دلم می خواهد تو را در تمام ماشین هایی که در خیابان های این شهر در حرکت اند جست و جو کنم

اینجا اجازه دارم تا هر وقت که می خواهم در یخچال را باز بگذارم. می توانم پا برهنه روی سرامیک های همیشه چرکش قدم بزنم. اینجا سایه ها پر جنب و جوش تر و زنده ترند. بسته به لباسی که می پوشم، هربار یک شخصیت جدید به خودشان می گیرند. مثلا با آن پیراهن صورتی بلند شبیه یک دختر نجیب زاده ی قرن نوزدهمی می شوند. با آن شلوارک کوتاه سبز عین یک پسر بچه ی شیطان بوستونی. اینجا که هستم به تو نزدیک ترم. اینجا مرا تبدیل به دختر مسخ شده ای می کند که وقت غروب آفتاب سرش را از شیشه ی ماشین بیرون می آورد و به امید آنکه تو را پیدا کند مدام در حال جست و جوست. وقتی کاملا نا امید می شوم، با دقت بیشتری تماشا می کنم و می بینم تمام آن مردهایی که پشت رل نشسته اند تو هستی. همه ی همه ی آن ها. با همان تیشرت مشکی. همان چهره و همان مدل مو. فقط در زندگی های متعددی تکثیر شده ای. تو در سمند بژ شوهر یک دختر جوان مذهبی هستی و در یک وانتی آبی سیگار می کشی و خماری. اینجا می توانم تا هر ساعتی که دوست داشتم در شهر کتاب قدم بزنم. رو به روی قفسه ی کتاب ها بنشینم و اسم نویسنده ها را غلط یا درست زیر لب زمزمه کنم. رفقای جدیدم راننده تاکسی های فلکه دانشگاه هستند. بعضی هایشان آنقدر مهربان اند که دوست دارم گونه هایشان را ببوسم. خوردن آب طالبی با دید زدن پیرمرد خیاطی که به اندازه ی مغازه اش قدمت دارد اینجا عجیب برایم دلچسب است. تخت مامان خیلی گرم و نرم تر از تخت خودم است. غم هایی که روی بالش و زیر ملحفه هایش وجود دارد هم از مال من کمتر است. نه اینکه هیچ شبی سرم را فرو نکرده باشم توی دیوار و شانه هایم از گریه نلرزیدده باشند ولی اینجا خاصیت جادویی دارد. همین که صبح از خواب بیدار می شوم غم بی ارزش دیروز را فراموش می کنم. اینجا کمتر تمرین فکر نکردن به آدم های مختلف را انجام می دهم. کسی هم با داستان خواندن و شعر خواندن و نمایش خواندن هایم مشکلی ندارد. پیرمردی که صاحب سوپری سر کوچه است هربار با دیدنم از روی جعبه ی میوه ای که رویش نشسته بلند می شود تا به من سلام کند. هربار شرمنده می شوم و دلم می خواهد هرچقدر احترام و محبت بلدم، تا آن قطره ی آخر نثارش کنم. اینجا کمتر از عطسه یا سرفه ی آدم ها عصبی می شوم. کمتر با صدای ملچ مولوچ آدم ها ناخن هایم را در کف دستم فرو می کنم. سرم کمتر درد می گیرد. با مفهوم کسالت کاملا غریبه می شوم. شب ها پنجره خانه در اینجا همیشه باز است چون نسیم های شبانه اش را دوست دارم. حتی گرمای آفتاب کدرش را.

دوست دارم صدسال در همین سیاره ی کوچکی که ساکنینش مجبورند حرف هایشان را برایم ترجمه کنند زندگی کنم. دلم می خواهد تو را در تمام ماشین هایی که در خیابان های این شهر در حرکت اند جست و جو کنم. آدم نرمال تری ام اینجا. آدم مهربان تری. کم تر به شرارت و بدجنسی فکر می کنم. دلم می خواهد اینجا پیش مامان، دلتنگ بابا، و منتظر دیدار تو بمانم تا بالاخره شرایط آمدنت را جور کنی. دوست دارم تا صدسال دیگر هم برنگردم شمال. یا شاید هم تا دویست سال دیگر حتی.

۳
هلما ...
۰۳ شهریور ۰۲:۲۰
چقددلچسب بود. :)
میدونستی نود درصد حرفای این پست رو تو ده دقیقه به من گفته بودی؟؟

پاسخ :

میدونستم:)
Je sus
۰۳ شهریور ۱۵:۳۶
چقدر خوبه این همه حس خوب به اتفاقات تازه داشت...

پاسخ :

:)
اسماعیل غنی زاده
۰۴ شهریور ۱۴:۲۴
:) نمک گیر شدی رفت 

پاسخ :

اره اره:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان