یکی از هزاران چیزی که من میخوام در این تصویر هست

صرف لذت بردن از طبیعت بدون توجه به زیبایی های شهری، مثل ارزیابی یک اثر با پارادایم هایی ست که در خود اثر وجود ندارند. مثل این که با شنیدن موسیقی سنتی از لذت شنیدن موسیقی راک محروم شویم. با دیدن عکس های سیاه و سفید حس خوب عکس های شاد رنگی را از خودمان بگیریم. فقط وقتی به سینما برویم که فیلم کمدی باشد یا حتما حرفی برای زدن داشته باشد.  مثل این می ماند که ما برای حس و حال خوب خودمان قفس بسازیم. به سلیقه ی تربیت نشده ی مان اعتماد کنیم. لذت بردن را با طرفداری سلیقه ی مان از یک سبک خاص محدود کنیم. یک محدودیت بی فایده.
تمرین کنیم تا بهتر به شهر نگاه کنیم. به چراغ های روشن وقت شب. ماشین ها و پل های عابر پیاده. به انتشاراتی های قدیمی. هتل های کهنه. از شلوغی رستوران های معروف هم می شود لذت برد. از قدم زدن در پیاده رو های شلوغ هم. هر چیزی که بتواند برای یکی از هزاران حس پنهان ما، از یک مسئله ی خنثی به یک محرک قوی تبدیل شود. حس های پنهان و تبعیدی که منتظرند گرد و خاک هایشان را بتکانیم و بهشان فرصت بدهیم. کافی ست از این زندان " من فقط سنتی گوش میدم، فیلم کلاسیک می بینم، کتاب های طنز می خونم و در طبیعت می تونم از محیط اطرافم لذت ببرم" خودمان را رها کنیم تا ببینیم این احساسات چطور می توانند تا حد غیر قابل باوری حالمان را خوب کنند.


عکس از یک عکاس ناآشناست
۱۶
یوزف کا
۱۷ تیر ۱۹:۰۳
اولا بابت ماجرای جمعه و پایان «یک سال کوفتی»، یک «نه خسته»ی حسابی برای شما و همه ی هم سن و سالان تان.
ثانیا، از این به بعد، به بهانه ی کنکور و امثال آن، دیگر نمی توانید از زیر بار نوشتن متن خوب شانه خالی کنید! ما پاک نویس خوانان منتظریم :)
ثالثا لذت بردن، موجودی مدرج است، چه بسا که بتوان از ساده ترین ها هم لذت برد، اما چه ایراد دارد که گاهی از چیزهای «دیگر» هم لذت برد؟

پاسخ :

اولا چندین سال کوفتی حتی. خیلی ممنون از شما:)
ثانیا روند نوشتن تو این وبلاگ فقط بیست درصدش دست منه. ولی من تمام سعی مو میکنم درصد بیشتری بگیرم. و اینکه پاکنویس نویسان از داشتن چنین خوانندگانی خیلی خیلی خوشحالن:)
ثالثا :)
سِناتور تِد
۱۷ تیر ۱۹:۱۰
من ولی  سکوت و خلوتِ روستا با همون بافتِ به شدت سنتی و خشتی رو ترجیح میدم به این شلوغی و همهمه و آلودگیِ صوتی و دودی و نوری :)) یعنی منکه جفتش رو تجربه کردم، امکان نداره نگاهِ مثبتی به شهر با این بافتِ شلوغ پلوغ پیدا کنم. 
به نظرم زندگی تو همون روستاها جریان داره، نه این شهر های نا منظم و درهم برهم : )
البته من با مدرنیته و اصلِ شهر نشینی مخالفتی ندارما. من میگم میشه جفتش رو تجربه کرد و روستا رو بیشتر دوست داشت : ) ولی از شهر متنفر هم نبود.

+
از امروز رفتم تو کارِ برقراریِ رابطه با هولدن کالفید، رفیقت :)) باشد که تحویلمان بگیرد :)) سفارشِ ما رو کن بهش البته :)))

پاسخ :

آره قبول دارم. قضیه اینه که خوبی ها و قشنگی های طبیعت ممکن حتی بیشتر باشه ولی نباس ب شهر کم لطفی کرد. مثلا من خودم برج میلاد و دوست ندارم اصلا:))) ولی تو طبیعت فرش انداختن تخمه خوردنم دوست ندارم. دلم میخواد اگر جایی قرار بشینی بخوری اونجا یه کافه ی قشنگ دل باز ک پنجره هاش به یه خیابون شلوغ پلوغه هست باشه. 
الان ک فک میکنم میبینم ولی برای من هیچکدوم تو ارجحیت نیستن :)) جفتشون و یه اندازه دوست دارم

+جدی؟ کدوم ترجمه؟ حتما سفارشتو میکنم:)) اصن ذوق کردم:دی

ر. کازیمو
۱۷ تیر ۱۹:۱۲
انسانی که با طبیعت همساز است و نگاهی غیرمدرن به هستی و عالم و انسان دارد چرا باید از شهر و فضای شهری لذت ببرد. چه لذتی برای او دارد فضای فردگرایانه و انسان‌مدارانه و دودزده‌ی شهر. برای انسانی با روح سنت عجین است هر آنچه از آسمان منقطع است لذتی برای او نمی‌آفریند. همین را برای انسان مدرن می‌توان در نظر گرفت. انسان مدرن نظم خاصی را پذیرفته و نگاه متفاوتی نسبت به انسان سنتی به هستی و عالم پیدا کرده است. او چرا باید از صدای دوتار لذت ببرد؟ هیچکدام مستحق سرزنش نیستند. 
[البته هی حس می‌کنم منظورت چیز دیگه‌ای است]

پاسخ :

این حرف های انسان غیر مدرن و انسان مدرن فقط باعث محدودیت میشه.
اینکه مستحق سرزنش نیستن شاید جز آخرین اهداف حرفم بود. ولی چرا یکم منظورم این هم هست:)
الکس وات
۱۷ تیر ۱۹:۴۴
یبار رفتی رستوران ، سرتو بذار رو میز چشماتو ببند گوش بده فقط . 

به نظرم ما این فضا هارو به عنوان مسیر میبینیم . مسیر منظور اون مسیری که در مسافرت معنا پیدا میکنه . خیابون های شهر رو مسیری برای انتقال از یک نقطه به نقطه دیگه میبینیم . مغازه هارو ، تاکسی هارو ، پیاده رو هارو . 

آدم های زیادی نیستن که تو مسافرت از مسیر لذت ببرن . گاها حتی کلافه میشن . ولی وقتی قبول کنی مسیر جزئی از رسیدن به مقصد هست و از طرفی میتونی ازش لذت ببری جای نادیده گرفتنش و اذیت شدن از این نادیده گرفتن . میتونی تازه چشمات رو باز کنی رو به حس های جدیدی که توی این مسیر وجود داره . میتونی از پل هوایی بری جای خیابون و لذت ببری . میتونی بری تو مغازه هایی که کاری نداری توشون ولی دلت میخواد بری . 

من یادمه زمستون مثلا میرفتم بیرون شیشه های ماشین رو میدادم پایین یخ بزنم . یا خودمو از عمد مینداختم تو مسیری که ترافیکش و آدم هاش بیشتره . یا وقتی پیاده ام الکی مسیرمو ممکنه زیاد کنم که از پل هوایی برم . وقتی تجربه میکنی دیگه باورت نمیشه چطور همچین چیزی به همین دم دستی و به همین آسونی با این همه لذت وجود داره ولی آدم ها حاضر نیستن امتحانش کنن یا بلدش نیستن . 

پاسخ :

چشم. میتونم حدس بزنم چ اتفاقی میوفته

خوشحالم درک میکنی. خوشحالم این ها رو نوشتی
مسیر یاد دادی بهم تازه. زمستون شیشه های ماشین و میدم پایین از این ب بعد:))
سِناتور تِد
۱۷ تیر ۱۹:۴۹
روستا رفتی؟ از این روستا اورجینال ها! خشتی ها! اگه نرفتی برو حتما :) شاید نظرت برگرده :)

+

ترجمه متین کریمی :) 

پاسخ :

آره:) به هر حال یه سری چیزها هم باز به خود فرد برمیگرده. تازه من جریان زندگی و تو روستا نمی بینم. فک میکنم باید رفت اونجا روحت صفا پیدا کنه و صرفا برای ارامش. دوباره بر گردی . جریان زندگی اونجا نیست راستش ب نظرم.

متین کریمی و نخوندم ولی کاش قبلش هماهنگ میکردی یه ترجمه ی باحال ک از خود متن کتاب باحال تره بهت معرفی کنم :دی ولی ناتور دشت ب طور کلی خوبه. امیدوارم لذت ببری:)
ر. کازیمو
۱۷ تیر ۲۰:۰۹
صحبت اینه که انسان نوع نگاهش به هستی و حیات و مرگ و... در نوع لذاتش ظهور داره. اگه همه از همه چیز لذت ببرند پس انسان‌ها چه تفاوتی با هم دارند. من نخواستم انسان‌ها رو خط‌کشی کنم کمااینکه هر انسانی به میزانی مدرن و به میزانی سنتی است و این مفاهیم طیفی هستند اما در نظر داشته باش این تفاوتها رو. 

پاسخ :

هان تازه فهمیدم
قضیه همینه نوع نگاه چیز موثری. ولی راستش نمیدونم چطور میشه حسی ک من از پل عابر پیاده میگیرم با نوع نگاهم به زندگی ربط داد. شاید نباید بگیم "لذت". باید بگیم یه حس ک تاثیرش تاثیر خوبیه. ربطی هم صرفا ب مدرن بودن نداره. حس من به یه درخت چنارم همون قد باحال و خوبه. نمیدونم.
تفاوت ها هست. معلومه ک همه نباید لذت ببرن از یک چیز. ولی خوب میشه فرصت کشف حس های مختلف و ب خودشون بدن
ر. کازیمو
۱۷ تیر ۲۰:۲۵
البته این که دو نفر از یک چیز لذت ببرند به معنای نگاه یکسان اون دو نفر نسبت به اون چیز نیست. مثلا شاید من و تو نگاهمون به مولوی و اشعارش در دو قطب متضاد باشه اما هم من از خوندن دیوان شمس لذت می‌برم و هم تو. 

پاسخ :

میخواستم بگم خودم اینو تو نظر قبلی دیدم ربطی نداره پاکش کردم:))
فِ. شین.
۱۷ تیر ۲۱:۱۳
دقیقن ((:
مخصوصن در مورد موزیک D:

پاسخ :

مخصوصا:دی
... آبو ...
۱۷ تیر ۲۲:۱۹
<p>بعد از مدت ها یه متن خوب :)</p>

پاسخ :

خداروشکر:)
آبو
۱۷ تیر ۲۳:۰۲
و یه عکس خوب :)

پاسخ :

اره:)
سِناتور تِد
۱۸ تیر ۰۰:۴۱
کامنتِ من کوع؟ 
گم شد؟ :))

پاسخ :

:دی
نیومده هرچی بود من تایید کردم:)
مدوس ‌‌
۱۸ تیر ۱۱:۱۷
حرفات می‌چسبه به مغزم
چسبناک دوست‌داشتنی

پاسخ :

:*
Leila :)
۲۱ تیر ۰۹:۰۳
چطوری؟ :) 

پاسخ :

قربونت:)
פـریـر بانو
۲۱ تیر ۲۲:۱۴
چقدر خوبه این پست... اوهوممم...درست میگی...

عکس. عالیه. این حس توشو دوس دارم. از بلندی نگاه کنی به چیزایی که یه روز خیلی برات بزرگ بودن...

پاسخ :

:*

کاش کوچیک نشن هیچ وقت تو نظرمون
سِناتور تِد
۲۲ تیر ۱۷:۲۷
جدی؟! فرستاده بودما :))
خب دوباره میگم:
ترجمه ی کریمی سفارش شده بود. ترجمه ی مدِ نظرت چی بود؟!

پاسخ :

نجفی:)
سِناتور تِد
۲۲ تیر ۱۹:۰۱
اتفاقأ نجفی ر خیلی سفارش کردن نگیرم :| :))) 

پاسخ :

:|
:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان