فرانسیس ها

در یکی از سکانس های فیلم ساده و آرام فرانسیس ها، فرانسیس کل مسیر برگشت به خانه را، با وجود مشکلات احساسی و مالی اش، به روش های متفاوتی می دود، وسط خیابان دور خودش می چرخد و به چروک شدن لباس هایش یا بهم خوردن موها هیچ اهمیتی نمی دهد. میان دویدن ها به آدم ها نگاه سرسری می اندازد و از هرچیزی برای خوش گذراندن استفاده می کند. با یک جنس از سرخوشی و رهایی که عاشقش شدم.

امروز جوراب های لنگه به لنگه پوشیدم. موهایم را هول هولکی با یک کش معمولی جمع کردم که دوتا شاخ درست شد روی سرم و اتفاقا خیلی هم به من می آمد. جلوی در با نگرانی تک تک دکمه های مانتو را بستم اما بعد از یک مکث کوتاه دوباره همه ی شان را باز کردم که یعنی گور بابای همه چیز. به سلام پر از خجالت پسر صاحب خانه ی مامان با صدای بلند جواب دادم و سعی کردم با تمام راننده تاکسی ها مهربان باشم. موقع رد شدن از خیابان ها تا لحظه ی آخر منتظر می ماندم تا ماشین ها به یک قدمی کشتنم برسند و بعد عرض خیابان را با یک خنده ی بلند و مضحک می دویدم. که گاها باعث ایجاد صدای بوق ممتد و حتی فحش های ناجور می شد. امروز هیچ پیاده رویی را به خاطر شک برانگیز بودن چهره ی مردهایی که از جلو می آمدند ترک نکردم و قول دادم اگر قرار است مسیری را زیگ زاگی طی کنم و مدام از این طرف خیابان به آن طرف خیابان بروم صرفا برای خوش گذرانی باشد نه چیز دیگری. بیخیال شالم بودم. به انعکاس خودم در شیشه ی مغازه ها لبخند می زدم و به مسافر هایی که به خاطرشان مجبور بودم از ماشین پیاده شوم، طوری که کاملا صادقانه به نظر برسد می گفتم "خواهش میکنم". به همه ی آدم های آموزشگاه با یک سرخوشی خنگولانه ای سلام و صبح بخیر گفتم. وقت های پرت را ناتور دشت خواندم و بدون توجه به اطراف از ته دلم قربان صدقه ی شخصیت محبوب زندگی ام رفتم. موقع برگشت برای شبنم مینو خریدم و دوتا کوچه مانده به خانه را با پفک مینو تقریبا در پیاده رو ها رقصیدم.

در روزهای تلاش برای ترک رفتار های آنرمال و سرزنش های درونی، فقط دو چیز است که می گذارد خودم را تحمل کنم.یک ایمان به اشتیاقم برای بهتر شدن و بیشتر فهمیدن و دوم آنکه تلاش کنم یاد بگیرم چطور از تنهایی ام لذت ببرم. 

یک وقت هایی در مسیر برگشت به خانه تصمیم بگیریم با خودمان خوش بگذرانیم. بدون آنکه نگران گشت ارشاد های نیویورک یا هرچیز دیگر شبیه به آن باشیم.

پینوشت: فرانسیس رو از وبلاگ مهدی شناختم که همه ی این مدت یادم رفت به خاطر معرفی یک همچین فیلم خوبی ازش تشکر کنم:)

۲
کِلاَوس بُودلِر
۰۷ مرداد ۲۱:۴۰
پست رو هنوز نخوندم. ولی وبلاگ انتهای پست رو چک کردم.
بیا یه قراری بذارم. یه پست بنویس. هر چی وبلاگ خوب این‌طوری می‌شناسی معرفی کن. :))
#یک‌دردنیا‌صددرآخرت :))

پاسخ :

جدی ها. واقعا این کار رو میکنم. شاید اصلا وبلاگ های خوب و لینک کردم اون گوشه:)
کِلاَوس بُودلِر
۰۷ مرداد ۲۳:۵۶
گشتِ ارشادهای نیویورک! :)
+ و مرسی بابتِ فیلم.

مگه می‌شه جورِ دیگه‌ای هم بود. اوووم. احتمالا می‌شه. ولی واقعاً ارزشی هم داره؟ حسّ و حالی هم داره؟ «زندگانی»ـه یا «زیستن»؟ «هر کاری رو برای خوش‌گذروندن» و از سرخوشی انجام ندادن، بواقع زندگیِ ایده‌آله. پیاده‌ها رو برقص! بی‌خیالِ دکمه و شال و کوفت باش! و بخند! خوشا زندگانی! :)


پاسخ :

خواهش میکنم:)

خوشا زندگی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان