به مناسبت آن قسمت از آهنگ که می گوید: دیگه تکست نده بهم! بذار بگذره بره!

| احساس خشم و ناراحتی پشت متن کاملا تزئینی ست! |

فکر می کنم/ یعنی اگر برایت مهم باشد که چه فکری می کنم/ فکر می کنم رابطه ی تو با کتاب ها درست بعد از خاموش کردن چراغ و بستن در اتاقت در شب شروع می شود. تصور می کنم همه ی شان را پهن می کنی روی تخت و شروع می کنی به لمس کردن جلد و صفحه هایشان. نه یک لمس ساده و معمولی. مثل مردی که تمام معشوقه هایش را با هم روی یک تخت دارد، آن ها را لمس میکنی. می بوسی. آرام و گاهی هم پر صدا. تصور این صحنه هرشب حالم را بهم می زند. مسخره ست که به کتاب هایت حسودی می کنم. از اینکه نمی توان با کلماتی مثل "دغدغه" یا "تحقیق" و "مطالعه" شب ها روی یک تخت خوابید خوشحالم. یک منبع حسی در نزدیکی آرنج دست چپم به وجود آمده که به این شیوه ی نوین خیانت تو مدام واکنش نشان می دهد. منبع حسی دیگری نزدیک قوزک پای راستم هم وجود دارد که با ابراز احساسات، یک نوع خاصی از ترس را پخش می کند در تک تک شبکه های آندوپلاسمی سلول هایم. ایمان دارم که احساساتم خام است و از بروز دادنشان می ترسم. منابع حسی مختلف دیگری را هم در بدنم کشف کرده ام که من را به این نتیجه رسانده: بعضی از احساسات، چه ارزشمند و چه بی ارزش، فقط برای خودم هستند. اگر با آن دستگاه لیمبیک قراضه ت بتوانی کمی از دلتنگی، بی قراری، غم و فقدان را درک کنی به هیچ وجه نمی فهمی این حس مزخرف منع احساسات عاشقانه از ترس ملال آور بودنشان چقدر کشنده است. تنهایی من را نمی فهمی وقتی لازم بود برای یکی از تمرین های عملی نمایشنامه نویسی خاطره ام را به کسی بسپارم و از همان آدم خاطره ای بگیرم اما هیچ کس را نداشتم. من هیچ دوستی نداشتم. آنقدر پیر شده ام که حتی یک دوست خیالی هم پیدا نکردم. خاطره ام را برای یک صندلی آبی پلاستیکی تعریف کردم. و نمیفهمی چقدر غم انگیز است وقتی یک ربع منتظر ماندم تا شاید معجزه شود و صندلی پلاستیکی خاطره ای برایم تعریف کند تا کارم راه بی افتد. یک سری لوله های زنگ زده از نافم شروع می شود تا گوشه ی چشم ها. وقت های ناراحتی آب از نافم شروع می کند تا گوشه ی چشم هایم دویدن و چکیدن. نمی فهمی اوضاع تا چه حد بد شده که وقتی غمگین می شوم دیگر گریه نمی کنم. صدای چکیدن هیچ قطره ای در فضای تاریک لوله های زنگ زده ام منعکس نمی شود. روز به روز خنثی تر می شوم و می فهمم که علاقه ی تو به کتاب هایت، به خود لعنتی ت بیشتر از هرکسی ست. می فهمم که به هیچ چیز نیاز نداری اما هیچ نقطه ای در بدن خودم برای ایجاد این بی نیازی پیدا نمی کنم. آنقدر گشته ام و پیدا نشده که گاهی آرزو می کنم به یک طلسم شوم دچار شوی. هرچقدر که با چشم هایت دنبال کلمات بگردی، کلمات فرار کنند و جمله ها محو شوند. چیزی که واقعا در منبع حسی قسمت چپ قفسه ی سینه ام احساس می کنم نیاز است. نیاز به اینکه آنقدر بدوی دنبال کلمه ها تا چشم هایت خسته شوند. بعد از روی نافم شروع میکنی به لمس تا لوله ها را زیر شکمم حس کنی. کم کم متوجه آن برجستگی نزدیک آرنج دست و قوزک پا می شوی و مسائل را حل می کنی. 

البته می شود یک آرزوی انسانی هم کرد.  اینکه کاش حداقل شبیه یکی از آن کتاب های نقد ادبی ت بودم.

۴
هوپ ...
۲۴ تیر ۲۰:۵۶
اون قسمت تشبیه کتاب و معشوقه خیلی خوب بود :-)

پاسخ :

:)
هلما ...
۲۵ تیر ۱۷:۲۸
:)
یه لبخند برای نگاه مختص خودت دارم همین.

پاسخ :

:*
هذیان سرا
۲۵ تیر ۲۲:۴۹
لبخند کش‌دار به این متن زیبا:)

پاسخ :

:*
-دایناسو ر-
۲۶ مرداد ۱۲:۰۰
نامه هایی برای معشوقه‌ام در ماه... 

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان