جامعه با این تصور که عشق وحدت پایداری است که هدفش به وجودآوردن و پرورش فرزندان است منکر طبیعت عشق می شود. جامعه عشق را با ازدواج یکی می کند. هرگونه عدول از این قاعده مجازات دارد و شدت مجازات بستگی به زمان و مکان دارد. حمایت از ازدواج موجه می بود اگر جامعه امکان انتخاب آزاد می داد. و چون این چنین نیست، جامعه باید بپذیرد ازدواج تحقق والای عشق نیست. بلکه شکلی حقوقی، اجتماعی و اقتصادی است که اهداف آن با اهداف عشق مغایر است. ثبات خانواده بستگی به ازدواج دارد که صرفا حمایتی است از جامعه و هدف آن چیزی جز بازتولید همان جامعه نیست. بنابراین ازدواج ذاتا به نحوی عمیق محافظه کارانه است. حمله به آن به معنای حمله به ارکان جامعه است. و عشق درست به همین دلیل عملی ضد اجتماعی ست. اگر چه عاملا و عامدا چنین نباشد. هرگاه عشق بتواند تحقق یابد، ازدواجی را در هم می شکند و آن را تبدیل به چیزی می کند که جامعه نمیخواهد: ظهور دو موجود تنها که دنیای خود را خلق می کنند...

مقاله دیالکتیک تنهایی/ اوکتاویوپاز