می توانم پیرزن خوشحالی باشم اگر تا هفتاد سالگی عمر کنم و از شبی که قرار است بمیرم با خبر باشم. وقتی بعداظهر همان شب لخت رو به روی آیینه استاده ام و از اینکه با لکه های قهوه ای و چروک های دستم، افتادگی پوست شکمم و قوز بلندی که چند سانت از قدم کم کرده شبیه به یک قدمت واقعی شده ام لذت می برم. از خودم راضی می شوم وقتی به این فکر می کنم که هیچ وقت برای پاک نشدن رژم خودم را برای خوردن کاهوهای سالاد سزار اذیت نکرده ام یا با مدام چک کردن انعکاسم در آیینه برای خودم زندان نساختم. و مهم تر از همه ی این ها، چروک های دور چشم و خط لبخند دور دهانم هستند که حسابی قرار است باعث خوشحالی باشند. سعی می کنم به یاد بیاورم آن چروک ریزی که پایین تر از همه، تازه روی صورتم افتاده اولین بار برای چه خنده ای بوده. به عمق چروک های دور چشمم نگاه می کنم تا مطمئن باشم در طول زندگی ام به اندازه ی کافی بلند و از ته قلب خندیده ام. سعی می کنم به خاطر بیاورم خط لبخندم بیشتر برای لبخند زدن به بچه های بازیگوش پیاده رو ها پررنگ شده یا اینکه هربار پرنده ها و گربه ها به چشم هایم زل زده اند و ناخودآگاه لبخندم آمده. راستش دیدن اثرات خوشحالی در هفتاد سالگی بیشتر از هرچیزی سرگرمم می کند. دلم می خواهد ساعت ها برایشان داستان ببافم. می توانم پیرزن خوشحالی باشم و به جوانی ام که در آن هیچ وقت لبخندم را کنترل نکردم یا خنده های بلندم را از نگرانی پیری پوست خفه نکردم افتخار کنم. من به نشانه های شادی روی صورتم نیاز دارم. از نیاز های عمیق و صادقانه و مبرم من هستند. هرچقدر عمیق تر باشند، بعداظهر شبی که قرار است بمیرم پر آرامش تر خواهد بود.