صرف لذت بردن از طبیعت بدون توجه به زیبایی های شهری، مثل ارزیابی یک اثر با پارادایم هایی ست که در خود اثر وجود ندارند. مثل این که با شنیدن موسیقی سنتی از لذت شنیدن موسیقی راک محروم شویم. با دیدن عکس های سیاه و سفید حس خوب عکس های شاد رنگی را از خودمان بگیریم. فقط وقتی به سینما برویم که فیلم کمدی باشد یا حتما حرفی برای زدن داشته باشد.  مثل این می ماند که ما برای حس و حال خوب خودمان قفس بسازیم. به سلیقه ی تربیت نشده ی مان اعتماد کنیم. لذت بردن را با طرفداری سلیقه ی مان از یک سبک خاص محدود کنیم. یک محدودیت بی فایده.
تمرین کنیم تا بهتر به شهر نگاه کنیم. به چراغ های روشن وقت شب. ماشین ها و پل های عابر پیاده. به انتشاراتی های قدیمی. هتل های کهنه. از شلوغی رستوران های معروف هم می شود لذت برد. از قدم زدن در پیاده رو های شلوغ هم. هر چیزی که بتواند برای یکی از هزاران حس پنهان ما، از یک مسئله ی خنثی به یک محرک قوی تبدیل شود. حس های پنهان و تبعیدی که منتظرند گرد و خاک هایشان را بتکانیم و بهشان فرصت بدهیم. کافی ست از این زندان " من فقط سنتی گوش میدم، فیلم کلاسیک می بینم، کتاب های طنز می خونم و در طبیعت می تونم از محیط اطرافم لذت ببرم" خودمان را رها کنیم تا ببینیم این احساسات چطور می توانند تا حد غیر قابل باوری حالمان را خوب کنند.


عکس از یک عکاس ناآشناست