جمعه شونزدهم تیر ماه. زمان برگزاری کنکور سراسری تجربی سال 96

قرار بود صدای تکان خوردن برگ های چنار را بدهم وقتی باد از کنارم رد می شود. دنبال سلفی گرفتن در آیینه های کثیف مسافرخانه ها بودم. دنبال اینکه بلند حرف زدنم با دستیگره های در و صندلی های کافه صادقانه به نظر بی آید. دلم دوست هایی میخواست که بشود با آن ها پشت بام های نم گرفته ی زیادی را کشف کرد. دلم می خواست از تنهایی هربار به کلمات پناه ببرم. به درونم. با خودم شوخی کنم. وقت های تنبلی به خودم بگویم موز له شده با آب بینی حلزون. دنبال حس های نو بودم. هر روز توی شیشه های مغازه ها به خودم لبخند زدن. بی دغدغه سایه ی زهوار در رفته ام را روی دیوار بوسیدن. دنبال دوستی با دستیار کارگردان هیچکاک بودم. تو تلگرام دنبال آیدی فاکنر میگشتم. من که یک جهان عمیق میخواستم. که عاشق حفظ کردن اسم شخصیت های نمایشنامه های چخوف باشم. برای نقاشی ها تحلیل های دوزاری بنویسم. برای معشوقه ام در ماه هرشب نامه پست کنم. با دیدن آپارتمان های بلند رنگی و چرک دلم غنج برود. میخواستم به جای دقیق شدن رو مارک ساعت آدم ها به چشم های شان دقت کنم. طرفدار چروک های عمیق دور لب باشم وقت خنده. میخواستم از تهران پاریس بسازم. صندلی های کافه م را در پیاده رو بچینم. من که قرار بود شاگرد کلاس های نقد فیلم و داستان باشم. بیشتر باخ گوش بدهم. بیشتر شعر بخوانم. بیشتر برقصم و تعداد آدم های خیالی اتاقم را بیشتر کنم. دنیای شخصی خودم را داشته باشم. قصد بی روح شدن نداشتم. نمیخواستم آنقدر احمق باشم که از دیدن خودم در آیینه فرار کنم. قرار نبود در چهل سالگی به یکی از آن دهه پنجاهی های کودن که دیگر با علی شریعتی نمیتوانند حرفی برای گفتن داشته باشن تبدیل شوم و برای جبران عقب ماندگی هایم شروع کنم به فعالیت های ضد انتلکتی. قرار نبود هر روز بیشتر کم شوم و بیشتر بمیرم. من که هیچ وقت نمی خواستم خودم را با فاصله گرفتن از چیزهایی که دوست دارم دفن کنم.

من قرار بود صدای تکان خوردن برگ های درخت چنار را بدهم. وقتی که باد از کنارم رد میشود...

پ.ن : سال بعد کنکور هنر میدم. هر اتفاقی که بیوفته.