کل سرزنده و سرپا را میگویم و برای همین فکر میکنم که چون ایماژهایت چنین ارگانیسمی تشکیل نداده اند، متن ات، هنوز نوشته نیست، اما اتود بدی نیست، و صد البته شایسته و مابعد نقد.

پاسخ :

ممنونم ممنونم ممنونم:)
مانا کالو
۳۱ خرداد ۱۱:۴۶
و پنکه ها بی خبر از توانایی های فوق پنکه ایشان همچنان می چرخند

پاسخ :

اره...:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان