+خب از سرنوشت این آقا چه خبر؟

_ فالشون روشنه.بچه ها و خانومش دوسش دارن. آدم جالبیه حوا جون 

+آره جالب. جالبه که تو چهل سالگیت یه جوری باشی غیر از بقیه. تو بیست سالگی که همه شاعرن...


در دنیای تو ساعت چند است؟

مدت زیادی ست با مردن هر انسانی در ذهنم که روزی برایم جایگاه خاصی داشت، این دیالوگ را با خودم تکرار می کنم و به خودم قول می دهم هر روز به جای تحلیل رفتن، بیشتر دیوانه باشم. بیشتر سعی کنم شاعر باشم. بیشتر تخیل کنم. به فکر جذابیت های رفتاری باشم. دنبال خلاقیت های تازه بگردم. دوست داشتن های جدید را کشف کنم و نگذارم بزرگسالی رویم اثر کند. می ترسم. از کهنه شدن و از مردن می ترسم. از اینکه هروقت به درونم رجوع کردم صدای هیچ رودی یا جریان بادی را نشنوم می ترسم. از اینکه روزی دلم به تحلیل ها و آگاهی های دوزاری ام خوش باشد و از دنیا همین که بتوانم در جمع های دوستانه با اطمینان مطلق اظهار نظر کنم برایم کافی باشد.  می ترسم چون خیلی سخت است آدم در چهل سالگی طوری باشد غیر از بقیه. آخر می دانید...در بیست سالگی که همه شاعرند.. .

پینوشت: علی مصفا. علی مصفای قشنگ:)