اسم این لحظه ها را گذاشته ام بیسکویت کاکائویی. باید یادآوری کنم که برای مسابقه فراستی، فیلم لالالند را ببینی و نقد بنویسی. باید یادآوری کنم که راجع به خشونت برایم حرف بزنی. این وقت ها از خوش ترین لحظه های زندگی ست وقتی پیگیر کتاب هایی هستی که باید بخرم. در مورد تمرین های مونولوگ خوانی ام با هیجان حرف میزنی. بدون اینکه شکایتی کنم به خاطر زمان کمی که برایم می گذاری عذرخواهی می کنی. برای آنکه لبخند بزنم جمله های مناسب انتخاب می کنی. این وقت ها از خوش ترین لحظه های زندگی من هستند که نگران از دست دادنت نیستم یا فکرم مشغول حرف های سنگینی که میزنی نیست. این وقت ها حتی حس بویایی ضعیفم از هر زمان دیگر هم قوی تر می شود و رفتار های نرمال تری با همه ی آدم های اطرافم دارم. اما مسئله اینجاست که تجربه در این چند سال نشان داده این روزهای خوش بیشتر از دو هفته طول نمی کشند و دوره ی شان زیادی کوتاه است. در پایان هفته ی دوم تمام آن بیسکویت های کاکائویی ترد و تازه ناگهان به نخود فرنگی های سبز تلخی تبدیل می شوند و ما دیگر پایان مکالمه ها را با دو نقطه ستاره تمام نمی کنیم. تجربه نشان داده که این روزها بیشتر از دو هفته نمی توانند طول بکشند چون یا من گند می زنم... یا احتمالا باز من گند میزنم.