«من خواسته ام ضمن کار به گونه‌ای عمل کنم که نشان بدهم این انسان‌های بی چیز که در نور چراغ خود سیب‌زمینهای خود را می‌خورند و حتی بشقاب را با دست بلند می‌کنند. خود زمینی را که این سیب‌زمینها در آن رشد کرده بیل زده‌اند...»

از نامه های ونگوگ به برادر کوچکش

دست های مشت شده صورتش را پنهان کرده. بدون آنکه نیازی به حالت چهره باشد، پیرمرد با خطوط غمیگنی که اندامش را می سازد خود پریشانی ست که روی صندلی نشسته. رنگ سرد آبی با رگه های سفید هیچ حرارتی ندارد. رنگ تیره ی اندام او حس پریشانی و افسردگی درونی او را تقویت می کند. ونگوگ برای گرم ماندن پیرمرد آتش را گوشه ای از نقاشی روشن نگه داشته. خانه سرد نیست. آتش روشن شده فضای افسرده را تعدیل می کند. تضادی که بین پریشانی مرد و رنگ پوست بدن او با شعله های روشن آتش در دنیای بیرون از پیرمرد وجود دارد مرا مدام یاد این مسئله می اندازد که هر اتفاقی هم درون تو بی افتد، در بیرون همه چیز مثل سابق ادامه خواهد داشت. بدون آنکه چیزی تغییر کند.

ماهیت اشیا در نقاشی های ونگوگ تغییر می کند و حتی قوانین قاب بندی و نظم از بین می رود. به عنوان مثال در تابلوی پیرمرد غمگین، با وجود آنکه از رو به رو به سوژه نگاه شده، امتداد اغراق آمیز زمین زیر پای پیرمرد آشفتگی ایجاد می کند. طوری که انگار قسمتی از صحنه را با زاویه ی دید دیگری نگاه کرده ایم. این آشفتگی و بی نظمی در چیدمان، ایستایی اشیا، زاویه ی دید و قاب بندی، در بعضی از نقاشی ها تا حد زیادی به محتوای حسی تابلو کمک می کند اما نمی توان آن را عنصری در خدمت انتقال دانست. بلکه میتوان به عنوان یک ویژگی مستقل به او نگاه کرد که گاهی حتی در تضاد با محتوای حسی اثر است. مثل تابلوی تراس کافه در شب.

حل شدن منبع نور در روشنایی خودش، کافه ای نسبتا خلوت و آرامش شب که از پس رنگ های پر حرارت و نور کافه، در تاریکی ساختمان هایی که در خاموشی فرو رفته اند و هاله هندسی نور که اطراف ستاره ها قرار گرفته اند بیرون آمده. حس آرامی را منتقل می کند. درست در لحظه ای که گمان می کنی ساختمان مثل یک چهارپایه دارد لنگ می زند و قسمتی از درختی که در قاب آمده آشفتگی ذهنی برایت ایجاد می کند. با صندلی ها و میز هایی که انعطاف پذیر تر از آنچه که در واقعیت دیده ایم به نظر می رسند!

نقاشی های ونگوگ را امپرسیونیسم می دانند. که از جزئیات پرهیز شده و فقط وقتی می توانی متوجه کل شوی که فاصله ی مناسبی با تابلوی نقاشی داشته باشی. همین طور واقع نگری و دخیل نبودن احساسات نقاش که مورد آخر کمتر در آثار ونگوگ به چشم می خورد. به علاوه او تعابیر خودش را از ذات هر شی می کشد و خطوط نامتعارف و رنگ هایی که انتخاب کرده باعث شده او را جز نقاش های اکسپرسیونیسم هم قرار بدهند.

نقاشی شب ونگوگ، به هیچ وجه بی اثر از احساسات درونی و ذهنی شخص نقاش نیست. چیزی که باعث خلاقیت شده. سرو های نقاشی های ونگوگ مخلوطی از علاقه، حس دریافتی او از طبیعت، نگاه او به ماهیت و ظاهری که در واقعیت یک سرو وجود دارد است. طوری که می توان گفت آن ها فقط مخصوص ونگوگ هستند. همین طور نور ستاره ها و آسمانی که رنگ ها در آن در هم تنیده شده. در کنار حس خوبی که از آرامش یک شب پر از ستاره می توان گرفت متوجه یک پریشانی عمیق می شویم که نقطه ی شروعش را پیدا نمی کنیم. 

ونگوگ در یکی از نامه هایش به برادر کوچکش توضیح مختصری داده:«هرکس درک خودش را از طبیعت دارد».

اضافه: از آن دست نقاش هایی که بلد بود زیاد فکر کند و خوب بنویسد. نامه هایش را به برادر کوچک ترش بخوانید.