گفت راجع به امروز بنویس. دیدم هرچی بنویسم زیاده گویی ست. امروز بعد از چند سال یکی از قدیمی ترین رفقای وبلاگی را دیدم. حس خوب امروز هم بماند برای خیابان سنگ فرش تبریز، صندلی های کافه هایی که رویشان کلی خندیدیم و حرف زدیم، کلاس درس سه بعداظهر و صندلی گوشه ی دیواری که امروز به عنوان مهمان رویش نشسته بودم. خیابان هایی که با هم قدم زدیم و آسفالت هایی که آفتاب رویشان کامل پهن شده بود و او مدام از من می پرسید:" آفتاب اذیتت نمی کنه؟ گرمت که نیست؟" 

حسش بماند برای تمام لحظه های خوبی که امروز با هم داشتیم. برای خود خود خودمان.

مرسی برای امروز. اینکه نگران بودی برای رسیدن به خانه راه را گم نکنم و زنگ زدی تا مطمئن شوی رسیده ام بدجور بهم چسبید.

مرسی مهمان کلاستان بودم. مرسی برای هدیه ارزشمندت. برای اینکه با همچین استاد باحال و بامزه ای آشنایم کردی. مرسی که به قدر کافی گرم و صمیمی بودی. عزیز مهربان و پرانرژی. با آن لبخند قشنگت.... :) :*


http://s8.picofile.com/file/8303149550/883DACF2_E3AF_4142_817D_01DDF6013998.jpg